مامان حالش خیلی بد شد.اما شما حالت خوب و نینی ما دخمللللللللللللللللللللللللللللل
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
بازدید : 13 مرتبه

سلام بر عشق مامان 

الهی من دورت بگردم الان که دارم برات مینویسم همه چیز به خیر گذشته ومن شاد وشنگولم پس بزار از اولش برات بگم .5شنبه هفته پیش خیلی سرحال نبودم از صبح رفتیم بیمارستان مفید برای اقا نوشاد اکوی قلب ،که خدارو شکر همه چیز عالی بود ووقت عمل دندان براش گرفتیم که افتاد تیر ماه 96یعنی نزدیک دنیا اومدن  شما حالا نمی دونم قرار چی کار بکنم بابا جون گفت وقت بگیر تا اون موقع بینیم قرار چی کار کنیم من متاسفانه فکر کردم هوا گرم ویه بافت نازک پوشیده بودم اما قشنگ هوا سوز داشت من لرزم گرفته بود داخل سالن انتظار هم در اصلی باز بود وحسابی سرد بود نوشاد هم کلاه وکاپشنش برداشته بود و من هی حرص می خوردم که نوشاد مریض شد .5شنبه گذشت شد جمعه صبح دیدم یا خدا من اصلا از سرگیجه وسرد درد نم یتونم سرمو بلند کنم حالم خیلی بد وبدن درد شدید دارم اصلا توان بلند شدن ندارم به زور بلند شدم یه صبحونه کوچیک خوردن دیدم خیر این حال من بهتر نمیشه هنوز تو فاز انکار بودم اومدم لباس های خشک جمع کنم دیدم از سردرد وسرگیجه توان وایسادن ندارم خونه رو هم گند گرفته بودم رفتم رو تخت دراز کشیدم بیچاره بابا داود کلی نگران شد هی به من اصرار کرد تو تخت بمونم خودش همه کارهارو میکنه نوشاد هم بدیار شدم دیدم بله اقا هم سر ما خورده وابریزش شدید وسرفه داره یکم خوابدیم وبیدار شدم بابا جون بهم اب میوه تازه داد وهی شروع کرد ازم پرسیدن که چه جوری سوپ بزارم دیدم اگر تو تخت بایفتم نمیشه دیگه کم کم بلند شدم یه ذره یه ذره کار کردم اما اصلا نمی تونستم دیگه شب شد دیدم سرددر امونمو بریده به بابا گفتم رفتیم بیمارستان بابک یه خانم دکتری بود معاینه کرد گفت سر ما خوردگی برای هر جفتمونم دارو داد بهشم گفتم اصلا اشتها ندارم گفت به زور بخور از ظهر هم به زور سوپ خورده بودم که لااقل مایع امنیوتیک شما کم نشه برگشتم خونه زنگ زدم به بلوک زایمان فقط دو تا از دارو هارو که دکتر داده بود تایید کرد منم خوردم وهر کاری کردم نتونستم لب به شام بزنم بعدشم رفتم رو تراز و دیدم یا بسم الله من باز چند گرم کم کردم وقتی دیگه عصبی شدم که بابا گفت احساس میکنه دور شکمم کوچیک شده دیگه اون موقع نمی تونستم اشک هامو نگه دارم گرفتم خوابدیم وصبح شنبه خدارو شکر بدون درد بیدار شدم با خودم عهد کردم امروز عوض دیروز در میارم وخوب میخورم رسیدم شرکت صبحانه خوردم تقریبا کامل اما دیدم خیلی حالم جور نیست ضعف شدید دارم اینجا هم که هیچ کس خبر نداشت چی  می تونستم بگم یه همکار خانم دارم به اسم جان نثار اومدم تو اطاق قیافه منو که دید ترسید گفت وای چرا اینجوری شدی من بهش نگفتم باردارم گفتم فشارپایین دو تا لیوان اب قند خوردم حس کردم این بار فشارم بالا است چشمام خون شده بود اونم ترسید رفت بگه ماشین شرکت بیاد اخه ما داخل محوطه کارگاه اینجا درمانگاه تقریبا مجهزی داریم رفت که به مدیر عاملمون بگه خود مدیر عامل اومد تو اطاق من حالم بد بود به صندلی لم داره بودم اون که اومد تو خجالت کشیدم هم حالم بدتر شد هم بدتر از اون گریم گرفته بود اون بیچاره هم انقدر ترسید گفت سریع ببریدش درمانگاه من ترسیدم خدایی نکرده بیهوش بشم گفتم بزار لااقل به یکی بگم بدون بهم دارو نزنن برای همین با کلی گریه به خانم جان نثار گفتم اون اولش فکر کرد همین الان فهمیدم باردارم گفت بابا اشکال نداره مگه چی میشه بعد من بهشش گفتم تازه نیست خیلی وقت دارم بهت میگم حواست باشه به من دارو نزنن گفت الان چند وقتت بهش گفتم 18 هفته ودوروز تو ماه 5ام از تعجب دستشو گاز گرفت گفت وای پس چرا نگفتی چرا اصلا معلوم نیست خلاصه ماشین اومد منو بردن درمانگاه از جان نثار قول گرفتم به کسی نگه دیگه من خوابوندن ودکتر ازم پرسید منم گفتم برای همین راننده شرکت هم فهمید .بهم اکسیژن وصل کردن وفشارمو گرفتن رو13 بود بعد فشارم دوباره افت کرد بهم گفتن نوسان فشار دارم وهمش از ضعف استرس به دکرت گفتم من تا الان وزن نگرفتم گفت مهم نیست گفتم حس میکنم درو شکمم کوچیک شده وحرکات جنینم هم کم شده گفت باید الان بری بیمارستان .بهتر شدم وبعد از نیم ساعت بهم اجازه دادن برم رفتم شرکت یکم دارز کشیدم دیدم بهترم بابا هم جلسه داشت ونمی تونست بیاد برای همین تنهایی رفتنم بیمارستان بهمن بلوک زایمان تقریبا 1ساعت طول کشید تا نوبت من شد ماما بلوک صدای قلب بچمو برام گذاشت وخیال منو راحت کرد بعد هم سونو نوشت ساعت دو شده بود رفتم سونو گفت دکتر 3 میاد باید یکم هم بشینی رفتم ناهار خوردم گفتم الان میرم سونو میگن بچه اصلا تکون نمی خوره خلاصه ساعت 3.5 نوبتم شد انقدر استرس داشتم که نگو همش خدا خدا میکردم بگه رشدت خوب بوده واصلا کمبود وزن مهم نیست .یه اقای دکتر بود همون اول براش همه چیز تو ضیح دادم اونم سونو کرد واول صدای قلبشو گذاشت تا خیالم راحت بشه بعدم گفت هر جای از بدنش اندازه میزنم (دور سز-دور شکم-استخوانران پا)همه نشون میدن بچه تو هفته 18 خدارو شکر انقدر ذوق کردم خدا میدونه این خوشحالی وقتی زیاد شد که بهم کفت بهت گفتن دختر گفتم بله البته گفتن احتمالا گفت یه لحظه صبر کن بعد گفت بلههههههههههههههههههه دقیقا شما دخملی هورااااااااااااااااااااااااااااااا نی نی ما دخمللللللللللللللللللللللللللل

انقدر مطمئن بود تو جنسیت که زیر برگ سونو نوشت جنسیت دختر از خوشحالی اشک به چشممام نشست خدارو شکر هم سالمی هم دخملی دیگه جنسم جور جور شد الحمدالله .بیرون اومدم به بابا جون زنگ زدم بهش گفتم چشمت روشن نینی مون دخمل جیگر اونم کلی خوشحال شد جواب بردم بلوک اونا هم گفتم همه چیز خوب برو خونه و5شنبه که وقت دکتر داری بیا با دکتر درباره وزن نگرفتنت هم صحبت کن الهی هزار مرتبه شکرت خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممم.



موضوع :
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 17 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 89 نفر
كل بازديدها : 1681 نفر
امکانات جانبی