روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : 8 مرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 23 مرتبه

همین که وارد بلوک شدم از ته قلبم از خدا خواستم فقط به من این لطف کن منم مثل هزارن مادر دیگه همین که از اطاق عمل بیرون اومدم تیکه وجودم بغلم ببینم حالش خوب باشه سرحال باشه وارزوش به دلم نمونه که همین که دیا اومد بزارمش زیر سینه وشرش بدم با نگاه کردن بهش دردم یادم بره وهر لحظه ملیون برار عاشقش بشم منو بردن تریاژیه ماما اومد واصلا لازم ندونست منو به دستگاه برای نوار قلب وانقباضات وصل کنه از روس شکمم معلوم بود چه غوغایی دردام زیاد شده بود دراز که کشیده بود دردم که میومد خیس عرق میدم معاینه کرد وگفت دوسانت دهانه رحم باز شد به دکترم زنگ زد مثل اینکه نیم ساعت قبل از من یه خانمی برای زایمان طبیعی اومده بود که اونم مریض دکتر ذنوبی بوده ودکتر دستورات داده بود بهشون گفته بود ساعت 7برای معاینه میاد اون موقع که برای من بهش زنگ زدن 10دقیقه به6صبح بود دکتر گفته بود سریع اماده بشه برای عمل تا چند دقیقه دیگه بیمارستان سریع لباسامو دراوردن لباس اطاق عمل تنم کردن رسیدم به قسمت ترسناکش سرمروی دست در کمال تعجب ماما به سرعت قبول کرد که روی دست نزنه اما جای تا شدن دست هم نزد روی بازوم سرم زد دردش کمتر بود اما چون استرس نداشتم اصلا نفهمیدم حالا اگر می خواست رو دستم بزنه از ترس 100بار سوراخ شده بودم دستگاه نوار قلب اورد تا مانیتورم کنن تا دکتر برس سوند برم زدن سوالاشون پریدن پرونده تشکیل دادن بابا رو فرستادن برای تشکیل پرونده وپرداخت ودیعه بعدشم پرونده رو که بابا همه جاشو امضا واثر انگشت زده بود واوردن تا از منم اثر انگشت وامضا بگیرن امپول کفلین که بهم زدن دکتر بالای سرم بود ساعت نگاه کردم دقیقا 6:10بود دکتر تا اومد لپ من وشگون گرفت گفت ای بلا اخرشم حرف تو شد این بچه زودتر دنیا اومد بعدشم بهم گفت نترس برای دنیا اومدنش زود نیست با ماما در مورد من صحبت کرد سوال پرسید متاسفانه من اخرین ازمایشمو نیاورده بودم فکر کرده بود فقط باید همه سونوهامو بیارم یکم اینجا دکتر دلخور شد دستور ازمایش اورژانسی نوشت ورفت تا اماده بشه 6.20 رفتم اطاق عمل منم دردم زیاد شده بود به ملحفه زیرم همین جوری چنگ میزدم دکتر بهم گفت چته چرا انقدر به خودت میپیچی مگه دردت از کی شروع شده منم بهش گفتم از 9شب دیروز دیگه دکتر حسابی عصبانی شد گفت اگر رحمت پاره میشد می خواستی چی کار کنی چند بار بهت گفتم 



موضوع :
تاريخ : 8 مرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 62 مرتبه

سلام به نهال مامان به عشق مامن نفس من عزیزم متاسفانه دارم با تاخیر مطالب این چند وقت رو مینویسم اما قول میدم با جزییات کامل وتاریخ درست باشه تا بدونی چه اتفاقایی افتاده وچی کارا کردیم دوست دارم بی نهایت

خوب حالا می خوام در ورد دنیا اومدنت مفصل برات تعریف کنم تا خودتم مثل من از خوندنش لذت ببری روز 5ام مرداد خاله هدی عزیزم اثاث کشی داشت دیگه برای همیشه از کرج اومد تهران تا بالاخره منم از تنهایی درشب دیدم درد د بیام حالا بزرگ میشی بیشتر میشناسیش نوشاد که عاشقش تو هم عاقش میشی من که کسی نداشتم به خواد کمک باشه همش خاله هدی میگفت تو تا 5ام زایمان نکن هر وقت دیگه خواست بیاد قدمش سر چشم خلاصه 5ام هم از اره رسید ومن هنوز زایمان نکرده بودم طبق قرارم با دکتر وقت زایمان شده بود 11مرداد ساعت4.5اونجا باشم 6برم اطاق زایمان دو سه روزی هم بود که دیگه ماه درد وانقباض هم نداشتم برای همین خیالم راحت بود 5ام روز شلوغی بود اول صبح که خاله ومادر بزرگ بابا جون اومدن ایران بعدشم که خاله هدی اثاث کشی داشت از اون ورم بابا یه جلسه واجب ومهم کاری داشت که با اینکه 5شنبه ها روز کاریش نیست باید میرفت خلاصه فرودگاه رفتنش که کنسل شد بعدشم گفت میره جلسه ومیاد برای اثاث کشی کمک برای همین نتونست با ماشین بره کرج کمک ساعت 10بود که خاله هدی زنگ زد  که تقریبا همه چیز جمع شده ودارن میان منم به بااب زنگ زدم اونم ساعت 11راه افتاد مستقیم رفت خونه خاله جون وکمک باشه مادر وپدر امیر علی هم اومده بودن منم شروع کردم خونه به ناهار گذاشتن حسابی مرتب کردن خونه چشمت روز بد نبینه از اون جریان زود پز که برات تعریف کردم دیگه از زود پز استفاده نمیکنم این گئوشی هم که بابا خریده از یه قصاب نا اشنا گرفته به جای گوشت گوسفندی بهش میش داده بود حالا من هر چی تو قابلمه اب اضافه میکنم ومنتظر شدم بپزه نپخت که نپخت به بابا زنگ زدم بهش گفتم اونم گفت فقط پلو بزارم اونم کباب میخره میاره خلاصه ساعت شد که همگی گشنه وخسته اومدن منم سفره رو پهن کردم وهمگی ناهار خوردیم مادر شوهر هدی هم هی مبارک گفت کلی هم به من گفت با هدی صحبت کن اونم بیاره بعدشم نشستیم به صحبت همگی خسته بودیم یکم استراحت کردیم اونا بلند شدن رفتن کرج خاله م رفت تا یکم به وضع خونش برسه منم رفتم ارایشگاه اصلاح وابرو وبعدشم به رنگ کارش گفتم من یکشنبه وقت دکتر دارم برای اخرین بار ازش در مورد رنگ میپرسم اگر اوکی داد برای دوشنبه وقت بهم بده اونم گفت باشه برگشتم خونه کلی به خودمون رسیدیم رفتم شهران خونه مادر بزرگ بابا کلی گفتیم وخندیدیم همه بودن دیگه ساعت9شب بود که من دردم شروع شد خیلی زیاد نبود اما کمرم اذیتم میکرد به بابا گفتم از بس سرپا بودم اینجوری شدم جا هم نبود دراز بکشم بچه هاهم تو اطاق بازی میکردن نمیشد رفت اونجا بابا هم گفت الان شام میارن شام بخوریم بریم خونه ساعت 10شام خوردیم تا از خونه بیایم بیرون برسیم خونه خودمون نزدیک12شب بود تو راه هم حسابی درد داشتم با هرتکونی صدام درمیومد به بابا گفتم به نظرت بریم بیمارستان بعد بریم خونه گفت هر جور خودت میدونی اما من که از شب زاییدن دیگه متنفر شده بودم گفتم نه بریم خونه بخوابم خوب میشم رسیدیم خونه هدی وامیر تو هال خوابیده بودن من رفتم تو تخت با درد زیاد بابا هم نوشاد برد تو تختش بخواب اونم پیله کرده بود می خواد پیش هدی بخوابه تاساعت1خوابم نبرد اخریم برای که صفحه موبایلم دیدم تا ساعت چک کنم 1بود بابا میگه ساعت1خورده ایی بود اومدم تو اطاق پیشت دراز کشیدم گفتم خدارو شکر انگار دردش تموم شد خوابید امروز هم دنیا نیومد خدارو شکر انقدر چشممون از سر نوشاد ترسیده بود می خواستم هر جور شده هفته 39 تموم کنم اون روز 38هفته ودوروزم بود قشنگ خوابمب رده بود که خواب مادرمو دیدم خواب دیدم اومده کنارم نشسته بهش میگم مامان خیلی درد دارم اونم موهای سرمو نوازش کرد وگفت میدونم دردت زیاد اما خیلی زود خوب میشه مبارکت باشه .از خواب پریدم ددیم ساعت 3شده همین که از جا بلند شدم بابا هم بیدار شد فهمید از درد بلند شدم مثل مار به خودم میپیچیدم درد هم تو کمر بود هم زیر دلم میگرف ول میکرد دیگه مطعن شدم وقت وقتش اما بارم قبول نمیکردم هی راه میرفتم میشستم ببینم چیزی فرق میکنه یا نه خاله هدی هم بیدار شد وهی اصرار میکرد بریم دکتر فوقش میگه وقتت نیست برمیگردیم دیگه اما من بازم قبول نمیکردم گفتم برم حموم هم شاید دردم تموم بشه وهم اینکه اگر درد م تموم نشد تمیز باشم برم برای زایمان یه دوش طئلانی گرفتم اما هیچ ذره ایی از دردم کتر نشد که بیشتر هم شداومدم بیرون دیگه به بابا گفتم بریم بیمارستان این درد من تمومی نداره خاله هم گفت پس یه دوش سریع اونم بگیره راه بیافتیم . ساک شمارو که بسته بودم اما بازم یه چک نهایی کردم چیزی از قلم نیافتاده باشه کیت مخصوص بانک بند ناف رو هم گذاشتم تو کیف بعد یه ساک مختصر هم برای خودم جمع وجور کردم با حوصله سشوار کشیدم وارایش کردم هم فکر میکردم شاید ردد تموم بشه هم اینکه اصلا دلم نمی خواست مثل سر نوشاد هپلی ونامرتب زایمان کنم می خواستم هر چیزی که سر نوشاد برای نا خوشایند بود وارزو شده بود سر تو برام تلافی بشه ساعت نزدیک 5بود که باب گفت دیگه به خدا نزدیک صبح اگر به حرف دکتر هم بود باید 4.5بیمارستان میبودیم حاضر شو بریم لباسم پوشیدم امیر علی رو هم بیدار کردم تا نوشاد بسپارم بهش لباس هایی رو که برای نوشاد خریده بودم که همچین روزی بپوش رو گذاشتم رو صندلی تا یادش بمونه تن نوشاد چی بپوشونه بین دردام هی بهش برای نوشاد سفارش میکردم اونم که تا حالا زائو ندیده بود وقتی میدید بین دردام خوبم وسرحالم میگفت بابا سرکارتون گذاشته این حالش خوب نرید .حالا از اون ورم بابا خجالت میکشه به مسئول بانک بند ناف زنگ بزنه بهش گفتم بابا خودشون گفتن هر وقت شد زنگ بزنید اون بیچاره هم با کلی شرمندگی زنگ زد براشونم تو ضیح داد شاید بریم اصلا زایمان نکنه اون خانمم کلی با انرژی با بابا صحبت کرده بود گفته بود اصلا مهم نیست پرسنل ما زود تر از شما تو بیمارستان فقط تا وارد بلوک شدید بگید که وسایل بانک بند ناف دارید ما با اونا هماهنگیم من وبابا جلو نشستیم هدی هم عقب منم هی بین دردام با هدی بابا حرف میزنم وصیت مسکنم یه وقتاییش خندیدم یه وقتاییشم گریه کردم راستشو بخوای اصلا سر نوشاد از سزارین وزایمان نمیترسیدم اما این دفعه واقعا وحشت داشتم هم اینکه می دونستم چه بلایی قرار سرم بیاد هم اینکه میترسیدم بمیرم وبچه هام با این سن کم بی مادر بشن خیلی حال روحی بدی داشتم دقیقا جلوی در بیمارستان پارک کردیم بابا ساک برداشت بیار بهش گفتم اوووووووووووو کو تا ساک لازم بشیم فقط مدارک من ووسایل بانک بند ناف بیار همین بابا داشت وسایل بر میدات خاه رو بغل کردم حسابی بهش سفارش شما دوتار وکردم که اگر من برنگشتم جون تو وجون دو تا فرشته هام یکم که گریه کردم خاله هی با من شوخی کرد تا از اون حال در بیام وارد اورژانس که شدم نگهبان اصلا نپرسید چی میخوای از شکم گنده من ودولا دولا راه رفتنم فهمید وقتش دوباره یادم رفت از بابا خداحافظی کنم از بس هول بودم جفتشون پشت در بلوک موندن ومن دیگه ندیدمشون 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 30 مرتبه

سلام نفس مادر سلام عشق مادر دیگه چیزی نمونده تا بغلت بگیرم تا نفست تو صورتم بخوره عاشقتم بی نهایت همش به بابا جون میگم دنیا بیاد اول اون زانوهای خوشگلشو بوس میکنم به عوض این 9ماهی که همش با اون زانوهات بهم لگد زدی این اخرا جوری لگد میزنی که دنده هام دردش میگیره ومن مطمئن تر میشم حال دخترم خوب دکتر که شکمم معاینه میکردگفت این زانوهای پاهاش که به دنده هات می خوره وای که چقدر عاشقتم .امروز 5ام مرداد از اون روزهای خیلی خیلی شلوغ بود امروز خاله هدی اثاث کشی داشت وبالاخره بعد از ده سال که من از کرج اومدم تهران وکسی رو اینجا ندارم دیگه ابجیم نزدیکم اخه خوبیشم اینه که از خونه ما تا خونه خاله جون فقط 15دقیقه پیاده راه هست اینش خیلی خیلی خوب امروز صبح اثاث کشی کردن همین امروز صبح ساعت 5صبح قرار بود خاله ومادر بزرگ بابا داود هم بیان ایران اما بابا داود امروز باید حتما میرفت سرکار وبه من گفت سعی میکنه زود برگرد بره کمک خاله جون ساعت 11رسید خونه خاله هدی اینا ومنم تو خونه با شما خواستیم تدارک ناهار ببینیم برنج خیس کردم دم گذاشتم نمی دونم جریان زود پز برات تعریف کردم یا نه اما اگر تعریف نکردم همین اندازه بدون که بعد از کلی خونه تکونی واشپزخونه سابیدن توسط بابا جون بی نوا من خواستم خوراک لوبیا بزرام اخر شب که سوت زود پز پرید کل اشپزخونه به کثافت کشیده شد وبااب جون مجبور شد تا ساعت 2نصف اشپزخونه تمیز کنه تا فقط لک رو در ودیوار نمونه فردا صبحشم تا نزدیک ظهر تو اشپزخونه کارکرد خلاصه اینکه فهمیدیم زود پزمون خراب ومن به بابا قول دادم تا فاجعه ایی رخ نداده دیگه از زود پزمون استفاده نکنم در نتیجه چون دیر گوشت گذاشتم بپز اونم بدون زود پز این گوشت نپخت که نپخت وقتی هم که بابا زنگ زد وگفت خانواده امیر علی جون هم هستن دیگه کلا چشممو رو اون گوشت وخورشتی که قرار بود باهاش درست کنم برای همین به بابا گفتم من پلو گذاشتم یه چیزی از بیرون بخر بیار ساعت 2رسیدن وبابا جون هم کباب لقمه وجوجه کباب خریده بود ناهار خوردیم همه خسته ولو شدیم وخوابیدیم ساعت 6عصر همه رفتم ما هم که دعوت بودیم امشب خونه مامان فریده من رفتم ارایشگاه راستی از رنگ کار ارایشگاه پرسیدم چه بلایی می تونم سر موهام بیارم الان ته موهام بلوند یعنی از شونه به پایین بقیش رنگ موهای خودم فکر کنم قد موهام الان اندازه 8سانت موهام پایین تر از شونه هام ارایشگر گفت رنگ بزارم فوقش 20روز رو سرم بمونه گفت یا هیلایت کنم یا مش هفته دیگه یکشنبه وقت دکتر دارم گفتم بپرسم اگر ایراد نداشته باشه موهام برای قبل از دنیا اومدم شما گل دختر مش کنم الانم کلی اماده شدیم بریم مهمونی حالا فردا برات از مهمونی وهمه چیز تعریف میکنم میبوسمت عشقم .



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 مرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 16 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط بعدا دخترم بخون




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 مرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 15 مرتبه

سلام دختر مامان امروز سوم مرداد تولد حضرت معصومه روز دختر عشقممممممممممممممم خیلی خیلی مبارک .من تا وقتی مادرم زنده بود چه دختر خونه بودم چه ازدواج کرده بودم همیشه مامانم بهم تبریک میگفت برام کادو میخرید اما از وقتی مامانم رفت دیگه هیچی به هیچی خواستم منم بهت تبریک بگم درسته هنوز دنیا نیومدی ولی بالاخره که هستی دختر خانم ملوس هم که هستی پس مادر اولین روز دختر زندگیتو بهت تبریک میگم خیلی خیلی مبارک دوست دارم بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 22 مرتبه

سلام عزیزم بالاخره شد بالاخره هفته 37 هم تموم شد ومن امروز یعنی5شنبه  29تیر 96بالاخره37 هفته  تمام شد واز فردا میرم که هفته 38 تموم کنم خدایا شکرت باورم نمیشد که بتونم این بار تا اخرش با کفایت تو لدم نگهت دارم الته هنوز تا اخرش که مونده اما همین که این هفته مهم طی شد وتو هنوز تو دلمی خودش خیلی خیلی مهم خدارو شکر که هستی من همیشه 5شنبه میرم دکتر این یک ماه هر هفته باید برای ویزیت برم ولی این 5شنبه تعطیل رسمی ووقت دکترم برای یکشنبه 2مرداد یعنی 37هفته وسه روزگی وای کی میرسه تا من برم تاریخ دقیق بگیرم ودستور بستری رو بگیرم از دکتر انشالله همه چیز به خوبی طی میشه انشالله.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

عشق مامان یکی دیگه از کارهایی که سر اقا نوشاد وقت نشد انجام بدیم قراداد با بانک خون بند ناف بود چون اقا 35هفته و4روز دنیا اومد ومرکز از هفته 36تازه قرارداد میبنده سر شما روز 4شنبه یعنی 35هفته و6روز انلاین قراداد پر کردم وموند پرداختش اومدم اینترنی بریزم نمی دونم چرا نمیشد به بابا جون زنگ زدم گفت ولش کن بزار حضوری خودم میرم .خلاصه اینکه ثبت نام بدون واریز فایده نداره ومن همش نگران بودم بازم تیرم به سنگ بخوره اما بالاخره تو36هفته و4روز یعنی دوشنبه 26ام تیر سه ایی رفتیم مرکز تو خیابان بنی هاشم همون جا واریزمون انجام دادیم واصل قراردادمون بابا امضا کرد وتحویل گرفت بعدشم یه کیت بهمون دادن که باید با خودمون ببریم بیمارستان تا بیان از مون بگیرن وجمع اوری خون رو انجام بدن بعدشم یه ساک نوزاد به شما هدیه دادن باید ازمایش hlaانجام بدم که قرار شد با تو جه به اینکه زایمان من بین 10ام تا 13ام مرداد روز شنبه 7مرداد میان خونمون تا از من نمونه بگیرن وبرن عزیزم اینو فقط برای دلگرمی خودمون انجام دادیم انشاللللللللللللللله که هیچ وقت هیچ وقت به کار نه تو ونه داداشیت ونه هیچ کس دیگه ایی نیاد کسی نباشه که تو این دنیا بیماری بگیره که مجبور به استفاده از سلول های بنیادی بشن .



موضوع :
تاريخ : جمعه 23 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 17 مرتبه

سلام عشق مامان .نمی دونم قبلا برات نوشتم یا نه ولی حالا دو.باره میگم اینجا برات قبلا منظورم قبل از تولد نوشاد ومریض مادرم من کلی تو خونه گل وگیاه داشتم اما یه دفعه به خاطر مریضی مادرم همه رو جمع کردیم بعدم جاشون چون خوب نبود مردن یه سری هم که سر نوشاد ولی الان هم خونمون حسابی نورگیر ودلباز شده هم اینکه نوشاد خودش دیگه مردی شده واصلا دست نمیزنه تا تو هم بخوای وروجک بشی هم مونده بنابراین ما یکم گل وگیاه برای داخل خونه وبالکن خردیم وحسابی خونمون با صفا شده قبلا یه بار رفته سه هفته پیش رفتیم باغ گل محلاتی اونم با اصرار من چون از خونه مادور اما انقدر بابا جون از اونجا خوشش اومده بود این بار به اصرار بابا رفتیم ودوبراه یه سری دیگه گل خردیم انقدر بالکن با صفا شده ادم کیف میکنه در بالکن باز میکنم وبه گل ها نگاه میکنم روحم تازه میشه اصلا گل های ناز خریدم که حسابی گل دادن ساناز های عزیزم هم انقدر بالاخره جاشون وابشون تغییر دادم که فهمیدم بهترین حالتش چه جوری والان حسابی سر حالن یه برگ بیدی ویه مدل هم کاکتوس برای تو بالکن خریدم البته یه سری هم برای داخل خونه خریدیم که باید عکسشو بزارم تا ببینی خونه چه با صفا شده .همه گل ها هم با جاشون عادت کردی قربونت برم که این همه تو باغ گل قدم زدیم وشما اصلا اذیت نکردی قشنگ تو دل مامان لالا کردی دفعه اول خیلی گرم بود همه چیزم برای نوشاد تازگی داشت هی میدویید نگران گم شدنش نبودم چون خودش همیشه حواسش هست اما همش میترسیدم بزنه گل دونی یا گلی رو بندازه زمین وخدایی نکرده به خودش اسیب بزنه این بار هوا عالییییییییییییییی بود خنک با صفا نوشاد هم چون باردومش بود دیگه اصلا بدو بدو نکرد همش دست منو میگرفت می خواست به مامانش تو راه رفتن کمک کن برای همین اصلا اذیت نشدیم کلی هم میوه وخوراکی این بار اورده بودم همون نزدیک پارک ها وفضای سبز خیلی با صفایی بود که یک ساعتی هم اونجا نشستیم ونوشاد مامان باز ی کرد وحسابی خوردیم خدا همیشه مراقب خانواده 4نفره ما باشه الهی امین .



موضوع :
تاريخ : جمعه 23 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 19 مرتبه

سلام نهال مامان سلام دختر مامان سلام قشنگ مامان قربونت برم من که انقدر دختر خوب وحرف گوش کنی هستی .هفته 30که بیمارستان بستری شدم همون جا باهات صحبت کردم بهت گفتم مامانی تورو خدا به خاطر خودت به خاطر من به خاطر بابا جون زود نیا اول به خاطر سلامتی خودت بعدشم به خاطر من که همه چیز وبرنامه ریزی کردم ونمی خوام مثل سر نوشاد همه چیز بهم بریزه به خاطر من وبابا چون سر نوشاد ما واقعا جون دادیم مردیم وزنده شدیم تا نوشادم از بیمارستان بیاد بیرون تا دوسال بعدشم ما همچنان درگیر بودیم با اینکه دکترها میگفتن همه چیزش عالی ما ول کن نبودیم خدارو شکر که پسر گلم الان صحیح وسالم ووقتی شب ها تو اطاق خودش می خوابه ومن صدای نفسش میشنوم یه نفس راحت از ته دل میکشم واز ته ته قلبم برای داشتن نوشاد وتو والبته بابا جون خدارو شکر میکنم فقط منتظرم دنیا بیای بزارنت رو سینم ونگاهت کنم وببینم صحیح وسالمی ومن با خیال راحت چشمامو ببندم عطر تنتو بو بکشم انشالله .

خوب یکی از کارهایی که دلم می خواست انجام بدم وسر نوشاد وقت نشد عکس بارداری بود .تو خودت قرار یه خانم بشی بنابراین اگر مردها درک نمیکنن تو میفهمی که چقدر این کارها برای خانم ها مزه میده .خلاصه اینکه بالاخره بابا زنگ زد به عمو رضا تا با دوستش اقا محمد تو اتلیه کارن هماهنگ کنه تا بریم عکاسی قرارمون شد 5شنبه 22تیر ساعت 3 من صبحش ساعت9صبح وقت دکتر داشتم فکر کردم دیگه 10.5خونه ام  من برای عکاسی دو دست پیراهن برای خودم دوخته بودم ویه دست هم بلوز وشلوار اسپرت بر داشتم  .برای بابا جون ونوشاد هم لباس ست کرده بودم که سه تامون بهم بیایم شما که تو دلمی عشقم اما یه سری از لباسات برداشتم وبا نمد اسمتو درست کرده بودم با دو تا گنجشک نمدی خلاصه اینو بهت بگم از شانس من دکترم دو تا عمل داشت ومن ساعت12.5رسیدم خونه وقت نشد اصلا ناهار بخورم با سرعت نور حمام رفتم ارایش کردم ولباسهامونو جمع کردم ساعت 1.45زدیم بیرون اخه ما خونمون غرب واتلیه شرق تهران ولی 10دقیقه به 3رسیدیم خلاصه اینکه راحت اومدیم وچون نوبت گرفته بودیم غیر از خودمون کسی نبود تا من برم لباسامو عوض کنم نوشادی چند تا عکس تکی انداخت بعد بابا ونوشاد هم لباساشونو عوض کردن عکس انداختیم .خیلی عکس انداختیم ومن حسابی خسته شدم والبته شما هم دیگه حسابی تو دل مامان بی قراری میکردی از یه طرفم گشنه بودم واذیت میشدم خلاصه ساعت4.5عکاسی تموم شد واز بین اون همه 9تا عکس انتخاب کردیم وصورت حسابشم پرداخت کردیم واومدیم بیرون  بعدشم بابا جون مارو برد یه فست فود اخه اون ساعت رستوران غذا نداره خلاصه حسابی سه تایی خوردیم واومدیم خونه خیلی خوش گذشت انشالله این بار که بریم عکاسی با شما میریم تا عکسای خوشگل بندازی از عکاس پرسیدم گفتن بین 15تا 30روزگی بیاریمت تا دستشون تو عکس انداختن باز باشه انشالله.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 13 مرتبه

بالاخره 36 هفته شما هم تموم شد هورا وای یعنی نمی دونی من چطوری روزها رو میشمارم نه برای اینکه دنیا بیای برای اینکه خوشحالم که بیشتر داری تو دل مامانی میمونی اون سری هر کس میپرسید کی به سلامتی زایمانت میگفتم وای خیلی مونده دارم میمیرم این دفعه هر کی میپرسه میگم کی کار شیطون انشالله حالا حالا ها تو دل مامانش امروز رفتم دکتر(22تیر 96) وخانم دکتر همه چیز چک کرد سونوی اخرمو هم دید ووزنم هم شده 71کیلو یعنی 4کیلو افزایش وزن تا اخر هفته 36 دکتر گفت هیچی مشکلی نیست وانشالله دفعه بعدی که اومدم برام دستور بستری مینویسه .بعدشم بهم پیشنهاد داد هفته دیگه رو که خیلی مهم ومن 37 تموم میکنم اگر این هفته 37 هم به سلامتی تموم بشه دیگه خیال همه راحت میشه وهر وقت دیگه خواستی بیای مهم نیست وای خدا کنه تو چند تا پست دیگه بیام بهت بگم 37 هم تومو شد وتو هنوز تو دل منی انشالله



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 29 مرتبه

سلام نهال مامان برات گفته بودم که تو چکاپ قبلی به اصرار بابا به دکتر گفتم برام سونو بنویسه خیالمون راحت بشه که دکتر قبول کرد برام 18ام نوشته بود اما من دیروز رفتم از سرکار رفتم بیمارستان بهمن وخدارو شکر 15دقیقا بیشتر معطل نشدم خلوت بود ونفر دوم بودم.اتفاقا اصلا دلم شور نمیزد واصلا نگران نبودم خانم دکتر تا شروع کرد تعجب کرد چرا اومدم گفت تو چرا اومدی سونو این که داره دنیا میاد کاملا چرخید وسرش داخل حفره لگنی افتاده خیلی ترسیدم وای خدا کنه مامان یه دو هفته دیگه هم صبر کنی عزیزم بعدشم شروع کرد به اندازه زدن برای تخمین سن ووزن من بهش گفتم به حساب دکتر 35هفته و5روزته ولی دکتز گفت نه طبق اندازه های من بین 36هفته و4روز تا 36 هفته و6روز هستی واحتمالا از سنت درشت تر شدی ووزنتم زد 2946گرم گفت به احتمال خیلی خیلی زیاد راحت3کیلو هستی خدارو شکر بعدش من بهش گفتم تقریبا دو هفته پیش که پیش دکتر بودم فقط 3کیلو وزن گرفتم که تعجب کرد وتردید کرد دوباره از اول اندازه هاتو زد گفت ولی بچه خیلی خیلی رشدش عالی بود بعدم ازم پرسید تکوناش چطور گفتم زیاد وهمچنان هم داره میزنه که گفت خودش نشونه سلامتش بعدشم بهم گفت من خیلی تو بارداری وزن کم کردم ولی نگرانی برای نی نی وجود نداره تعداد ضربان قلب نازنینتم 153بود که گفت خوب جفت هم قدامی وگرید 2امروز تو نت سرچ کردم دیدم جفت از گرید 0تا3هست هر چقدر عددش بیشتر میشه یعنی جفت داره چیز میشه وبه اصلاح کلسیته میشه وپیر میشه وکفایتشو برای خون رسانی یعین رساندن غذا واکسیژن به جنین از دست میده که خوندم گرید دو برای سن بارداری من عالی واصلا جای نگرانی نیست وداره نشون میده دارم بهز مان زایمان نزدیک میشم مامانی فردا میرم دکتر خدا کنه بهم بگه همه چیز خوبه وتا هفته 38تو دل مامانی بمونی وموقع تولد 3500وزنت باشه عشقم خیلی خیلی دوست دارم وخیلی نگرانتم .راستی حالا از بابا جونت بگم سونورو می خوند هی قربون صدقت میرفت دستشم گذاشته بود رو دل منو هی میگفت نهال خانم برای بابا قر بده شما هم ای قر میریختی ها منم دردم میومد میگفتم انقدر باهاش حرف نزن تکون بخور من دلم درد میگیره بعد بابا به من میگه بیچاره بچم جاش تنگ شکم همه زن های حامله مثل اکواریوم مال تو اندازه تنگ اخه بچه من چه گناهی کرده بعدشم برای اینم که من نزنمش پرید تو اطاق غش غش میخندید میبین تورو خدا نیومده هووی من شدی ها حواست باشه .



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 11 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 16 مرتبه

سلام نازدونه من 

یعنی اگر بدونی انتخاب اسم چقدر سخت خدا میدونه سر نوشاد تا ماه 7بچم اسم نداشت رفتم دکتر وهمون ماه دکتر بهم گفت جفت پایین ودر کل احتمال زایمان زودرس خیلی زیاد خاله زهره هم حرص میخورد که بچه داره دنیا میاد وهنوز اسم نداره اما سر شما قضیه خیلی فرق میکرد من از روز اولی که باردار دشم تصمیم گرفته بودم چون می دونستم چی میخوام اولا دلم می خواست به اسم نوشادیم بیاد دوما حتما اسم با ریشه فارسی باشه تلفظش راحت باشه معنی خوبی بده برای همین تصمبم داشتم اگر پسر باشی اسمتو بزارم نیکان واگر دختر بودی بزارم نهال که البته همون جور که قبلا بهت گفتم مطمئن بودم دختری هفته12که سونو گفت احتمال زیاد دختر همون جا به بابا جون گفتم اسمتو می خوام بزار نهال خانم قربون بابا جون هم برم که همیشه به من احترام میزاره واجازه میده اسم بچه هامون من بزارم البته میگه اگر بی سلیقه بودی وقشنگ نبود مخالفت میکردم ولی اسم هایی که میگی به نظر من هم زیبااست البته می دونی که اسم کاملا سلیقه ایی یه اسمی که به نظر من زیبا است می تونه از نظر یکی دیگه جالب نباشه البته دختر گلم اینو بدون اسم به ادم شخصیت نمیده این تو هستی که به اسمت شخصیت میدی چیز دیگه ایی که مارو مطمئن تر کرد معنی اسم شما خواهر وبرادر هر جفتش به معنی نورسته وشاداب انشالله تو باغ زندگی همیشه دوتا گل شاداب وسرحال داشته باشم یه بچه برای مادر وپدر همیشه یه نهال نورسته است حتی اگر 100سالش بشه قبل از عید هم مطمئن بودم به اسمت اما هر کی پرشسید گفتم احتمالا چون بالاخره ممکن بود عوض کنیم اما الان با قطعیت میگم اسمت نهال خانم یه حلقه اسم با نمد هم برای پشت در اطاقتون دوختم که اسمترو ش نوشتم داداشیتن هم همش شکم منو میبوس نهال صدات میکنه وباهات حرف میزنه شما هم صداش قشنگ میشناسی وبه صداش جواب میدی الهی من فدای تو فرشته هام بشم .نام دار باشی عزیزم



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 8 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 14 مرتبه

سلام سلام به دختر نازم 

عزیزم بالاخره به اخر 34رسیدم وبرای چکاپ رفتم دکتر(یعنی رفتیم دکتر من وشما دوتایی) وزنم شده69.5یعنی از اول تا الان2.5کیلو(اسم منو باید تو رکورد داران گینس ثبت کنن)البته همش فکر میکنم قرا از این هفته به بعد بترکم از چاقی وای خدا نکنه صدای قلبتو شنیدیم وهمه چیز خوب بود ودکتر همچنان اعتقاد راسخ داره ما حالمون خوب شما اصلا تو لگن نیستی که بخوای به این زودی ها دنیا بیای خدا کنه بعدشم همون دارو ها تکرار شد قرار شد که تا اخر هفته37شیاف بزارم ولی من می خوام دفعه بعد بهش بگم بزرا تا اخرین روز بزارم اخه من همش نگرانم می دونی که مامان ضرباتت مهلک شده فکر کنم تکواندو کار دنیا بیارم از دکتر پرسیدم مگه قرار نیست ضرباتش کم بشه که گفتن از هفته36به بعد ضرباتش کم میشه وبیشتر غلط میزنه حالا ببینیم چی میشه بعدشم در مورد نگرانی های من وبابایی بهش گفتم وگفتم همش میترسیم که شما وزن نگرفته باشی با توجه به این افزایش اندک وزن خودم دکتر هم گفت مطمئنم نی نی خیلی هم درشت شد اما چون اصرا ر میکنید برای 18تیر سونو بررسی جفت وجنین وزن گیری میدم خدا کنه خوب باشه تا بابا جون ومن یکم نگرانیمون کم بشه .الهی امین خیلی خیلی خیلی دوست دارم دلم داره برات پر میکشه وقتی یه مادر ودختر با هم میبینم دلم ضعف میره همش خودمو تورو با هم تصور میکنم وای ادم تا نداشته باشه انگار خلع چیزی رو حس نمیکنم اماالان همش میگم وای چقدر خوب دختر مگه میشه اخه ادم مادر باشه بدون دختر کیف کنه چند روز پیش تو مترو بودم از سرکار داشتم بر میگشتم ماشینم خراب شده بود با خودم گفتم یه روز با مترو برم که چیزی نمیشم روبروم دوتا خانم بودن که مادر ودختر بودن وای انگار خواهر بودن تازه دختر داشت از خط چشم مامانش ایراد میگرفت که اونجوری که بهت یاد دادم نکشیدی وکلی داشتن با هم حال میکردن ومی خواستن برن دوتایی خرید اول یاد خودم ومامانم افتادم اشک تو چشام جمع شد که ای کاش ای کاش بود ومن انقدر بی کس نبودم کاشششششششششششش اما بعدش به تو فکر کردم مادر به  کوچولوی خودم که چقدر خوب دارمت خدا کنه منم زود پیر نشم وتا سنت به 20برس منم سرحال باشم وبتونم غیر از مادری برات خواهری کنم باهات دوست باشم خدا کنه خیلی دوست دارم فقط این هفته های اخر مراقب خودت باش اصلا زود دنمیا نیا مامانی باشه راستی دوباره زنگ زدم بانک بند ناف نمی دونم برات تعریف کردم می خوام خون بند نافت نگه داریم البته انشالله هیچ وقت به کار خودت وبرادرت نیاد سر نوشاد انقدر این اقا هول بود نشد که بشه زنگ زدم بانک خون بند ناف نزاشتن ثبت نام کنم چون هنوز 36هفته نشدم بمون مادر به خاطر همه چیز از همه مهم تر سلامتی خودت وکارهای عقب افتاده خودم افرین گل دختر حرف گوش کن.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 15 مرتبه

سلام دخمل مامان فدای تو بشم من که داری همکاری میکنی وقرار سر وقت دنیا بیای عسلم 

امروز 33هفته و3روز تو دل مامانی واقعا دیگه چیزی نمونده اینجایی که من کار میکنم محیط کارگاهی که دارن ساختمان سازی میکنن البته نه خونه ، مال وهتل واز این چیز ها نمی دونم تو پست های قبل بهت گفتم ولی برای هر بخش یه روزشمار الکترونیکی گذاشتن که با زمان من جور وامروز 28روز نشون داد که تا اخر تیر مونده اخه قرار من تا اخر تیر بیام سر کار انشالله نمی دونم قرار کی دنیا بیای ولی فکر کنم یا 5مرداد یا 12مرداد باشه نمی دونم دقیق باید دکتر بهم زمان بده ولی در هر صورت من اخرین روز کاریم 28 تیر 29و30ام که 5شنبه وجمعه است شنبه هم که 31ام من دیگه نمیام تاروز زایمان گل دخترم خیلی ذوق دارم خیلی خیلی فقط تورو خدا همکاری کن وزود نیا به خدا اولش به خاطر خودت می خوام سرحال سر حال دنیای بیای انشالله بعدم خوب به منم حق بده می خوام به برنامه ریزی هام برسم من از اون ادم هایی هستم که برای اب خوردنمم برنامه دارم دوست ندارم یهویی غافل گیرم کنی خوب .خجالت این هفته فقط دوروز اومدم سرکار دیروز وامروز فردا هم به سلامتی عید فطر وماه مبارک رمضان تموم میشه وتا اخر هفته تعطیل ومن انشالله دو یا سه هفته دیگه میام سرکار با بابا جونی نقشه کشیدیم تا اخر این هفته تمام کارهای خونه رو تمام تمام کنیم وهیچ کاری برای انجام دادن نمونده باشه به امید خدا تا خیال من از همه چیز راحت باشه وفقط فقط منتظر تشریف فرمایی شما باشیم چیزهایی که دلم می خواست برات بدوزم تقریبا به 90%رسیدم  البته دیگه هر چی می خوام برات بدوزم دلی لازمت نیست مثلا دلم می خواد یه اویز تخت دخترونه با نمد برات بدوزم که خیلی هم واجب نیست اویز تخت نوشاد سالم ورنگش هم حسابی به وسایلت میاد عزیزم .دلم میخواد برات بالشت عروسکی بدوزم بزار ببینم تا چقدر پیش میرم از دو خت ودوزهای خودمم فقط یه مانتو سورمه ایی حریر که می خوام از بیمارستان اومدنی بپوشم مونده خدا کنه برسم وبدوزم انشالله نشد هم مهم نیست دیگه خیلی بهش فکر نمیکنم .از کارهای خونه هم بگم هفته پیش بابای غیور مردت برام اشپزخونه تمیز کرد البته فقط 50% قضیه تموم شده وباید فردا دوتایی تمومش کنیم دیگه تمیز کاری می مونه خدا کنه اخر هفته خونه مثل دسته گل باشه که من دیگه اعصابم نمیکشه راستی انشالله می خوام هفته بعد برم اتلیه عکس بارداری بندازم تا ببینیم چی میشه .از اون طومار هم تقریبا همه ورق هاش سیاه وسیاه خط خطی شده اما هنوز م توش جای سفید هست منتظرم منتظر تموم شدن کارهام دو خت ودوزام ودر اخر منتظر ورد شما خدا کنه زود نیای مامانی من همش نگرانم دیشب خواب دیدم خدایی نکرده سرکار کیسه ابم پاره شده صبح قبل از اینکه بیام  سرکار داشتم با خودم فکر میکردم  وای اگر خدایی نکرده این اتفاق بیافته چی کار باید بکنم انشالله که همچین اتفاقی اصلا نمی افته برای هیچ کس .

خوب حالا بزار از حال خودمو وخودت بگم اولا که یکم اومدی پایین هم خوبه هم بد خوبیش برای اینه که کل هیکل مبارکت از روی معده فلک زده من برداشتی ویک هفته ایی هست دارم نفس میکشم از نوع عمیق اما بدیش اینه که من که نمی تونم طبیعی زایمان کنم پس هر چی دیر تر بیای پایین بهتر انشالله که الکی دارم اظهار نگرانی میکنم از شما بگم که نمی دونم دقیقا اون تو چه خبر اما شکمم بزرگتر شده (با وجود عدم تغییر وزن خودم) وخدا می دونه چطوری منو لگد بارون میکنی مخصوصا شبها تا موقع خواب یعنی تفریحات سالم بابا ونوشاد اینه که یا تکونهای تورو از بس شدید تماشا کنن وحدس بزنن کجا دستت کجا پاهات یا اینکه یکیشون دستشو میزاره این ور شکمم یکی هم اون ور شکمم ولگداتو حس میکنن هی پشت سر هم میگن جووووووون محکم تر بزن اصلا هم فکر من بنده خدارو نمیکنن که دل درد میگیرم شبها واول صبح ها خیلی سرحالی بزار ببینم دنیا هم بیای همین جوری ریتم خوابت یا نه .الان می خوام به مدیر عاملم زنگ بزنم وبگم 4شنبه نمیام وای خدا کنه بامبول درنیاره اینجوری از فردا دوشنبه یمرم خونه تا صبح شنبه راستی داداش نوشادتم امروز روز اخر مهدش بود قرار دو هفته مونده رو بره خونه مامان فریده حالا ببینیم چی میشه ایا واقعا نگهش میدارن یا نه .اخر هفته هم باید برم دکتر خدا کنه همه چیز خوب باش 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 15 مرتبه

سلام گل دختر مامان عشقم چطوری خدارو شکر الحمدالله بعد از هفته طوفانی ونگران کننده چند روز خوبم البته تو همون جوری تو دل مامان شلوغ کاری میکنی اما خدا رو شکر هیچ نشونه ایی از زایمان ندارم امروز نوبت دکتر داشتم کلی ذوق زده بودم اخه دکتر که میرم صدای قلبتم برام میزاره خیلی خیلی کیف میده سر نوشاد اینجوری نبود اصلا هر بار صدای قلبش دکتر گوش نمیداد.طبق معمول ساعت 8 نفر اول وقت داشتم ولی شده برام درس عبرت دیگه بهت گفته بودم دیر میرم ساعت 10دقیقه به 9رسیدم ولی مریض زیاد اومده بود ولی دکتر نه دکتر 9.20رسید ومن نفر اول رفتم تو یادش بود منو که هفته قبلش بستری شده بودم وتلفنی در جریان قرار گرفته بود پرونده بیمارستان نشونش دادم یادداشت کرد وگفت مطمئن باش همش ماه درد بوده وانقباض های الکی این بچه سر وقت میاد انشالله .رفتم رو تراز دیدم 69 هستم اصلا حواسم نیود همش فکر میکردم دفعه قبل 68.5بودم گفتم دکتر چرا اینجوری تو سه هفته فقط نیم کیلو که دکتر گفت نه تو سه هفته نیم کیلو کم کردی دفعه قبل 69.5 بودی انقدر ناراحت شدم گفت بخواب معاینه کنم از رو شکم کلی بدن شمارو لمس کرد وبهم گفت چرخیدی ولی سرت تو لگن نیست خوشبختانه ونگران نباش زود دنیا نمیاد بعدشم بهم گفت نگران وزنت نباش بچت حسابی درشت خیالت راحت به خودت برس . بعدم صدای قلبت دوتایی گوش دادیم دکتر گفت عالی فشارمم 11روی 7بود که اونم گفت عالیه داروها هم همون ودو هفته دیگه باید برم برای ویزیت یعنی 34 هفته برای معده بیچاره من هم که زیر لگدهای تو دیگه نفس های اخرش شربت معده داد خدا کنه فایده داشته باشه عاشقتم دخملی مامان وچشم به راه .



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 46 نفر
بازدید هفته قبل : 87 نفر
كل بازديدها : 4049 نفر
امکانات جانبی