آزمایش تست تحمل گلوکز در هفته 26
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 26 مرتبه

سلام به گل دخترم 

رک بهت بگم که پوستم کنده شد یعنی واقعا مرگ دیدم .همین ازمایش میگم سر اقا نوشاد من این تست ندادم چون همش قندم پایین بود اما سر شما دوبرا ازمایش دادم اوایل قند ناشتای من که همیشه بین 71تا76بود میشد 95-97دکترم بهم گفت با توجه به اینکه پدرتم دیابت داره بهتر حواست باشه منم کلی مراعات کردم تا الن شاید در کل 10تا حبه قند هم نخورده باشم لب به شیرینی وکلا چیزهای شیرین نمیزنم دکترم یکم نگران این موضوع بود بهم گفت تو هفته 24برم از بدم زودم جوابش ببرم نوبتم تو هفته 27 ولی گفت زودتر بیار من ببینم هم ازمایش برای کم خونیم هم تیروئئید وهم این ازمایش فلاکت بار می دونستم ازمایش سختی ولی نه در این حددددددددددددددددددددد.تو هفته 24-25نمیشد که برم ازمایش برای همین افتاد هفته 26 فکر کن 14ساعت گشنه بودم صبح کله سحر رفتم ازمایشگاه خون گیری رو انجام دادن بعدش بهم یه پاکت 75گرمی گلوکز منو هیدرات خالصصصصصصصصصصصصصصصص بهم دادن که تو یه لیوان اب خنک حل کنم وبخورم وغیر از این هیچ چیز دیگه ایی نباید می خوردم بهم گفت سر ضرب بخو.ر وطولش نده وگرنه حتما بالا میاری یه نصف لیوان اب ریختم وبه محض اینکه پاکت توش خالی کردم با یه هم زدن حل شد همرو یه بارکی سر کشیدم ساعت 8.15بود بهم گفتن راه نمیری فعالیت نمیکنی ساعت 9.15و10.15میای برای خون گیری اومدم خونه اولش تو راه خوب بودم نزدیک خونه احساس سر گیجه کردم رسیدم خونه بدون هیچ حرفی رفتم تو تخت دراز کشیدم بابا اومد سراغم ببین چم شده اینجوریم بهش گفتم حالم خوب نیست فقط با من حرف نزن وای تازه اولش بود حالت تهوع وسردرد دیگه برام به چشم نمیومد احساس میکردم تو مغزم فشار حس میکردم الان مغزم از تو میترکه واقعا حال بدی داشتم قربون نوشادم برم بچم داشت صبحانه می خورد از گلوش پایین نمیرفت هی لقمه برای من میاورد منم بی حوصله اعصابش خرد شده بود ساعت 9شد بابا گفت اصلا با این حالتن نمی تونی راه بری بارونم گرفته بود با ماشین منو برد دم در ازمایشگاه انقدر حالم خراب بود اطاق خون گیری رو نمیددیم رفتم داخل این بار یه خانم ازم خون گرفت گفت میفهمم حالتو نگران نباش بهرت میشی همینو به من گفت من دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم سریع عینکمو زدم که اشکهامو کسی نبینه خون گرفت اومدم پایین بابا تا اشکهای منو  دید ترسید بهش گفتم اعصابم خرد نمی تونم جلوی اشکهام بگیرم به حال خودم بزار بعدشم با صدای بلند تا خونه گریه کردم والبته یکمم تو خونه ادامه دادم تا بهتر شدم واقعا گریه کردم اعصابم اومد سر جاش خلاصه هر چقدر به تایم سوم خون گیری نزدیک میشدم حال من بهتر میشد خدارو شکر دیگه برای ساعت 10.15که رفتم تقریبا حالم عادی شده بود اما بار سومم مشکل این بود که دیگه رگ نداشتم با بیچارگی رگ پیدا کرد اما بالاخره تموم شد بهم گفتن عصری جوابش میدم کلی دعا دعا کردم حالا که انقدر اذیت شدم لااقل جوابش خوب باشه که خدارو شکر عصری که بابا جون رفت جوابش بگیرم قند تاشتام 76 بود اون موقع که داشتم میمردم قندم 123بود ودفعه سوم قندم 106شده بود تیروئئیمم خوب بود البته با مصرف قرص ها ولی متاسفانه یه مقدار خیلی جزئی کم خونم که اونم باید بهم دارو بده دکتر خدا رو شکر مشکل دیابت بارداری ندارم حالم خوب خوب انشالله تو هم خوب باشی تکونات که میگه خیلی خوب وسرحالی انشالله همین طوری هم هست .



موضوع :
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 31 نفر
بازديدهاي ديروز : 46 نفر
بازدید هفته قبل : 110 نفر
كل بازديدها : 4072 نفر
امکانات جانبی