روزهای زندگی فرشته کوچک ما
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : 8 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 9 مرتبه

سلام سلام نازدونه 

بالاخره انتظار تموم شد 7 اسفند شد فقط خدا می دونه من چقدر استرس داشتم قرار شد بابا غلام بره دنبال نوشاد واز مهد بیارتش تا من با خیال راحت برم نسل امید ساعت دو وقت داشتم ولی از ترس ترافیک ساعت 12.20راه افتادم دیدم وقت نمیشه غذا بخورم اول خواستم کلا بی خیال ناهار بشم بعد گفتم نه برم اونجا بچه نمی خواد تکون بخور منو علاف میکنن البته شب قبل بابا برام شکلات اسنیکرز خریده بود ولی غذام که تو ظرف یک بار مصرف الومینیومی بود رو بردم چون می دونستم تو راه خیلی هم سرد نمیشه باورم نمیشد من ساعت 1 تو پارکینگ پارک اب واتش بود م یعنی انقدر زود رسیده بود م گفتم خدارو شکر اول خواستم تو پارکینگ تو ماشین غذا بخورم روم نشد اخه پارکینگ شلوغ بود ماشینم سر راه بود وباید سوییچ میزاشتم فکر کن حالا وسط غذا خوردن یکی میومد گفتم میرم همون اول پارک میشینم می خورم وای چقدر تنهایی غذا خوردن تو پارک سخت خیلی خیلی خجالت کشیدم پشتمو کرده بودم به پارک روم هم به دیوار بود که مثلا وقتی من بقیه رو نمیبینم بقیه هم منو نمیبینن شاید 4 تا قاشق برنج ودو سه تکه جوجه کباب بیشتر نخوردم رفتم سمت موسسه نسل امید و1.26من از دستگاه نوبت زنی نوبت گرفتم شماره 417منو صدا کردن پذیرش بعد هم دفترچه بیمه رو خواستن تا از نسخه پزشک کپی بگیرن با کمال تعجب دیدم بهم میگن دکترت فقط برات انومالی اسکن نوشته ازمایش نداری گفتم اخه غربال گری اول رو هم جدا ننوشته بود نوشته بود لطفا غربال گری اول انجام شود اونم گفت صد درصد دکتر یادش رفته حالا من جواب خطاب به دکترت می نویسم بگو برات نسخه بنویس بتونی پولشو از بیمه تکمیلی بگیری گفتم باشه خودمم شک کرده بودم نکنه اصلا دکترم برای مرحله دوم از مایش  نمی خواد هر چی هم به مغزم فشار میاوردم سر نوشاد چه جوری بود یادم نمیومد(البته بعدش یادم اومد اصلا ازمایش نداده بودم سر نوشاد وفقط سونو انومالی شده بودم تو 20هفته)بعدشم از اون ور یادم اومد به دکترم زنگ زدم وگفتم نسل امید میگه ازمایش 7ام انجام میده ولی سونورو به جای 11ام 24 می تونه وقت بده اونم گفته بود اشکال نداره فقط جوابشو زود برام بیار برای هیمن گفتم بابا فوقش اینه اصلا لازم نبوده بالاخره انجام دادنش بهتر از انجام ندادنش اونم منی که همش استرس دارم همشششششششششششش.

خلاصه پذیرش شدم ورفتم نشستم تا برای صندوق صدام کنن هی همشون داشتن غر میزدم امروز پدرمون در اومده روز شلوغی بوده صندوق هم هیچ کس نبود فکر کنم 7یا 8 دقیقه نشستم تا صندوق بیاد تو همون بین یه خانومی هم اومده بود که حسابی چشماش از گریه سرخ بود اعصابم خرد شد همش تو دلم خدا خدا میکردم سر حرف با من باز نکنه که هم ناراحت میشم هم استرس میگیرم ولی دیگه سر حرف باز کرد ومگه میشه جواب ملت نداد گفت 18 هفته وسه روزش ونمی دونسته باید وقت بگیر والان بهش گفتن بره وسط فروردین بیاد اینم کلی ناراحت شده کلی گریه کرده اونا هم گفتن وایسا بفرستیمت پیش دکتر طهماسب پور ببینیم چی کار میشه برات کرد منم تعجب کردم گفتم غربال گری اولت اینجا نبودی یعنی نمی دونستی وقت می خواد گفت چرا ولی بهم گفتن باید بیای چک NBمنم فکر کردم خوب وقت گرفتن برای انومالی نمی خواد حالا رو چه حسابی میگفت نفهمیدم بعدشم گفت 35 سالش فرزند اولش وچون تیغه بینی بچش دیده نشده فرستادنش اورژانسی ازمایشگاه نیلو وبعدشم بهش گفتن با احتمال 99.5درصد بچه سالم حالا منو میگی استرس گرفتم که چرا منو نفرستادن نیلو از اون ور هم هی به خودم میگفتم مال بچه منو نتونستن واضح ببینن شاید مال این خانم اصلا تیغه بینی مشاهده نشده بوده که خدارو شکر دیگه حرف به درازا نکشید من صندوق صدا کردن همین که پول پرداخت کردم(266هزار تومان ) صدام کردن برم برای نمونه گیری خون که رفتم سالن بغلی فکر کنم شیرین 15 تا 20دقیقه الکی نشستم هیچ کس هم غیر از خودم نبود دیگه تحمل نداشتم مثانمو پر نگه دارم رفتم دستشویی دیگه غر هام شروع شد به نگهبان گفتم پس کی میاد این خانم بابا من بعدشم سونو دارم حتما باید یه عالمم اونجا معطل بشم که منشی یه واحد دیگه رفت در اطاق نمونه گیری رو زد دیدم بله خانم خوابیده با چشم های خواب الو به من گفت بیا تو بعدشم که اصلا هم معذرت خواهی نکرد فقط گفت از صبح تا حالا انقدر سرش شلوغ بوده فقط خدا میدونه وناهار هم مجبور شدن 2 بخورن وخیلی خستس نمی دونم به من چه ربطی داشت این قضیه اینم نسل امید نسل امید بهترین ودقیق ترین مرکز ایران والبته به گفته خودشون خاورمیانه . حالا خداروشکر رگ همون اول پیدا کرد البته من زرنگ شدم خودم جای بهترین  رگمو بلدمو زود به همه نشونش میدم تا تیکه تیکه نشم عینک.بعدش رفتم طبقه سوم به منشی سونو اسممو گفتم.گفت بفرمایید سالن بعدی باید خیلی منتظر بشی خیلی شلوغ من هم رفتم نشستم یه لیوان اب برای خودم اوردم وشروع کردم اسنیکرزمو یه ضره یه ضره خوردم اخه نه اینکه من دیگه قند نمی خورم وقتی یهو می خورم سرم گیج میره مزشو نمی تونم تحمل کنم برای همین اب اوردم بخورم بشه تحملش کردفکر کنم 2 دقیقه بود نشسته بودم ولی 5 بار به بابا زنگ زدم که از نوشاد چه خبر بابا ت رفته دنبال بچم نمونه تو مهد اخرشم دلم راضی نشد گفتم بزار خودم به بابا غلام زنگ بزنم گفت هنوز نرفتم ولی الان راه میافتم نگران هم نباش من راحت مهد پیدا میکنم اون منطقه رو میشناسم دوباره به بابا داود زنگ زدم که به بابات زنگ بزن بگوپیدا نکرد به مدیر مهد زنگ بزن که دیگه بابا کفری شد گفت بابا نوشاد هیچیش نمیشه سالم میاد خونه یکم ارامش داشته باش برای بچمون بدبعد من دوباره به بابا غلام زنگ زدم که عقب بشینهها کمر بندشم ببندیداد یعنی رسما همه رو کلافه کرده بودم  واز این حرفا ،کلا همه اینا تو 2یا سه دقیقه انجام شد که با کماللللللللللللللللل تعجب اسم منو خوندن گفتن بفرمایید اطاق 2 برای سونو باورم نمیشد .یه خانم دکتر دیگه بود بهم گفتن با منشی ما نسبت داری گفتم نه گفت اخه خیلی مونده بود به نوبتت ولی اون اصرارا داشت اول تورو صدا کنیم تعجب کردم گفتم چقدر خوش شانسمو خبر نداشتم دکتر باحالی بود اما نمی دونم چرا همش فکر میکردم خیلی وارد نیست با منشی حرف میزد که امروز تلف شدن واین بدترین روز چند وقت اخیرشون بود دیگه اونجا بود که باورم شد خیلی روز شلوغی بوده چون بعدشم که دکتر طهماسب اومد اونم میگفت خیلی روز افتضاحی بوده خلاصه نه به اون سری که انقدر شلوغ کردی و ورجه وورجه میکردی نمیشد ثابت کرد واندازه زد نه به اینکه اصلا تکون نمی خوردی پشتتم کرده بوده به همه وپس سر وباسن محترمت رو به حضار بود دکتر ازم پرسید سونو اول چطوری بودم فکر کردم داره از خودم میپرسه گفتم هیچی مثل یه دختر خوب دراز کشیدم زل زدم به مانیتو ر هر چی گفتن گوش دادم وصدامم در نیومد خیلی هم طول کشید خندش گرفت گفت نه بچه چطور بود گفتم از بس وول میزد نمیشد یه جا گیرش انداخت گفت بر عکس امروز که بعدم پرسید ناهار خوردی گفتم اره حتی پرسید چی خوردم وچقدر خوردم بعدشم گفت چرا شیرینی نخوردم گفتم والله اون جوری که منشی گفت من فکر کردم خیلی قرار منتظر بمونم فقط دوتا بهش گاز زدم بعدم بهش گفتم اگر مشکلی هست می خوای برم بیرون کلی شیرینی بخورم برگردم که گفت نه من که با تو رودروایسی ندارم باید بچه رو تو یه پوزیشن مناسب گیر بندازم فقط همکاری کن بعدشم شروع کرد با دسته پروپ هی میزد به شکمم همش هم میگفت نگران نباش برای بچه ضرر نداره واگر خودتو شل کنی درد هم نداره ولی یکم درد داشت ودلمم هری میریخت تو شیطون بلا هم بیشتر پشتتو میکردی من قشنگ مهره های ستون فقراتتو میدیدم بالاخره بعد از 20دقیقه ممارست شد چند تا رخ نشون دادی به قول عکاس ها چند تا ازت شات خوب گرفتن همه عکس هارو اندازه شد وگفت 3.7اندازه تیغه بینی وبه وضوح دیده میشه بهم گفت عالیه خدارو شکر (هوراااااااااااااااااااااااااااااا)بعدشم گفت اصلا بچتون بینینیش وصورت کوچولو وظریفی داره راستی یادته بهت گفتم تو اون سونو همش شبیه بابا بودی ولی عزیزم الان که یکم بزرگ شدی صورتت شده شبیه خودم ونوشاد قربونت برم مننننننننننننننن ازش پرسیدم جنسیتشم بهم میگید گفت نه گفت یه بار تو 12 هفته میگیم با احتمال خطا یه بار هم تو انومالی صد درصد میگیم بعدشم گفت اگر خواستی دکتر طهماسب پور اومد ازش بپرس تعجب کردم وخوشحال شدم که اقای دکتر هم میبینه اخه این جوری خیالم راحت تر ه همون موقع دکتر اومد داخل دید گفت همه چیز عالیه وخیالت راحت از اونم جنسیت پرسیدم گفت الان نمیگم همونی که تو 12 هفته بهت گفتم درسته منم دیگه بی خیال شدم چه فرقی میکنه بعدشم مگه چقدر تا انومالی مونده همش دو هفته انقدر هم که از شنیدن خبر سلامتیت خوشحال بودم که کلا یادم رفت بعدش .گفتن چند دقیقه بشین برات جوابشم بدیم اومدم بیرون همون خانم دیدم بهم گفت اومده صحبت کرده وخدارو شکر فردا بهش وقت دادن خوشحال شدم جواب دادن دستم یه عکس بزرگ هم از کلت بهم دادن که قشنگ تیغه بینی معلوم بود .از اونجا اومدم بیرون به بابا که نگران بود اما همش ادعا میکنه نگران نیست وبه دلش افتاده این بچه سالم سالم سالم وبی هیچ دردسری سر وقتش دنیا میاد زنگ زدم گفتم حالت خوب وانگار شبیه منی اونم گفت خدارو شکر پس بزار یه زنگ بزنم به مامان فریده از نگرانی درش بیارم(اخه اون دفعه میگفت وای نوم بیچاره شد اگر شبیه داود باشه دخترم باشه دیگه ترشیده من کلی به داود میخندیدم)به خاله هدی دائم نگران ومضطرب هم زنگ زدم خوشحال شد بعد بهش گفتم وای به کی رفته انقدر دماغش کوچیک اونم تعجب کرد گفت وا به خودت دیگه مگه از دماغ تو ام کوچیک تر داریم راست میگه تیغه بینی من خیلی کوتاه وکوچیک .خوب تا حدودی خیالم راحت شد از شما انشالله تا  موقع زایمان وبعدش وتا اخر عمرت همین جور ی سالم وسر حال باشه الهی امین .



موضوع :
تاريخ : شنبه 7 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

سلامممممممممممم ببخشید که من هر بار میام اینجا با تو. حرف بزنم اعصابم خرد چی کار کنم مادرم دست خودم نیست .امروز سونوی nbوازمایش غربال گری دوم دارم انقدر نگرانم  که فقط خود خود خدا می دونه انقدر خواب های نامربوط دیدم تو این چند وقت که اصلا نه می خوام برای کسی تعریف کنم نه حتی برای خودم یاد اوری کنم من به خدا سپردمت واقعا از ته قلبم به خدا سپردمت ولی واقعا نگرانم خدا کنه امروز برم وبهم بگن که بچم صحییح وسالم داره برای خودش بزرگ میشه .فقط هم این نیست که نگرانی های من تمامی نداره حالا بماند که باید تا 24 اسفند صبوری کنم تا برم انومالی اسکن واکو قلب تا بهم بگن انشالله که سالم وسرحالی من باز هم با کمال تعجب وناباوری وزن کم کردم نیم کیلو دوباره  وزن کم کردم  قبول دارم یکم بی اشتها شدم اما نه اینکه وزن نگیرم که هیچ وزن هم کم کنم الان 16 هفته ودوروزم ومن از ابتدای بارداری 2.5 کیلو وزن کم کردم شدم 64.5 کیلو انشالله برم امرزو بگن رشدت عالی تا به جای اینکه ناراحت بشم خوشحال هم بشم چون من اضافه وزن دارم ودلم نمی خواد مثل سر نوشاد خیلی وزن بگیرم من سر نوشاد تا این موقع فکر کنم 4یا 5کیلو وزنم زیاد شده بود سر نوشاد بچه تو پهلو هام بود با اینکه وزنم زیاد شده بود شکمم خیلی بزرگ دیده نمیشد اما من دیگه از هفته 15 مانتوهام تنم نمیشد ومانتوی بارداری پوشیدم اما سر شما کلا اگر قبلا یکم هم پهلو داشتم کلا اب شده رفته وشما قشنگ جلوی شکمم یه صندلی گذاشتی نشستی برای خودت اما هنوزم مانتو هام همه مانتوهام تنم میشه وسر کار هیچ کس نفهمیده باردارم  خدا کنه امروز خوشحال خندون بیام خونه راستی جنسیتت رو هم فکر کنم امروز قطعی بهم بگن می دونم دختری از اولشم می دونستم ولی واقعا فرقی نداره فقط می خوام سالممممممممممممممممممممم باشی الهی امین .

وقتی از نسل امیر برگشتم میام اینجا نتیجشو برات مینویسم عزیزم خوب باش خواهش میکنم خوب باش 



موضوع :
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 13 مرتبه

سلام سلام عشق مامان دیروز رفتم دکتر دقیقا اولین روز 14 هفتگی کلی با استرس سلام وصلوات رفتم دکتر همش نگران بودم با خودمم عهد کردم اگر خدایی نکرده یه ذره هم دکتر به سلامتیت شک کرد خودم برای تست امنیو سنتز پیش قدم بشم ساعت 8.40وقت داشتم که می دونستم نفر اول یا دومم ولی با کمال تعجب نفر چهارم بودم .برعکس دفعه قبل کلی نشستم ساعت 8.30رسیدم بیمارستان 9.20وارد مطب شدم ولی سعی کردم تو اون ساعت همش به چیزای خوب فکر کنم فدای تو هم بشم من که دیگه قشنگ وول خوردناتو حس میکنم این تکونهات از دو هفته پیش شروع شد اون موقع فقط حس فشار داشتم انگار خودتو به دیوار رحمم فشار میدادی اما دیگه از هفته پیش احساس میکنم یه ماهی کوچولو توی دلم شنا میکنه از این ور دلم میری اون وراز اون ور میای این ور برای همین ماهی کوچولو صدات میکنیم تو خونه البته نوشاد میگه ماهی نیست ابجی .البته بگم دیشب که بابا دستشو گذاشتو بود رو دلم گفت مثل ضربان نبض زیر دستش احساست کرده فدای تو بشم انقدر تیز وزرنگی .خلاصه نوبتم شد برای اولین بار ساعت تو سالن نگاه کردم ببینم بقیه انقدر طول میدن تا بیان بیرورن  من چقدر اون تو می مونم .رفتم داخل ودکتر طبق معمول کلی با خنده و روی خوش باهام حال واحوال کرد بهش گفتم هم جواب ازمایشمو اوردم هم جواب غربال گری رو .اول وزنم کرد ومن شدم 65کیلو دو کیلو کم کردم دکتر خیلی تعجب کرد با توجه به اینکه ویار ندارم چرا وزن کم میکنم البته بهم گفت بچه رشد خوبی داشتهخ ومن بیشتر از دو کیلو از وزنم کم شده ولی گفت ایرادی نداره بهم ویتامین ومکمل میده وحتما از هفته دیگه وزن گیری منم شروع میشه بعدش جواب ازمایشمو دید بهم گفت تیروئیدت الان خوب ازم پرسید چقدر قرص میخورم که بهش گفتم روزی یکی ونصفی گفت همینو ادامه بده گفت  فعلا هم ازمایش مجدد نمی خواد خدارو شکر مردم بس که خون دادم .بعد هم رفتیم سراغ ان تی بهش نشون دادم گفت چرا نگرانی ان تی تو که خیلی خوبه گفتم اخه نوشته تیغه بینی مشاهده شد اما نه به خوبی وواضح گفت مهم نیست مهم  اینه که هم دیده شده هم اینکه جواب ریسکت پایین بهش گفتم بهم گفتن بیاد سونو مجدد بشم گفت پول هدر دادنم خواستی برو نخواستی هم نرو گفتم نسل امید رایگان برام 7اسفند وقت گذاشته گفت پس برو بعد هم بهم تو ضیح داد نسل امید خیلی مرکز دقیقی برای همینم هر چیزی رو که یه ذره شک داشته باشه دوبراه چک میکنه تا امار جواب درستش خیلی بالا بره بعد هم بهم گفت اصلا به این چیزها فکر نکن بچت سالم سالم.بعد هم در مورد اینکه نسل امید بهم گفته باید تو 17 هفته اکوی قلب کنم بهش گفتم که بهم گفت چرا زودتر نگفتی این جریان چرا در مورد زایمان زودرست هیچی نگفتی در صورتی که من قبلا بهش گفته بودم قبل از اینکه باردار بشم فکر میکردم باید تو پروندم باشه دیگه الان فهمیدم هر بار برم دکتر باید همه چیز از اول تکرار کنم چون دکتر هر بار نمیشینی همه پرونده منو از اول بخون .خلاصه بهم گفت حتما باید برم اکوی قلب برای 12اسفند اول هفته 17 می خواست بنویسه اما دید 12 اسفند تعطیل برای 11اسفند نوشت خواستم بهش بگم زود یا نه خجالت کشیدم چون هم اکو نوشت هم انومالی اسکن اخه یادم سر نوشاد تو هفته 20رفتم انومالی راستی مولتی پریناتال وقرص ویتامین دی 3 وکلسیم ودی برام نوشت وبهم گفت بعد از عید دوبراه بهش بگم زایمان زودرس داشتم باید از هفته 30دارو مصرف کنم واینکه باید دو هفته یکبار برم برای چک اپ .بعدشم بهم گفت دراز بکشم وبا دستگاه اولترا سوند خواست صدای قلبتو بشنو وای که چقدر با حال چون تو خیلی خیلی شلوغی ونمی تونست صدای قلبتو پیدا کنه یعنی پیدا میکرد یه دونه میشنیدیم تو جاتو عوض میکردی دکتر بهم گفت خیلی جالب با این سن کم بارداری من حرکتشو زیر دستم حس میکنم  منم بهش گفتم خیلی زودتر از سر نوشاد تکوناتو حس کردم ماهی کوچولوی خودمی دیگه بعدم دکتر دیگه از کارات خندش گرفت بالاخره برای سه ثانیه یه جا وایسادی وصدای قلبتو شنیدیم دکتر بهم گفت تو سونو اول بهت گفتنم دختر اره؟ گفتم اره چطور ؟گفت سونو نشده بهت میگم دختر از اون اتیش پاره ها هم میشه دلم منم برات غش میرفت اونجا ،خلاصه اینکه خوش وخندون اومدم بیرون ساعت دیدم 20دقیه به 10 بود یعنی درست 20 دقیقه تو بودم فهمیدم منم اندازه بقیه داخل مطب هستم اما حس نمیکردم .روز قبل هم بابا جون بالاخره جلسه دفاع برگزار کرد وخیالمون راحت شد رفتم خونه حاضر شدم برم کلاس خیاطی که بابا جون بهم گفت زود بیا شب می خوام برای شیرینی پایان نامه ببرمتون سرزمین عجایب وبعدشم بریم بیرون شام بخوریم انقدر هم خوش گذشت که خدا می دونه من که هیچ باز ی انجام ندادم اما بابا با نوشاد قطار سواری کردن شما هم که اونجا صدا ها خیلی بلند بود یک لحظه اروم وقرارا نداشتی جیگرتو بخورم من ماد ر.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

سلام عشقم .امروز یک ساعت مرخصی گرفتم ورفتم تا جواب سونوی ان تی رو بگیرم تا جوابشو دادن دستم نشستم به خوندن ببینم چیزی ازش متوجه میشم طبق چیزی که من فهمیدم برای هر سه تا بیماری ریسک پایین زدن اما نوشته بود تیغه بینی خیلی واضح مشاهده نشده وباید برای هفته 16 برم دوباره چک کنم رو بستش هم نوشته بود کسانی که طبق نظر متخصص سونو گفته شده باید دوباره سونو nbبشن یعنی همون تیغه بینی بصورت رایگان با وقت فبلی میتونن مراجعه کنن یعنی دل تو دلم نیست مارد تورو خدا خوب باشه سرحال باش سالم باش من عاشقتم به خدا تا 5شنبه که ببرم دکتر که هیچ تا هفته 16 من رسما سکته مسکنم خدا خودش به من رحم کنه خیلی خیلی دوست دارم می خوام داشته باشمت سالم وتندرست به خدا میسپارمت که برام حفظت کنه .

بعدا نوشت:عصری توراه خونه اون قدر فکرم مشغول تو شد که برای اولین بار تو 15 سال رانندگی تصادف کردم ماشین خودم چیزیش نشد اما زدم چراغ خطر یه اقایی رو شکستم و80تومن خسارت دادم اومدم خونه بعدم کلی تو بغل بابا داود اشک ریختم وبدون شام خوابیدم تورو خدا خوب باش .



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

سلاممممممممممممممممممممم 

صبح عشقم به خیر دیرئوز رفتیم سونو ان تی ومن خیلی خیلی ذوق زده ام بزار قشنگ از اولش برات تعریف کنم 

قرار بود صبح ساعت 7بزنیم بیرون بریم نوشاد بزاریم مهد بعد بریم سمت خیابون افریقا این جوری نشد چراااااا برای اینکه اولا صبح نتونستیم به اون زودی بزنیم بیرون بس که بابا داودت هی به خودش رسید ولفتش داد بعدشم اینکه گفتیم ترافیک میافتیم تو ترافیک همت نمیرسیم سوما که البته بعدش فهمیدم بابا دلش نیومده بود تورو بزار مهد خواستنه بود خانوادگی بیایم شمارو ببینیم البته من بهش گفتم من به خاطر خود نوشاد میگفتم چون خسته میشه والبته بابا رو هم ذله میکنه .توراه دوباره سر جنسیت صحبت کردیم ومن برای بار هزارم گفتم مطمئنم دختری بابا هم گفت فکر میکنه پسری با هم شرط بندی هم کریدم هر کی باخت باید اون یکی رو ببره رستوران با موسیقی زنده وچلو گردن بده .ساعت 8.45 صبح وقت داشتم رسیدیم دم در موسسه نسل امید اما جای پارک نبود من به بابا جون گفتم من پیاده میشم میرم شما برید پارک کنید وبیاید .دقیقا 8.36 از دستگاه نوبت زنی نوبت گرفتم نوبت شماره 10 بود چند دقیقه بعدش صدام کردن وکلی ازم سوال های مختلف پرسیدن فرستادنم صندوق سونو ان تی با ازمایش ومشاوره زنتیک شد 435هزار تو مان از زمان نوشاد خیلی خیلی گرون تر شده خدارو شکر خیلی خلوت بود چند لحظه بعدش مارمو صدا کردن برم واحد ازمایشگاه برای خون گیری یه خانم کاملا حرفه ایی ازم خون گرفت .بعدشم رفتم اطاق بغلی برای گرفتن فشار خون وقد ووزن توجه داشته باش هنوز ار بابا ونوشاد خبری نبود .ازم فشار گرفت از هر دست دو بار عالی بود خدارو شکر قدم گرفت 154سانت همونی که می دونستم وزنم شده65.5 نیم کیلو دیگه وزن کم کردم بعدشم کلی سوال در مورد باداری وهمه چیز ازم کرد داشت کارم تموم میشد که صدای نوشاد اومد وبه خانم گفتم اینم صدای پسرم گفت وای پسرت کوچیک من یه دختر 6.5سال دارم همش میگم زود برای بچه دوم منم بهش گفتم دلم نمی خواد اختلاف سنی بین بچه هام زیاد باشه ونوشاد هم اونقدر عاقل شده که وقتش باشه من یه بچه دیگه بیارم خلاصه کارم اونجا تموم شد رفتم دم یه میز دیگه بهم تو ضیح دادن نی نی که دنیا اومد بین سه تا 7روزگی برای تست 40بیماری متابولیکی حتما بیاریمت همون مرکز .بالاخره طبقه همکف تموم شد وداشت لحظه دوست داشتنی سونو نزدیک میشد بابا جون ونوشاد نشسته بودن تو سالن انتظار بابا گفت  برای من یه چیزی خریده صبحانه بخورم چون باید معدم پر پر پر باشه وحسابی هم شیرینیجات خورده باشم .کیک وشیر کاکائو خریده بود که من میلم نمیکشید به بابا گفتم نمی خواد اینجا یه کافی شاپ داره میرم صبحانه بخورم  بابا ونوشاد خورده بودن حسابی گفتن میرن بیرون قدم بزنن منم رفتم طبقه پایین تا ببینم چی برای صبحانه داره نیمرو واملت که دلمک نمی خواست چون دوست ندارم خیلی در ضمن چرب ولی در عوض نون وپنیر وگردوی محبوب منو داشت .من یه مدتی یعنی تقریبا از وقتی فهمیدم تو دلمی شیرینی جات کلا قطع کرد چون تو ازمایشم قند ناشتام لب مرز بود ومیترسم ولی مجبور شدم با صبحانه دوتا لیوان چای شیرین بخورم یه شکلات اسنیکرز هم خریدم رفتم طبقه سوم برای سونو البته وقتی رفتم بالا بهم گفتن باید اول برم مشاوره ژنتیک شاید 5دقیقه هم نشد که نوبتم شد یه خانم دکتر دقیق وخوشرو اول برای من شجره نامه کشید در مورد نسبتهای فامیلی من وداود ومادر وپدرهامون پرسید بعدشم کلی سوال در مورد اینکه ایا بیمار ی های که میگفت ومد نظرش بود تو خانواده هامون هست یا نه منم سعی کردم همه رو با دقت جواب بده اخر مشاورهه م بهش گفتم که نوشاد زود دنیا اومد داشت فرم هارو میداد امضا کنم گفت باشه الان اونم بررسی میکنیم که بعدش حرف دیگه ایی شد وازیاد هر جفتمون رفت .از اونجا اومدم بیرون وبدون اینکه صدام کنن رفتم تو سالن واحد سونو (اخه نمی دونستم صدا میکنن فکر کردم باید برم بگم کارم تموم شده)که بهم گفت مشاوره گروهی نشدید .دوباره برگشتم واحد مشاوره که گفت چند لحظه پیش گروه قبلی رفتن داخل ومن باید با بعدی ها برم تو برای همین رفتم پایین تا ببینم بابا ونوشتاد چه میکنن .یکم نوشاد بابا رو اذیت کرده بود که بابا هم تبلت داده بود دست نوشاد واونم اروم تر نشسته بود بهش گفتم همین پایین باش من یکم دیگه کارم تموم .طبقه بالا دیده بودم چند تا اقا هم اومده بودن فکر کردم میشه اومد خواستیم خانوادگی بریم بالا که نگهبان گفت شوهر که نمیشه بچه کلا ممنوع .نشد که بیان بالا برای همین تنها رفتم .رفتم سالن مشاوره که یادم اومد ااااااااااا من اصلا در مورد نارس بودن نوشاد حرف نزدم به منشی گفتم گفت مریض که از اطاق مشاوره اومد بیرون برو تو همین که مریض اومد بیرون کلاس مشاوره گروهی شروع شد بنابراین مجبور شدم برم اون یکی مشاوره .تو این کلاس در مورد بیماری های متابولیکی کودکان صحبت شد وتوصیه اکید کردنم که بین سه تا 7روزگی حتما ببرمت که انشالله اگر عمری باقی باشه حتما میبرمت عزیزم .از مشاوره که اومدم بیورن رفتم پیش همون مشاور ژنتیک ودر مورد دنیا اومدن نوشاد صحبت کردم سریع پرونده مو خواست شروع کرد حرفامو یادداشت کرد بهش گفتم نوشاد دنیا اومد بین دیواره های دهلیزش سوراخ بود وزگ اصلی قلبش بسته نشده بود که دکتر احتمال داد ژنتیکی باشه بهم گفت باید حتما تو هفته 17 برم اکوی قلب جنین تا اگر خدایی نکرده مشکلی باشه وقتی که تو دلمی دارو بخورم تا دنیا اومدی تانشالله هیچ مشکلی نداشته باشی بالاخره کارم تو بخش مشاوره تموم شد داشتم به لحظه هیجان انگیز سونو نزدیک میشدم با اس ام اس هم هی جویای حال نوشاد میشدم وای چه مزه ایی میده ادم دو تا بچه داشته باشه ها خندونک

نشستم تو سالن وگفتم بزار بپرسم باید مثانه ام پر باشه یا نه که گفت نیمه پر اسممو پرسید با تعجب پرسید اسمتو خوندم گفتم نه مگه اسم میخونید اخه اصلا نشنیدم اسم کسی رو بخونم گفت مهم نیست بشین همین سالن فکر کردم باید خیلی منتظر بشم .یه خانمی هم اومده بود برای غربال گری مرحله دوم  شروع کردیم با هم یکم در مرود بچه هامون حرف زدیم بعد بهش گفتم دختر دوست داری یا پسر گفت بیشتر دختر دوست دارم ازش پرسیدم تو مرحله اول بهت گفتن گفت اخه درست نیست که فقط حدس بهم گفتن پسر گفتم انشالله سالم باشه داشتیم همین جوری حرف میزدیم که اسم منو صدا کردن فکرشم نمیکردم انمقدر زود نوبتم بشه خوب شد شکلاتمو قبلش خورده بودم یه خانم دکتر جوون منتظرم بود رو تخت دراز کشیدم خودمو سپردم به خدا شروع تا پروپ سونو رو گذاشت رو شکمم دلم غش رفت برات .نمی دونم شادی دارم اشتباه میکنم اما با نوشاد فرق داری اولا که صورتت از نوشاد کوچولو تر وظریف تر بینیتم کوچیک تر یعنی تیغه بینیت کوتاه تر بود ولی خیلی خیلی خیلی شلوغ تر از نوشادی نوشاد بنده خدا تو سونوی ان تی انگار خواب بود همون اولش از نیم رخ گیرش انداخت همه اندازه هارو هم زد وتمام یکی دوبار دستشو بالا برد فقط همین اما ماشالله تو برای خودت اتیش پاره ایی هستی انقدر دست وپا میزدی که خدا می دونه کلی هم برای من بای بای کردی یه جا وای نمیستادی که بتون اندازه هاتو بزن اخرش به پهلو خوابیدم تا یه جا گیرت بنداز خیلی طول کشید راستی همون اولش ازم پرسیدن پایین همراه دارید گفتم بله همسرم هستن .فکر کردم میخوان بیاد بالا پیش من که همچین اتفاقی نیافتاد کلی سونو طول کشید ومن دیگه به نفس نفس زدن افتاده بودم سونو که تموم شد منشی گفت خسته شدی ؟

گفتم یکم گفت ماشالله بچت اروم قرار نداشت خانم دکتر باید میفرستادت بیرون یکم استراحت کنی بچه اروم بشه خواست دیگه اذیت نشی طول کشید تشکر کردم بهم گفتن سالن روبرو منتظرباشم تا اقای دکتر طهماسب پور هم مجددا منو سونو کنن وجنسیت احتمالی رو هم بهم بگن .رفتم سالن روبرو وبه بابا داود زنگ زدم که برای چی صدات کردن که بهم گفت پایین یه اطاق هست که یه ال سی دی نصب وهمراه اون پایین میبینه انقدر دلم سوختتتتتتتتتت چون قبلا اینو شنیده بودم ودوربین هم اورده بودم ولی یادم رفت بدم دست بابا تا ازت فیلم بگیره حالا این دفعه میبرم حتما .راستی تو همون سونو سونوی قلب برای عبور خون تیره وروشن انجام داد وبهم گفتن که خوب.تو سالن نشستم که 20 دقیقه طول کشید کلی هم مراجعه کننده غربال گری اول جمع شده بودم گفتم یا خدا ببین قرار چقدر دیگه طول بکشه بابا بهم شیر کاکائو داده بود اونم خوردم تا حسابی خودمو با قند بکشم واقعا از قند زیاد سر گیجه گرفته بودم بالاخر ه اومدم اسم 10نفر که برای ان تی اومده بودن خوندن با حساب من باید نفر 5ام یا 6ام میشم که دیدمک منو نفر اول صدا کردن دوباره روتخت دراز کشیدم این باراقای  دکتر سونو کرد خیلی کوتاه بود بهم گفت مشکلی توی سونو نمیبینه برای تعیین میزان ریسک باید جواب از خون هم باشه ودکتر متخصص ژنتیک وجنین شناس تفسیر کنن بعدشم بهم گفت جنسیتتت دختررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.محبتالبته احتمالا .

به بابا گفتم کارم دراه تموم میشه گفت میره ماشین میاره ومیاد دنبالم منم رفتم پایین تا بابا بیاد دنبالم بهشم پشت تلفن جنسیت نگفتم .وقتی تو خیابون دیدم بابا رو بهش گفتم دختری وبابا هم چشماش برق میزد.بهم گفت تورو دیده وچقدر هم خوشش اومده بهم گفت چقدر شیطونی میکنه این بلا تو شکمت ومیگفت چقدر هم قلبش تند تند میزنه .بهش گفتم برای هفته 17 باید برم اکو بابا هم گفت حتما برو تا مطمئن بشیم .از اونجا هم رفتیم خونه مامان فریده واونا هم باشنیدن خبر سالم بودن شما کلی خوشحال شدن حالا دل تو دلم نیست تا جواب بگیرم وببرم پیش دکترم خدا خودش مراقب دو تا فرشته های من باشه الهی امین .



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

سلام عشق مامان سلام فندقم سلام کنجدم البته دیگه شما نه الان اندازه کنجدی نه فندق الان اندازه یه الوی درشتی امروز رفتی تو هفته 12 مبارکا باشه طبق اطلاعاتی که تو منابع هست شما باید این هفته 14.5گرم وزن داری و حدود 6سانت هم قدت البته اینا تقریبی شاید یه کم  بیشتر یا یه ذره کم تر باشی ولی نکته اصلی اینههههههههههههه منننننننننننننن فردا نوبتتتتتتتتتتتتت غربال گرییییییییییییی اول دارم وخیلی هم ذوق زده ام هم نگرانم از موسسه نسل امید وقت گرفتم وبهم گفته بودن یک روز قبل بهت زنگ میزنیم واوکی میکنیم اگر جواب ندید وقتتون پریده منم تا همین نیم ساعت پیش گوشیم رو بی انتن بود برای همین خودم زنگ زدم وبهشون گفتم که وقت فردامو تایید کنن بهم گفتن فردا ساعت 8.45نوبتم باید صبحانه بخورم وبرم 4ساعت هم معطلی داره وای دل تو دلم نیست هم اینکه فردا میبینمت اخه دلم برات یه ذره شده هم اینکه از سلامتیت انشالله مطمئن میشم وهم اینکه به یه درصد احتمال جنسیتت رو هم بهم میگن حالا بریم سر حدس وگمان ها برای جنسیت من که میگم دختری همچین با اطمینان هم میگم که بنده خدا بابا اصلا جرات نمیکنه دیگه بحث کنه اما نظرش اینه دومی هم پسر حالا ببینیم کی حدسش درسته حالا بیا یکم در موردش حرف بزنیم اگر واقعیتشو بخوای اصلا برای من فرق نمیکنه دختر باشی یا پسر این که میگم دختر حسم بهم میگه اما از یه طرف هم بدم نمیاد دختر باشی تا لذت دختر دار شدن رو هم بچشم اما از یه طرف هم دوست دارم پسر باشه تا برای نوشاد جفت بشی .دقیق نمی دونم چه جوری چون من بردار ندارم وخواهر داشتم نمی دونم ادم می تونه همون حسی که با هم جنسش داره ونزدیکی که مثلا دو تا خواهر با هم دارن ویه خواهر وبردار هم با هم دارن یا نه نمی دونم بعضی ها میگن ما چند تا خواهر داریم ولی بردارمو بیشتر دوست دارم بیشتر باهاش راحتم ولی بعضی های دیگه میگن نه با هم جنسمون راخت تر وصمیمی تر ونزدیک تریم برای همین اصلا حتی به خودم اجازه نمی دوم ارزوی دختر دار شدن یا پسر دار شدن بکنم هر چیزی که خدا بهمون بده همون بهترین وحتما صلاح هممون تو همون وصد البته اول مهم سلامتی تو عزیزم حالا فردا از غربال گری که برگردم بهت میگم چی شد میگم تو دخملی یا پسملی عزیزم انشالله فقط سالم باشی وخیال من وبابا جون راحت باشه عاشقتمممممممممممممممم هر چی که می خوای باش .



موضوع :
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 10 مرتبه

سلام بر عشق مامان وای جیگرم کاش بدونی من چقدر ندیده عاشقت شدم اخه یه مارد که احتیاجی نیست فرزندشو ببینه همین که حسش میکنه عاشقش یکم بی حوصله ام یکمم بی اشتها شدم جوری که به جای اینکه وزن بگیرم دارم وزن کم میکنم می دونم برای چی اینا عوارض بارداری زیر سر هورمون های بارداری مثل سر نوشاد اصلا تهوع ویا به اصطلاع ویار ندارم ولی کلا به غذا بسیار بی میلم مخصوصا غذایی که بیرون درست شده باشه امروز رفتم رستوران شرکت وغذا باقالی پلو با مرغ بود تازگی ها اشپزخونه اینجارو به خاطر اثاث کشی تعطیل کردن وغذامونو از تهیه غذای فارسی که خیلی معروف میارن یعنی من رسما فقط سه یا 4تا قاشق برنج خوردم وشاید اندازه یه قاشق هم از مرغش همین منی که اصلا از زیتون نمیگذرم سه تا دونه زیتون  دهنم گذاشتم ولی دوغ کامل خوردم چون خوندم تو این هفته دندون های داعمت تشکیل میشه دلم نمی خواد کمبود کلسیم داشته باشی تا دلت بخواد اب میخورم برای چیزهای ترش دلم میره اما اونارو هم نمی خورم چون اکثرا غیر بهداشتی ان واگر هم بهداشتی باشن انقدر نمک دارن که برای من ضرر میوه رو هم به زور شبها می خورم برای رفع تکلیف این از این .از خودت بگم که امروز رسما 10 هفته و5روزت وفقط یک هفته دیگه 3ماه اول بارداری تموم میشه ومن برای اون موقع وقت سونوی ان تی (غربال گری اول)دارم .به خدا عاشقتما ولی انقذدر بی حوصله ام که حتی برای اون روز هم لحظه شماری نمیکنم دلم نمی خواد این شکلی باشم ولی متاسفانه هر کاریش میکنم همین جوری امیدوارم زودتر از این شرایط خلاص بشم رسما هم که اخر هفته افتضاحی داشتیم 4شنبه فهمیدیم که مامان فریده زونا گرفته در نتیچه برای همین مجبور شدیم به بابا غلام بگیم که تو توراهی تا یه وقت کسی نیاد خونه ما یا انتظار نداشته باشن من برم خونه کسی .بعدشم که 5شنبه یکی از ساختمون های قدیمی وپر از خاطره تهران اوار شد رو سر کلی اتش نشان با این که الان سه روز گذشته نتونستن بیرونشون بکشن وگفتن احتمال زنده موندن اونها به صفر رسیده .5شنبه هم خونه یکی از دوستای بابا دعوت بودیم که متاسفانه زن وشهرم با هم دعوای حسابی کرده بودم وما هم ناخواسته تو اون دعوا وارد شدیم ومن حسابی با اعصاب داغون اومدم خونه دیگه جمعه ایی هم بابا برای اتش نشان ها اشک ریختیم دیگه عصری از بس حوصلمون سررفته بود بی هدف زدیم بیرون وسر زا خونه عمه بهار در اوردیم .دیگه منم با خودم فکر رکدم وقتی بابا غلام بفهمه دیگه عالم وادم متوجه شدن گفتم چه کاریه بزار خودم به عمه بگم که خوشحال شد اما طبق چیزی که پیش بینی میکردم ازم بپرسید می خواستیش اشکال از عمه نیستا منم دل گیر نشدم نمی دونم این چه چیزی که تازگی ها مد شده همه فقط یه بچه رو مجاز میدونن با بچه اول خوشحال میشن وقتی بهشون میگی دومی دقیقا از ت میپرسن خودت می خواستی ؟منم با افتخار گفتم هم می خواستمت هم برای اومدنت برنامه ریزی داشتم .من عهاشقتم بابا عاشقت واز همه مهم تر نوشاد داره برای دیدنت لحظه شماری میکنه تو بهترین هدیه برای خانواده سه نفرمونی با اومدنت مطمعننن همه چیز از الان هم عالی تر میشه من همیشه از تک فرزندی بدم میو.مده وفکر میکنم بچه های من لیاقت اینو دارن که تنها نباشن ویه هم خون یه نفر که با هم از یه پدر ومادر دپباشن داشته باشن .خیلی مراقب خودت باش همش دعا میکنم این چند ماه مونده هم به سلامتی تموم بشه ومن یه فرشته ناز یه فرزند صالح وسالم وعاقبت بخیر دنیا بیارم بیا که خیلی منتظرتم .راستی به همین زودی بدنم بوی شیر میده بوی تورو میده ومن لباسهامو بغل میکنم نفس عمیق میکشم بابا هم از این بو خیلی خوشش میاد همش میگه بوی میما میاد قربونش برم  راستی خبر داری از اخر این ههفته هم دیگه رویان کوچولو نیستی ویه جنین کاملی که دیگه فقط باید رشد کنه وتو دل مامانش بزرگ بشه جنین شدنت مبارک باشه دعا کن منم زودتر اشتهام برگرده وبتونم در خدمت شما باشم .



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 8 مرتبه

خوب برای بعد بارداری این دومین ویزیت پیش دکتر خودم بود ساعت 8.5 وقت داشتم خوش خندون 15دقیقه دیر رسیدم گفتم عمرا دکتر زود باید رفتم دیدم ماشالله داخل مطب کیپ تا کیپ ادم نشسته اون  سری چون اعصاب نداشتم با تیپ داغون رفته بودم اما این سری کلی سانتی مانتال کرده بودم که اگر تو سالن انتظار هم نشستم کلی یه خانم برادار شیک به نظر برسم اما  همین که رسیدم تو ودفتر مخصوص خانم های باردار امضا کردم بهم گفتن بفرمایید داخل شما نفر اولید هیچی دیگه اون همه به خودم رسیده بودم به هیچ دردی نخورد متفکر

رفتم داخل دوباره با نیش از بناگوش در رفته به دکتر گفتم دو هفته پیش اومده بودم خدممتون ساک بارداری خالی بود قرار شد سونو بشم واز مایش بدم بیارم براتون اونم بهم گفت قلبش تشکیل شده بود ؟ اره ؟گفتم بله گفت از لبخندتون مشخص یکم خجالت کشیدم خودمو جمع کردم ولی خانم دکترم خیلی خوش رو برگ سونو رو دید کلی تبریک گفت وخوشحالی کرد رفتم رو تراز و در کمال تعجب یه کیلو کم کرده بودم یعنی من خودمو بکشم نیم کیلو هم کم نمیشدما البته راضی بودم من نسبت به سر نوشاد خیلی وزنم بیشتر البته به خودم قول دادم شما دنیا بیای واقعا وزن کم  کنم امیدوارم .

سونو مو دید وایشون هم گفتم یک هفته سن بارداریت کمتر وتازه کلی هم خوشحال شد وگفت اگر یه ذره برای اون داروهایی که یه روز قبل موعدت استفاده کرده بودی نگران بودم دیگه اصلا نگرانی ندارم خدارو شکر خلاصه از مایشمو دید گفت کم خونی نداری ولی ویتامین دی پایین برام کپسول نوشت و بهم گفت قند ناشتات یکم لب مرز در مصرف شیرینی جات باید خیلی دقت کنی منم به خودم قول دادم کل شیرینی جات ممنوع ماکارونی ممنوع برنج زیادممنوع میوه های شیرین ممنوع ونمک هم ممنوع تا خدا چی بخواد  راستی برام تاریخ غربال گری اول رو هم خانم دکتر زد قرار شد 12 بهمن یعنی 12هفته ویک روزم برم سونو غربال گری تو مرکز نسل امید توکل به خدا انشالله خدا مراقب دو تا بچه های من هست الهی امین 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

سلام سلام عشق مامان وای بزار از اولش بگم امروز از صبح یک عالم کار داشتم واظهار نامه ارزش افزوده داشتم رد میکردم (کلا من همیشه در مواقع حساس زندگیم دارم اظهار نامه رد میکنم روزی هم که نوشاد داشت دنیا میومد ومن از همه جا بی خبر بودم داشتم اظهارنامه خرید وفروش فصلی رد میکردم وهی میگفتم تا این تموم نشه نمیرم خونه )خلاصه تند وتند کارامو کردم ساعت 3از سرکار راه افتادم رفتم دنبال نوشاد قرارمون با بابا جون ساعت 4 سر یادگار بود اما بابا 10دقیقه تاخیر داشت وما یک ربع زود رسیدیم دیگه درک کن چقدر حرص خوردم جوری حرص خودم که اگر یه کاری نمیکردم خل میشدم اولین کاری که کردم وازش خیلی نفرت دارم داداش نوشادت سرپا گرفتم بغل اتولان یادگار تا جیش کنه بعد هم نشستم تو ماشین  چراغ خطر زدم درهارو قفل کردم وشروع کردم بعه ارایش کردن خندونکچیه خوب استرس داشتم .خلاصه نزدیک ساعت 5 رسیدیم بیمارستان ورفتم نسخمو دادم وای اصلا باورم نمیشه سونو کنترل بارداری 145هزار تومن می دونم اینو بخونی چند سال دیگه خندت میگیره ولی برای الان به خدا زیاد .سه تایی رفتیم وهی نوشاد میپرسید برای چی اومدیم دکتر گفتم اومدیم صدای قلب میما رو بشنویم وعکسشو ببینیم کلی خوشحال شده بود بچمو همش میخندید دلش می خواست با من بیاد تو اطاق ،به مسئول پذیرش گفتم خیلی باید منتظر بمونم که گفت بله معلوم نیست کی نوبتتون بشه اما نیم ساعته نوبتم شد خدایا شکرت یعنی بیشتر میشد بابا دادود از دست نوشاد خل میشد بس که تو راهرو بدو بدو میکرد از بغل من میرفت بغل بابا وبلعکس همش هم به همه میگفت اومدیم میما رو ببینیم .تا اسممو صدا کردن مثل فنر از جام در رفتم کاپشنمو گذاشتم پیش بابا جون وموبایلمو گذاشتم رو ضبط چون تصمیمم گرفته بودم  صدای قلبش ضبط کنم نوشاد ی هم می خواست با من بیاد تو دیگه بابا جون نگهش داشت رفتم با هزار تا استرس تو خدارو شکر سونو اونجا رفته بودم ومحیط کاملا برام اشنا بود بهم گفتن مثانه رو خالی کنم چون برای این سونو نیازی به مثانه پر نیست رفتم دستشویی همون جا تو اینه خودم دیدم ،دیدم حسابی رنگم پریده همون جا از خدا خواستم خودش کمکم کنه رفتم رو تخت دراز کشیدم وبرای خانم دکتر تو. ضیح دادم که الان باید 8 هفته وسه روزت باشه وقبلا تو هفته 5 رفتم سونو اما ساک بارداری خالی بوده خانم دکتر هم گفت بخواب مطمئنم همه چیز عالی تا سونو رو شروع کرد همون لحظه اول خیالمو راحت کرد که بچه سالم و قلب هم داره با ریتم منظم وای انقدر خوشحال شدم که خدا می دونه بهش گفتم تو رو خدا حالش خوب  میشه صدای قلبش برام بزارید خیالم راحت بشه صدای قلبتوب رام گذاشت اشک تو چشمم حلقه زد خانم دکتر گفت اخی مبارک بچه اولتونه گفتم نه دومی یکم عجیب بهم نگاه کرد نمی دونم چزا بعضی ها فکر میکنن ادم برای دمی اصلا انگیزه نداره واونجوری ذوق نداره ولی به جان خودم همون جوری برای تو ذوق کردم که برای قلب نوشادم ذوق زده شدم .تازه برا یقلب نوشاد بابا داود هر کاری کرد نتونست بیاد اما برای شما خودشو رسوند هم همون موقع خبر درا بشه هم من که نمی تونم با نوشاد تنهایی برم .خانم دکتر کل هیکل خوشگلتو اندازه زد گفت امروز 16 میلی میتر یعنی 8 هفته تمام یعنی در کل من یک هفته سن بارداریم از طریق سونو از سن بارداری از اخرین قاعدگی فرق داره ودیر تخمک گذاری اتفاق افتاده از تخت بلند شدم جوابشو مثل مدال افتخار جلوی سینم گرفتم واتومدم بیرون اول خواستم یکم قیا فم غمگین کنم تا مثلا بابا رو اول استرس بدم بعد خوشحالش کنم اما مگه این لبها ودهن بسته میشدن تا گوشام نیشم باز بود همین که از در اومدم بیرون دیدم بابا چشمش به در بوده من کی بیام بیرون همین که نیش بار منو دید بلند شد رفت ببین نوشاد کجا رفته .اومدم بیرون وبه بابا جون همه جزئیات تو ضیح دادم  گفت خوب بده حالا ما هم بشنویم ولی من روم نشده بود صدای قلبت ضبط کنم اخه سونو خیلی شلوغ بود ومن روم نشده بود بابا هم گفت فدای سرت بعد هم گفت مبارکت باشه خدارو شکر خیالمون راحت شدم من بهش گفتم مبارم هممون باشه که بابا هم گفت اره راست میگی مبارک ههمون باشه .خلاصه خوش وخرم اومدیم بیرون به بابا گفتم بریم یه جایی بستنی بخوریم یه بستنی فروشی قدیمی درجه یک نزدیک خونمون رفتیم اونجا تازه یادم افتاد اااااااااااااااا من که نمی تونم بستنی بیرون بخورم بابا هم رفت برای خودش ونوشاد شیر پسته خرید برای منم فالوده خرید من دلم راضی نشد فالوده رو بخورم ترسیدم الوده باشه در نتیجه مثل همیشه اسما من حامله ام رسما مابقی منم نامردی نکردم رسیدیم دم در خونه رفتم برای خودم بستنی کلاسیک میهن خریدم وحسابی دهنمو شیرین کردم وای مامانی عاشقتم خیلی خیلی دوست دارم ومنتظرتم عشقم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

مادر عشق من امروز دوشنبه 13 دی ماه 95 وبه حساب اون سونوی قبلی با ید 8 هفته وسه روزت باش دیگه از نگرانی دارم دق میکنم دکتر برام تاریخ سونو زده بود 10ام که جمعه بود خیلی هم ریلکس بودما اما از دیروز که یکم تو سایتها چرخیدم مطالب ناجور در مورد ساک بارداری خالی خوندم وهمچنین دور از جون یاد سقط خودم افتادم خیلی نگرانت شدم برای 4 شنبه نزدیک خونمون وقت گرفتم ولی به بیمارستان بهمن هم زنگ زدم گفتن فردا خانم دکتر دارن به بابا جون هم زنگ زدم اونم نگران شد از نگرانی من گفت حتما وقت بگیر منم میام سه تایی بریم کلی هم دلداریم داد پشت تلفن وگفت این بچه من ومطمئنم حسابی خودشو چسبونده به دلت خدا کنه مادر خدا کنه واقعا نگرانم ای خدا میشه فردا صدای قلبتو بشنوم وای خدا خودت مراقب میمای من باش ای خدا به دل نوشاد نگاه کن ببین چقدر مشتاق ومنتظر دل بچمو شاد کن الهی امین 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 9 مرتبه

مامانی عشق من تورو خدا باش خیلی اعصابم خرد خیلی 

امروز 5شنبه 25اذر وقت دکتر داشتم صبح ساعت 8 رفتم مطب ونفر اول بودم ودکتر هم با کمال تعجب اومده بود ومن همین که رسیدم رفتم تو حتی بیرون وزنمم نکردن خود دکتر داخل وزنم کرد بعد هم جواب ازمایش سونو رو دیدم ودکتر بهم گفت اول باید سونو بدی ببینیم اصلا حامله هستی یا نه فقط با بالا رفتن بتا که معلوم نمیشه ممکنه خدایی نکرده بارداری پوچ باشه من می خواستم یکم دیر تر برم سونو ولی دکتر گفت باید زودتر تکلیفت روشن بشه برای همین هم برام سونو نوشت که برم انجام بدم وببرم پیشش ولی دکتر سونو بیمارستان مرد بود ومنم با مردراحت نییستم خوب برای همین رفتم بیمارستان پارسیان سونو انجام دادم یه خانم دکتر با تجربه وبیسار خانم وبا شخصیت بود اول سونو شکمی کرد وگفت ساک بارداریت قشنگ معلوم الان دقیقشم بهت میگم بعدشم گفت با توجه به ساک بارداری الان 5 هفته و6روزت ولی تو ساک بارداری خبری از جفت وجنین نیست دید من خیلی ناراحت شدم گفت اصلا نگران نباش احتمالا زود اومدی ولقاح هم دیر بوده مطمئن باش دو. هفته دیگه میای سونو واین شیطون کمبود رشدش حسابی جبران کرده وصدای قلبشم میشنوی خدا کنه .بعد جواب بردم به دکتر نشون دادم اونم خیلی امیدورام کرد گفت سن حاملگیم با توجه به اخرین قاعدگی باید 6 هفته و2روز میشد که تفاوت خیلی کمی با سونو داره که نشون میده احتمال ساک بارداری پوچ خیلی خیلی کم اما باید دو هفته دیگه چک بشه نوشته 10 دی که متاسفانه اشتباهی جمعه نوشته حالا خوردم دودلم که شنبه 11 دی برم یا یا بزارم 5شنبه 16 دی برم وای من خیلی نگرانم یکم توراه اشک ریختم ولی زودی به خودم مسلط شدم شب هم با بابا جون نشستم به درد ودل کلا سپردمت به خدا کلی سر نماز برات دعا کردم از خدا خواستم حافظت باشه به خدا گفتم مطمئنن هیچ مادری بچه ناقص نمی خواد گفتم اگر قسمتمی که خدا لیاقتشو بهم بده وسالم وصالح عاقبت به خیر باشی اگر هم خدایی نکرده قسمتم نیستی خدا صبرشو بهم بده خیلی دوست دارم خیلی خودتم یکم بجنب دیگه مامان بزرگ شو دیگه اخه .



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 10 مرتبه

سلام عشق مامان امروز 5شنبه است 18اذر 95چون این هفته شنبه رفتم سونو ومتاسفانه اصلا شما دیده نشدی گفتم بزارم اخر هفته برم برای تکرار بتا امروز صبح ساعت 8رفتم ازمایشگاه بعدشم رفتم کلاس خیاطی تا ساعت 4 برگشتنی از کلاس خیاطی کلا با قلبی اروم وخوش وخندون رفتم ازمایشگاه وجواب گرفتم شده 1173وایییییییییییییییی اگر بدونی چقدر خوشحال شدم تا خونه همش از خوشحالی میخندیدم وقتی هم بابا جون جوابشو دید از خوشحالی صورتش برق میزد .وای فقط منتظرم ببینمت وصدای قشنگ قلبت بشنوم واییییییی که من چقدر ذوق دارم .



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 آذر 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 13 مرتبه

سلام به روی ماه کنجد مامان .کلی دیشب بابا رو اذیتش کردم وسر به سرش گذاشتم بزار برات قشنگ تعریف کنم تا در جریان کامل باشی  اخه شما عضو جدید خانواده اییمحبت

وقتی نوشادی خیلی کوچولو بودیعنی دقیقا وقتی دوماه شد به مدت یک ماه کامل هر شب دل درد داشت هرشبا .یعنی بابا داود هرشب که از سرکار میومد هی به من غر میزد تو چی خوردی که بچه اینجوری شده هر چی من بهش میگفتم این طبیعی بچه نمی تونه غلط بزن نمی تونه گاز معدشوخالی کن برای همین هم دل درد میگیره با ز به خرجش نمیرفت که بس که عاشق نوشاد دقیقا یادم یه بار یکم سالاد کاهو خوردم حسابی شیرم زیاد شده بود داشتم ذوق میکردم بابا جون گفت مگه نمی دونی کاهو سرد ونفاخ نمیگی این بچه شب دلد درد میگیره واقعا هم اون شب تا صبح گریه کردی بابا بغلت کرده بود به من میگفت تو مادری اخه تو مادری چطور دلت اومد کاهو بخوری منم گریه میکردم قسم میخوردم نمی دونستم این طوری میشه خلاصه تو اون یک ماه هر شب بابا جون نوشاد بغل میکرد ولی به یه روش خاص اون اینجوری بود که شکم نوشاد میافتاد رو دستای بابا وبابا جون راهش میبرد تا دلش اروم بشه جالب اینجا است که خوابش میبرد حسابی همین که بابا مینشست روی مبل نوشاد بیدار میشد حسابی گریه میکرد برای همین بابا جون میگفت من دیگه گیتاریست شدم دیشب  داشتم همین به بابا میگفتم ومیخندیدم بیچاره قیافش انقدر مظلوم شده بود به نوشاد میگفتم نوشاد معرفی میکنم گیتاریست مشهور بابا داودددددددددددددد نوشاد هم برای بابا جون کف میزد خلاصه کلی دیشب بابا رو اذیتش کردیم خیلی چسبیدخندونک



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 آذر 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 15 مرتبه

سلام کنجد مامان راستی یادم رفت بهت بگم عزیزم از الان تا وقتی که یکم بزرگتر بشه اسمت کنجد اخه تو سایت خوندم الان اندازه یه کنجدی دیروز یعنی شنبه 13 اذر با اقا نوشاد درراه منزل بودیم که تصمیم گرفتم برم برای سونو تشخیص حاملگی وقت بگیرم سر نوشاد وقتی رفتم اصلا نشون نداد ومجبور شدم دو هفته بعدش برم که دیده شد ونوشته بودن 7هفته برام خیلی عجیب بود که دکتر انقدر برام زود نوشته اما گفتم حتما یه چیزی میدونسته دیگه دکتر گفته بود شنبه برم اما من می خواستم برای سه شنبه یا چهارشنبه وقت بگیرم رفتیم داخل بهم گفتن فقط امروز دکتر خانم هست هر چقدر به بابا داود زنگ زدم تا ببینم چی کار کنم جواب نداد هیچی مجبور شدم سونو انجام بدم دقیقا همون جوری که پیش بینی میکردم ساک بارداری دیده نشد دلشکسته خیلی خیلی اعصابم خرد بهم گفت 100%بارداری اصلا نگران نباش چون ضخامت اندومتر زیاد وجالب اینجا است که من که پلی کیستیک بودم در هر دو تخمدان یه دونه کیستم نبود به همین سادگی .به بابا زنگ زدم وگفتم سونو کردم وهمه چیز خوب بود دلم نیومد بهش بگم ساک حاملگی دیده نشد اخه اعصابش بهم میریخت الهی بگردم بابایی انقدر خوشحال شد ذوق کرد کلی بهش گفتم چرا وقتی فهمیدی انقدر خوشحال نشدی تازه الان مگه خبرشو بهت دادم گفت نه اخه نگران بودم نکنه مشکلی هست خدارو شکر الان دیگه خیالم راحت شد ومیتونم خوشحالی کنم حسابیییییییییییی دلم برای بابا جون ضعف رفت اخه دیروز خیلی نگران بود کلی قیافش مظلوم بود بهش گفتم اصلا به قیافت نمی خوره بابای دوتا بچه باشی .مامانی اصلا نمی خوام فکر بد به دلم راه بدم می خوام 4شنبه برم تکرار بتا انشالله که بالا رفته حسابی انشالله اینطوری باشه تا دو هفته دیگه نمیرم دکتر اصلا عجله ایی نیست لکه بینی که ندارم بتا هم خوب باشه دارو هم که دارم دیگه مشکلی نیست انشالله وقتی میرم که صدای قلبتو بشنوم هر چی ادم عجله بکنه بیشتر دل شوره میگیره .اصلا نمی خوام به چیزای بد فکر کنم قرار برای ما خانواده 4نفره فقط اتفاقای خوب بیافته راستی می خواستم ارشد ثبت نام کنم پیام نور فراگیر اما بابا جون مشورت کردم دیدم الان نمیشه دلم نمی خواد دیگه بیشتر از این خودمو ومخصوصا تورو تحت فشار بزارم درس خوندن هم کلی وقتمو میگیره هم کلی استرس همین الان کار بیرون کار خونه والخصوص اقا نوشاد کلی منو مشغول کرده یه دل مشغولی شیرین دیگه هم که بهش اضافه شده پس فقط قرار متعلق به شما ها باشم وبس برای ادامه تحصیل خیلی وقت دارم مامان جون خیلی مراقب خودت باش کنجد کوچولو ی من دوست دارم محبت



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 آذر 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 20 مرتبه

وای انقدر ذوق دارم که نمی دونم باید چه جوری برات تعریف کنم فقط بدون که دارم از خوشحال واسترس سکته میکنم بزار از اولش برات تعریف کنم

دوشنبه 8اذر تعطیل بود من هم که دو هفته گذشته رو مثل چی کارکرده بودم حساب هارو بسته بودم وممیز دارایی هم اومد ورفت بهم مرخصی تشویقی دادن تا اخر هفته دو تا حقوق هم پاداش که دیگه حسابی کیفور بشم بابا جون تصمیم گرفت دعوت بابا مصطفی رو قبول کنه وتااخر هفته بریم کرج منم که کلا از داشتنت ناامید بودم حتی بی بی چک هم نخریدم وبا خیال راحت دوشنبه رفتیم کرج شب دوشنبه به شدت وبا بدترین وضع ممکن انفولانزا گرفتم ولی راضی نشدم برم دکتر همش تو دلم میگفتم شاید باشی اون موقع تکلیف چیه فقط خدا می دونه چه شبی رو گذروندم تا صبح از درد گریه وکردم نزدیک های صبح دیگه فقط بالا میاوردم دیگه داشتم خون بالا میاوردم که دیدم دوباره لکه بینی دارم خیالم راحت شد ورضایت دادم برم دکتر هر جور دارویی بگی به من زدن که دقیقا کی میشه 9ام یعنی یک روز قبل از موعدم دوباره شبش رفتم دکتر چون اصلا درد بدنم کم نمیشد  چار تب ولرز هم شده بودم بازم بهم مسکن دادن اومدم شبش راحت خوابیدم 10ام که موعدم بودم خونه بابا جون بودیم ولی دیگه من حوصلم سر رفته بود وتصمیم گرفتیم شبش برگردیم خونمون فرداش که امروز بشه یعنی 5 شنبه 11ام اذر صبح که بیدار شدم انگار که تازه از خواب بیدار شده باشم با خودم فکر کردم ااا چرا اخه همش لکه نکنههههههه اما بازم هم فکر نکردم که هستی دوش گرفتم رفتم بیمارستان بهمن پیش دکترم تا وقت عمل بزارم برای هفته بعد که نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه دکترم نبود برگشتنی دلمو زدم به دریا ویه بی بی چک از داروخانه بیمارستان بهمن خریدم  زیاد هم فکر مو مشغول نکردم چون مطعن بودم با توجه به لکه بینیم اصلا خبری نیست نزدیک خونه که شدم با خودم فکر کردم اخه الان که ساعت 12 سر ظهر فقط یک روز از موعدم گذشته که جواب نمیده ماشین تو پارکینگ پارک کردم دیدم نمی تونم خودمو راضی کنم تا فردا صبح صبر کنم برای همین رفتم داروخانه سر کوچمون ویه بی بی چک دیگه هم خریدم که یکیشو ظهر بزارم یکیشم فردا صبح برای خیال جمعی خودم تا رسیدم خونه ساعت نزدیک یک شده بود بابا داود ونوشاد هم داشتن با هم ناهار میخوردن گل ومیگفتن وگل میشنفتن برای خودشون همه جریان به بابا گفتم ماشالله اونم که خونسرد گفت نه بابا خیالت راحت چیزی نیست از بچه خبری نیست واگر هم می خوای اصلا بی بی چک نزار اگر فکر میکنی استرس میگیری بالاخره دل زدم به دریا ورفتم بی بی چک زدم یعنی مامانی عشق من یک ثانیه هم نگذشت که سریع دو خط شد اما من بگو ....مامانی انقدر ترسیدم که خودم با دستای خودم یه بلایی سرت اوردم که از ترسم ی بی چک پرت کردم توروشویی واومدم بیرون اونقدر با صدای بلند زجه زدم که که خدا می دونه بابا انقدر ترسیده بود هی میزدم تو سر خودم که بیچاره شدم بچه نازنینمو از بین بردم حالا بابا داود مگه می تونست جلوی منو بگیره دیگه کلی باهام حرف زد ومنو اروم کرد گفت حالا کاریه که شده وتو دارو خوردی پاشو به دکتر زنگ بزن ببین الان باید چی کار کنی زنگ زدم بیمارستان بهمن دکتر خودم که دیگه اون ساعت نبود بهم وقت دادن برای ساعت 4 یه دکتر دیگه .اما قبلش رفتم ازمایشگاه ویه تیتر بتا دادم تا حاضر بشه ببرم پیش دکتر ساعت 4 قرار بود حاضر بشه دل تو دلم نبود ساعت 3.5 رفتم سمت ازمایشگاه جواب گرفتم به طرز غم انگیزی بتام پایین بود مامانی بتا 57 بود خیلی دلخور شدم اما نکته مثبت اینجا است که دیگه حتی سر سوزن لکه بینی ندارم رفتم بیمارستان وقبض گرفتم از صندوق برای ویزیت وای که چه لذتی داشت وقتی منشی ازم پرسید باردارید منم گفتم بله .یه دفتر جلوم گذاشت وگفت از این به بعد هر وقت اومدید باید تو این دفتر اسمتونو بنویسید وامکضا کنید وای که چه حالیییییییییییییی داد مامان .قبل از رفتن به اطاق دکتر رفتم تو اطاق ماما تا وزن بشم وفشار خونمو اندازه بگیرن وزنم 65بود وفشار خونم 10روی 6 بود بهش گفتم که چه داروهایی خوردم گفت فکر نمیکنم مهم باشه ولی باید با دکتر صحبت کنی گفت لیست داروهای مصرفیتو اوردی گفتم تو دفترچه نوشته که اوردم .نشستم تا نوبتم بشه دقیقا نفر اخر نوبت من بود خانم دکتر بحرینی .دکتر بدی به نظرنمیرسید ولی یکم عجول بود از اینش خوشم نیومد.بهش همه چیز گفتم گفت اصلا حتی نمی خواد اسم داروهارو بهش نشون بدم گفت همه رو بریز اشغال گفت هنوز هیچ رابطه خونی بین مادر وجنین نیست پس اصلا مهم نیست که بخوای بهش فکر کنی برام یه سونو نوشت ویه از مایش مجدد برای تیتر بتا وگفت هفته دیگه برم بهش نشون بدم فکر کنم دیگه پیش این دکتر برم دکتر خودم بهتر .

خوشحال خندون اومدم خونه عشقم خیلی خوشحالم که تورو دارم خیلی خیلی خیلی مراقب خودت باش وسفت ومحکم به دل مامان بچسب به خدا سپردمت من وبابایی خیلی نگرانتیم .



موضوع :
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 11 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 83 نفر
كل بازديدها : 1675 نفر
امکانات جانبی