مامانی نزدیک بود دنیا بیای دور از جون
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 5 مرتبه

سلام عشق مامان دختر عزیزم دخملی خوشگلم فقط خدا می دونه چقدر نگرانتم تازه الان نگرانیم کمتر شده ولی خوب هنوز هم که می خوام برات تعریف کنم تن وبدنم میلرزه 14ام و15ام خرداد تعطیل بود منم تو خونه یکم به کارهای خیاطیم رسیدم همه چیز خوب بود تا عصر دوشنبه داشتم روتختی جدید نوشاد براش می دوختم لحافش برای روتختی یکم بزرگ بود برای همین پهن کردم رو زمین شروع کردم با کوک زدن اندازش کنم برای همین نا خواسته خیلی رو شکمم افتادم یعنی رو شما خلاصه اخرای کار بود حس کردم دلم درد میکنه روتختی رو جمع کردم دراز کشیدم ددیم نه واقعا حالم خوب نیست بابا داود شام اورد من سرشام نمی تونستم درست بشینم بابا ونوشاد خوردن من اصلا نتو نستم یه لقمه بزارم دهنم به بابا گفتم حالم خراب بابا هم دوباره شروع کرد به تزریق اضطراب به من البته نا دانسته که وای باز شروع شد من دیگه تحمل ندارم من دیگه اعصاب ندارم من دیگه نمیکشم برای همین میگفتم بچه نیاریم نکنه مثل نوشاد زود دنیا بیاد بچم بره تو بیمارستان بخوابه بعدم هفتمو پرسید وقتی یادش افتاد30هفته و4روزم بیشتر عصبی شد رفتم تو تخت دراز کشیدم وشیاف گذاشتم هم بهتر شدم هم انقدر خسته بودم که بیهوش شدم درد نفهمیدم صبح 16ام که بیدار شدم دیدم خیلی بهترم ولی نه عالی به بابا جون گفتم من دارم میرم سرکار اصرار کرد که نرم بهش گفتم اگر حالم خوب نبود برمیگیردم رفتم سرکار وتا ساعت 10 هم سرکار دوام اوردم بعد دیدم نه واقعا من انقباض دارم اونم مرتب زیر دلم نبودا بالای دلم بود خلاصه ساعت10.5از شرکت اومدم بیرون رفتم خونه دوش گرفتم از اونجایی که من عادت دارم وقتی میرم دیگه متاسفانه زایمان میکنم گفتم بزا رتر وتمیز برم یکم ارایش کردم لباسامو عوض کردم رفتم بیمارستان بهمن بلوک زایمان معاینه شدم وصدای قلب نازنین تورو  هم شنیدم بهم گفتن دهانه رحم یک سانت باز شده باید برم ازمایش ادرار بدم وبعد هم یه تستی هست به اسم nstیا همون نوار قلب جنین که من خیلی خاطره بدی ازش دارم که باید اون تست هم انجام بشه وقبلش باید یه چیز شیرین بخورم رفتم پایین بیمارستان به بابا زنگ زدم اونم کلی به من قوت قلب داد ابمیوه وشکلات خوردم اومدم بالا ولی تو بلوک بهم گفتن برو اول ازمایش بده بعد بیا گفتم باشه دوباره رفتم پایین ازمایش دادم واومدم بالا رفتم داخل بلوک تو یه تخت خوابوندن منو وودستگاه بهم وصل کردن باید 20دقیقه تا نیم ساعت می موند یه چند تا اقباض کوچیک داشتم ولی از اون دردناک ها هنوز سراغم نیومده بود مامایی که معاینم کرده بود وخیلی خیلی خانم بود اومد سراغم گفت نوار قلب عالیه انقباض نداری بهش گفتم هست ولی کم گفت پس چرا ثبت نشده منم با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم یا خیلی حساس شدم (درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد) همین که از بغل تختم رفت یه دونه از اون انقباض هایی که نفسمو میبرید عرقمو در میاورد اومد سراغم اون خانم هم منو از تو تریاژ داشت میدید همون موقع اومد ودستشو گذاشت رو شکمم وبهم گفت حق دارم انقباض شدید دارم ولی نمی دونه چرا دستگاه نشون نمیده دستگاه ازم جدا کردن ودوباره رفتم تو تریاژ به دکترم زنگ زدن وایشون هم گفتن باید 24 ساعت تحت نظر باشه بعد هم گفتن باید یه سونو بدم برای طول سرویکس اگر عددش پایین بود باید منو سولفاته وهیدراته کنن تا جلوی انقباض ها گرفته بشه منم که همین جوری داشتم فقط اشک میریختم یه خانم دکتر هم اومد با دست شکمم معاینه کرد وگفت انقباض ها کاملا مشخص وتشخیص ایشون هم فقط بستری خلاصه انگار فیلم 4سال پیش داشتن دوباره برای من پخش میکردن بهم گان دادن وهمه لباسامو تو یه ساک قرمز (درست مثل روز دنیا اومدن نوشاد )گذاشتن لعنتی حتی رنگ ساکشونم عوض نشده بود با دمپایی سفید(درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد) رفتم داخل بلوک ودقیقا تو همون اطاقی که زمان دنیا اومدن نوشاد اول بستری شدم رفتم اما رو یه تخت دیگه خوابیدم دو نفر دیگه هم تو اطاق بودن که هر دو برای زایمان طبیعی اومده بودن یه دختر هم یه مدت کوتاه تو اطاق ما بود که برای سزارین تو 38 هفته اومده بود از کاشان یکی از دخترها خیلی درد داشت وخیلی عالی داشت درد زایمانش پیشرفت میکرد براش خوشحال بودم ولی اون درد میکشید استرس هم به من منتقل میشد منم انقباض هام بیشتر شده بود نزاشتن من خودم خودمو بستری کنم گفتن از اطاق بیرون نمیری به بابا زنگ زدم وبابا 20دقیقه ایی خودش رو رسوند وکارهای بستریمو انجام داده بود من همه اون حرفایی که بهم زده بودن بهش گفتم ولی بابا زنگ زد که مگه نگفتی زایمان نمیکین گفتم اره گفت اخه  اینا دارن از من رضایت نامه سزارین وان ای سی یو میگیرن گفتم نمی دونم پرونده رو هم پیش خودم اوردن وکلی هم از من امضا واثر انگشت گرفت قسمت دردناک شروع شد می خواستن انژیوکت سبز که اندازه یه میخ به من بزنن واز همون هم خون گیری کنن دو جارو سرواخ کردن ونشد درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد قاون باید از روی دست بگیرن اخرشم یه دختر از اطاق عمب اوردن تا رگ منو بگیره واون با هم نگاه اول واولین حرکت رگ روی دستمو گرفت وخون شر شر از تو انزیکوت بیرون میریخت خیلی درناک بو.د خیلی من فقط از این قسمت زایمان میترسم بعد هم بهم سرم زدن قرار شد ساعت 4برم برای سئپونو که تا 6طول کشید خاله هدی عزیز ودوست داشتنی که هیچ وقت هیچ وقت یادم نمیاد منو تنها گذاشته باشه با امیر علی رفته بودن دنبال نوشادی واومده بودن بیمارستان بعد که قضیه جدی شده بود عمو بابک اومد دنبال نوشاد که بچم خسته نشه من همه رو وقتی خواستم برم اطاق سونو دیدم با دین خاله هدی دیگه اشکامو که نگه داشته بودم سرازیر شد وکلی هم تو بغل بابا داود گریه کردم بابا که رسما صورتش زرد شده بود اما داشت خیلی خودداری میکرد وبه مندلداری میداد بالاخره من رفتم داخا اطاق سونو وخوشبختانه طول سرویکسم که در هفته 28-33میل بود بود در هفته 30شده بود 38میل وبهم گفتم بچه اصلا پایین نیست دوباره برگشتم بلوک به دکتر زنگ زدن وگفت دارو نمی خواد فقط برای دردش هیوسین بزنید واگر رضایت شخصی داد بره خونه در غیر این صورت باید تا فردا بعد از ظهر تو بخش باشه من با شرط اینکه با کوچکترین درد برگردم رضایت دادم البته بگم در حدود 2ساعت با بابا داود تلفنی حرف زدم تا رضایت بده بریم خونه واینجوری شد که از بیمارستان فرار کردم 4شنبه هم نرفتم سرکار وکل اخر هفته رو. استراحت کردم والان خدارو شکر خوبم مامانی تورو خدا بمون تا حسابی رسیده بشی راستی امپول بتا هم 6تا زدم تا نگرانی برای ریه های نازنیننت به حداقل برس خیلی دوست داریم هممون ومنتظرتیم ولی تورو خدا سر وقتت بیاد .



موضوع :
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 29 نفر
بازديدهاي ديروز : 74 نفر
بازدید هفته قبل : 135 نفر
كل بازديدها : 2479 نفر
امکانات جانبی