سونوی چک NBوازمایش غربال گری دوم
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : 8 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 27 مرتبه

سلام سلام نازدونه 

بالاخره انتظار تموم شد 7 اسفند شد فقط خدا می دونه من چقدر استرس داشتم قرار شد بابا غلام بره دنبال نوشاد واز مهد بیارتش تا من با خیال راحت برم نسل امید ساعت دو وقت داشتم ولی از ترس ترافیک ساعت 12.20راه افتادم دیدم وقت نمیشه غذا بخورم اول خواستم کلا بی خیال ناهار بشم بعد گفتم نه برم اونجا بچه نمی خواد تکون بخور منو علاف میکنن البته شب قبل بابا برام شکلات اسنیکرز خریده بود ولی غذام که تو ظرف یک بار مصرف الومینیومی بود رو بردم چون می دونستم تو راه خیلی هم سرد نمیشه باورم نمیشد من ساعت 1 تو پارکینگ پارک اب واتش بود م یعنی انقدر زود رسیده بود م گفتم خدارو شکر اول خواستم تو پارکینگ تو ماشین غذا بخورم روم نشد اخه پارکینگ شلوغ بود ماشینم سر راه بود وباید سوییچ میزاشتم فکر کن حالا وسط غذا خوردن یکی میومد گفتم میرم همون اول پارک میشینم می خورم وای چقدر تنهایی غذا خوردن تو پارک سخت خیلی خیلی خجالت کشیدم پشتمو کرده بودم به پارک روم هم به دیوار بود که مثلا وقتی من بقیه رو نمیبینم بقیه هم منو نمیبینن شاید 4 تا قاشق برنج ودو سه تکه جوجه کباب بیشتر نخوردم رفتم سمت موسسه نسل امید و1.26من از دستگاه نوبت زنی نوبت گرفتم شماره 417منو صدا کردن پذیرش بعد هم دفترچه بیمه رو خواستن تا از نسخه پزشک کپی بگیرن با کمال تعجب دیدم بهم میگن دکترت فقط برات انومالی اسکن نوشته ازمایش نداری گفتم اخه غربال گری اول رو هم جدا ننوشته بود نوشته بود لطفا غربال گری اول انجام شود اونم گفت صد درصد دکتر یادش رفته حالا من جواب خطاب به دکترت می نویسم بگو برات نسخه بنویس بتونی پولشو از بیمه تکمیلی بگیری گفتم باشه خودمم شک کرده بودم نکنه اصلا دکترم برای مرحله دوم از مایش  نمی خواد هر چی هم به مغزم فشار میاوردم سر نوشاد چه جوری بود یادم نمیومد(البته بعدش یادم اومد اصلا ازمایش نداده بودم سر نوشاد وفقط سونو انومالی شده بودم تو 20هفته)بعدشم از اون ور یادم اومد به دکترم زنگ زدم وگفتم نسل امید میگه ازمایش 7ام انجام میده ولی سونورو به جای 11ام 24 می تونه وقت بده اونم گفته بود اشکال نداره فقط جوابشو زود برام بیار برای هیمن گفتم بابا فوقش اینه اصلا لازم نبوده بالاخره انجام دادنش بهتر از انجام ندادنش اونم منی که همش استرس دارم همشششششششششششش.

خلاصه پذیرش شدم ورفتم نشستم تا برای صندوق صدام کنن هی همشون داشتن غر میزدم امروز پدرمون در اومده روز شلوغی بوده صندوق هم هیچ کس نبود فکر کنم 7یا 8 دقیقه نشستم تا صندوق بیاد تو همون بین یه خانومی هم اومده بود که حسابی چشماش از گریه سرخ بود اعصابم خرد شد همش تو دلم خدا خدا میکردم سر حرف با من باز نکنه که هم ناراحت میشم هم استرس میگیرم ولی دیگه سر حرف باز کرد ومگه میشه جواب ملت نداد گفت 18 هفته وسه روزش ونمی دونسته باید وقت بگیر والان بهش گفتن بره وسط فروردین بیاد اینم کلی ناراحت شده کلی گریه کرده اونا هم گفتن وایسا بفرستیمت پیش دکتر طهماسب پور ببینیم چی کار میشه برات کرد منم تعجب کردم گفتم غربال گری اولت اینجا نبودی یعنی نمی دونستی وقت می خواد گفت چرا ولی بهم گفتن باید بیای چک NBمنم فکر کردم خوب وقت گرفتن برای انومالی نمی خواد حالا رو چه حسابی میگفت نفهمیدم بعدشم گفت 35 سالش فرزند اولش وچون تیغه بینی بچش دیده نشده فرستادنش اورژانسی ازمایشگاه نیلو وبعدشم بهش گفتن با احتمال 99.5درصد بچه سالم حالا منو میگی استرس گرفتم که چرا منو نفرستادن نیلو از اون ور هم هی به خودم میگفتم مال بچه منو نتونستن واضح ببینن شاید مال این خانم اصلا تیغه بینی مشاهده نشده بوده که خدارو شکر دیگه حرف به درازا نکشید من صندوق صدا کردن همین که پول پرداخت کردم(266هزار تومان ) صدام کردن برم برای نمونه گیری خون که رفتم سالن بغلی فکر کنم شیرین 15 تا 20دقیقه الکی نشستم هیچ کس هم غیر از خودم نبود دیگه تحمل نداشتم مثانمو پر نگه دارم رفتم دستشویی دیگه غر هام شروع شد به نگهبان گفتم پس کی میاد این خانم بابا من بعدشم سونو دارم حتما باید یه عالمم اونجا معطل بشم که منشی یه واحد دیگه رفت در اطاق نمونه گیری رو زد دیدم بله خانم خوابیده با چشم های خواب الو به من گفت بیا تو بعدشم که اصلا هم معذرت خواهی نکرد فقط گفت از صبح تا حالا انقدر سرش شلوغ بوده فقط خدا میدونه وناهار هم مجبور شدن 2 بخورن وخیلی خستس نمی دونم به من چه ربطی داشت این قضیه اینم نسل امید نسل امید بهترین ودقیق ترین مرکز ایران والبته به گفته خودشون خاورمیانه . حالا خداروشکر رگ همون اول پیدا کرد البته من زرنگ شدم خودم جای بهترین  رگمو بلدمو زود به همه نشونش میدم تا تیکه تیکه نشم عینک.بعدش رفتم طبقه سوم به منشی سونو اسممو گفتم.گفت بفرمایید سالن بعدی باید خیلی منتظر بشی خیلی شلوغ من هم رفتم نشستم یه لیوان اب برای خودم اوردم وشروع کردم اسنیکرزمو یه ضره یه ضره خوردم اخه نه اینکه من دیگه قند نمی خورم وقتی یهو می خورم سرم گیج میره مزشو نمی تونم تحمل کنم برای همین اب اوردم بخورم بشه تحملش کردفکر کنم 2 دقیقه بود نشسته بودم ولی 5 بار به بابا زنگ زدم که از نوشاد چه خبر بابا ت رفته دنبال بچم نمونه تو مهد اخرشم دلم راضی نشد گفتم بزار خودم به بابا غلام زنگ بزنم گفت هنوز نرفتم ولی الان راه میافتم نگران هم نباش من راحت مهد پیدا میکنم اون منطقه رو میشناسم دوباره به بابا داود زنگ زدم که به بابات زنگ بزن بگوپیدا نکرد به مدیر مهد زنگ بزن که دیگه بابا کفری شد گفت بابا نوشاد هیچیش نمیشه سالم میاد خونه یکم ارامش داشته باش برای بچمون بدبعد من دوباره به بابا غلام زنگ زدم که عقب بشینهها کمر بندشم ببندیداد یعنی رسما همه رو کلافه کرده بودم  واز این حرفا ،کلا همه اینا تو 2یا سه دقیقه انجام شد که با کماللللللللللللللللل تعجب اسم منو خوندن گفتن بفرمایید اطاق 2 برای سونو باورم نمیشد .یه خانم دکتر دیگه بود بهم گفتن با منشی ما نسبت داری گفتم نه گفت اخه خیلی مونده بود به نوبتت ولی اون اصرارا داشت اول تورو صدا کنیم تعجب کردم گفتم چقدر خوش شانسمو خبر نداشتم دکتر باحالی بود اما نمی دونم چرا همش فکر میکردم خیلی وارد نیست با منشی حرف میزد که امروز تلف شدن واین بدترین روز چند وقت اخیرشون بود دیگه اونجا بود که باورم شد خیلی روز شلوغی بوده چون بعدشم که دکتر طهماسب اومد اونم میگفت خیلی روز افتضاحی بوده خلاصه نه به اون سری که انقدر شلوغ کردی و ورجه وورجه میکردی نمیشد ثابت کرد واندازه زد نه به اینکه اصلا تکون نمی خوردی پشتتم کرده بوده به همه وپس سر وباسن محترمت رو به حضار بود دکتر ازم پرسید سونو اول چطوری بودم فکر کردم داره از خودم میپرسه گفتم هیچی مثل یه دختر خوب دراز کشیدم زل زدم به مانیتو ر هر چی گفتن گوش دادم وصدامم در نیومد خیلی هم طول کشید خندش گرفت گفت نه بچه چطور بود گفتم از بس وول میزد نمیشد یه جا گیرش انداخت گفت بر عکس امروز که بعدم پرسید ناهار خوردی گفتم اره حتی پرسید چی خوردم وچقدر خوردم بعدشم گفت چرا شیرینی نخوردم گفتم والله اون جوری که منشی گفت من فکر کردم خیلی قرار منتظر بمونم فقط دوتا بهش گاز زدم بعدم بهش گفتم اگر مشکلی هست می خوای برم بیرون کلی شیرینی بخورم برگردم که گفت نه من که با تو رودروایسی ندارم باید بچه رو تو یه پوزیشن مناسب گیر بندازم فقط همکاری کن بعدشم شروع کرد با دسته پروپ هی میزد به شکمم همش هم میگفت نگران نباش برای بچه ضرر نداره واگر خودتو شل کنی درد هم نداره ولی یکم درد داشت ودلمم هری میریخت تو شیطون بلا هم بیشتر پشتتو میکردی من قشنگ مهره های ستون فقراتتو میدیدم بالاخره بعد از 20دقیقه ممارست شد چند تا رخ نشون دادی به قول عکاس ها چند تا ازت شات خوب گرفتن همه عکس هارو اندازه شد وگفت 3.7اندازه تیغه بینی وبه وضوح دیده میشه بهم گفت عالیه خدارو شکر (هوراااااااااااااااااااااااااااااا)بعدشم گفت اصلا بچتون بینینیش وصورت کوچولو وظریفی داره راستی یادته بهت گفتم تو اون سونو همش شبیه بابا بودی ولی عزیزم الان که یکم بزرگ شدی صورتت شده شبیه خودم ونوشاد قربونت برم مننننننننننننننن ازش پرسیدم جنسیتشم بهم میگید گفت نه گفت یه بار تو 12 هفته میگیم با احتمال خطا یه بار هم تو انومالی صد درصد میگیم بعدشم گفت اگر خواستی دکتر طهماسب پور اومد ازش بپرس تعجب کردم وخوشحال شدم که اقای دکتر هم میبینه اخه این جوری خیالم راحت تر ه همون موقع دکتر اومد داخل دید گفت همه چیز عالیه وخیالت راحت از اونم جنسیت پرسیدم گفت الان نمیگم همونی که تو 12 هفته بهت گفتم درسته منم دیگه بی خیال شدم چه فرقی میکنه بعدشم مگه چقدر تا انومالی مونده همش دو هفته انقدر هم که از شنیدن خبر سلامتیت خوشحال بودم که کلا یادم رفت بعدش .گفتن چند دقیقه بشین برات جوابشم بدیم اومدم بیرون همون خانم دیدم بهم گفت اومده صحبت کرده وخدارو شکر فردا بهش وقت دادن خوشحال شدم جواب دادن دستم یه عکس بزرگ هم از کلت بهم دادن که قشنگ تیغه بینی معلوم بود .از اونجا اومدم بیرون به بابا که نگران بود اما همش ادعا میکنه نگران نیست وبه دلش افتاده این بچه سالم سالم سالم وبی هیچ دردسری سر وقتش دنیا میاد زنگ زدم گفتم حالت خوب وانگار شبیه منی اونم گفت خدارو شکر پس بزار یه زنگ بزنم به مامان فریده از نگرانی درش بیارم(اخه اون دفعه میگفت وای نوم بیچاره شد اگر شبیه داود باشه دخترم باشه دیگه ترشیده من کلی به داود میخندیدم)به خاله هدی دائم نگران ومضطرب هم زنگ زدم خوشحال شد بعد بهش گفتم وای به کی رفته انقدر دماغش کوچیک اونم تعجب کرد گفت وا به خودت دیگه مگه از دماغ تو ام کوچیک تر داریم راست میگه تیغه بینی من خیلی کوتاه وکوچیک .خوب تا حدودی خیالم راحت شد از شما انشالله تا  موقع زایمان وبعدش وتا اخر عمرت همین جور ی سالم وسر حال باشه الهی امین .



موضوع :
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 14 نفر
بازديدهاي ديروز : 46 نفر
بازدید هفته قبل : 93 نفر
كل بازديدها : 4055 نفر
امکانات جانبی