روزهای زندگی فرشته کوچک ما
روزهای زندگی فرشته کوچک ما
مادرانه های من
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 4 مرتبه

سلام گل دختر مامان عشقم چطوری خدارو شکر الحمدالله بعد از هفته طوفانی ونگران کننده چند روز خوبم البته تو همون جوری تو دل مامان شلوغ کاری میکنی اما خدا رو شکر هیچ نشونه ایی از زایمان ندارم امروز نوبت دکتر داشتم کلی ذوق زده بودم اخه دکتر که میرم صدای قلبتم برام میزاره خیلی خیلی کیف میده سر نوشاد اینجوری نبود اصلا هر بار صدای قلبش دکتر گوش نمیداد.طبق معمول ساعت 8 نفر اول وقت داشتم ولی شده برام درس عبرت دیگه بهت گفته بودم دیر میرم ساعت 10دقیقه به 9رسیدم ولی مریض زیاد اومده بود ولی دکتر نه دکتر 9.20رسید ومن نفر اول رفتم تو یادش بود منو که هفته قبلش بستری شده بودم وتلفنی در جریان قرار گرفته بود پرونده بیمارستان نشونش دادم یادداشت کرد وگفت مطمئن باش همش ماه درد بوده وانقباض های الکی این بچه سر وقت میاد انشالله .رفتم رو تراز دیدم 69 هستم اصلا حواسم نیود همش فکر میکردم دفعه قبل 68.5بودم گفتم دکتر چرا اینجوری تو سه هفته فقط نیم کیلو که دکتر گفت نه تو سه هفته نیم کیلو کم کردی دفعه قبل 69.5 بودی انقدر ناراحت شدم گفت بخواب معاینه کنم از رو شکم کلی بدن شمارو لمس کرد وبهم گفت چرخیدی ولی سرت تو لگن نیست خوشبختانه ونگران نباش زود دنیا نمیاد بعدشم بهم گفت نگران وزنت نباش بچت حسابی درشت خیالت راحت به خودت برس . بعدم صدای قلبت دوتایی گوش دادیم دکتر گفت عالی فشارمم 11روی 7بود که اونم گفت عالیه داروها هم همون ودو هفته دیگه باید برم برای ویزیت یعنی 34 هفته برای معده بیچاره من هم که زیر لگدهای تو دیگه نفس های اخرش شربت معده داد خدا کنه فایده داشته باشه عاشقتم دخملی مامان وچشم به راه .



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 3 مرتبه

سلام عشق مامان دختر عزیزم دخملی خوشگلم فقط خدا می دونه چقدر نگرانتم تازه الان نگرانیم کمتر شده ولی خوب هنوز هم که می خوام برات تعریف کنم تن وبدنم میلرزه 14ام و15ام خرداد تعطیل بود منم تو خونه یکم به کارهای خیاطیم رسیدم همه چیز خوب بود تا عصر دوشنبه داشتم روتختی جدید نوشاد براش می دوختم لحافش برای روتختی یکم بزرگ بود برای همین پهن کردم رو زمین شروع کردم با کوک زدن اندازش کنم برای همین نا خواسته خیلی رو شکمم افتادم یعنی رو شما خلاصه اخرای کار بود حس کردم دلم درد میکنه روتختی رو جمع کردم دراز کشیدم ددیم نه واقعا حالم خوب نیست بابا داود شام اورد من سرشام نمی تونستم درست بشینم بابا ونوشاد خوردن من اصلا نتو نستم یه لقمه بزارم دهنم به بابا گفتم حالم خراب بابا هم دوباره شروع کرد به تزریق اضطراب به من البته نا دانسته که وای باز شروع شد من دیگه تحمل ندارم من دیگه اعصاب ندارم من دیگه نمیکشم برای همین میگفتم بچه نیاریم نکنه مثل نوشاد زود دنیا بیاد بچم بره تو بیمارستان بخوابه بعدم هفتمو پرسید وقتی یادش افتاد30هفته و4روزم بیشتر عصبی شد رفتم تو تخت دراز کشیدم وشیاف گذاشتم هم بهتر شدم هم انقدر خسته بودم که بیهوش شدم درد نفهمیدم صبح 16ام که بیدار شدم دیدم خیلی بهترم ولی نه عالی به بابا جون گفتم من دارم میرم سرکار اصرار کرد که نرم بهش گفتم اگر حالم خوب نبود برمیگیردم رفتم سرکار وتا ساعت 10 هم سرکار دوام اوردم بعد دیدم نه واقعا من انقباض دارم اونم مرتب زیر دلم نبودا بالای دلم بود خلاصه ساعت10.5از شرکت اومدم بیرون رفتم خونه دوش گرفتم از اونجایی که من عادت دارم وقتی میرم دیگه متاسفانه زایمان میکنم گفتم بزا رتر وتمیز برم یکم ارایش کردم لباسامو عوض کردم رفتم بیمارستان بهمن بلوک زایمان معاینه شدم وصدای قلب نازنین تورو  هم شنیدم بهم گفتن دهانه رحم یک سانت باز شده باید برم ازمایش ادرار بدم وبعد هم یه تستی هست به اسم nstیا همون نوار قلب جنین که من خیلی خاطره بدی ازش دارم که باید اون تست هم انجام بشه وقبلش باید یه چیز شیرین بخورم رفتم پایین بیمارستان به بابا زنگ زدم اونم کلی به من قوت قلب داد ابمیوه وشکلات خوردم اومدم بالا ولی تو بلوک بهم گفتن برو اول ازمایش بده بعد بیا گفتم باشه دوباره رفتم پایین ازمایش دادم واومدم بالا رفتم داخل بلوک تو یه تخت خوابوندن منو وودستگاه بهم وصل کردن باید 20دقیقه تا نیم ساعت می موند یه چند تا اقباض کوچیک داشتم ولی از اون دردناک ها هنوز سراغم نیومده بود مامایی که معاینم کرده بود وخیلی خیلی خانم بود اومد سراغم گفت نوار قلب عالیه انقباض نداری بهش گفتم هست ولی کم گفت پس چرا ثبت نشده منم با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم یا خیلی حساس شدم (درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد) همین که از بغل تختم رفت یه دونه از اون انقباض هایی که نفسمو میبرید عرقمو در میاورد اومد سراغم اون خانم هم منو از تو تریاژ داشت میدید همون موقع اومد ودستشو گذاشت رو شکمم وبهم گفت حق دارم انقباض شدید دارم ولی نمی دونه چرا دستگاه نشون نمیده دستگاه ازم جدا کردن ودوباره رفتم تو تریاژ به دکترم زنگ زدن وایشون هم گفتن باید 24 ساعت تحت نظر باشه بعد هم گفتن باید یه سونو بدم برای طول سرویکس اگر عددش پایین بود باید منو سولفاته وهیدراته کنن تا جلوی انقباض ها گرفته بشه منم که همین جوری داشتم فقط اشک میریختم یه خانم دکتر هم اومد با دست شکمم معاینه کرد وگفت انقباض ها کاملا مشخص وتشخیص ایشون هم فقط بستری خلاصه انگار فیلم 4سال پیش داشتن دوباره برای من پخش میکردن بهم گان دادن وهمه لباسامو تو یه ساک قرمز (درست مثل روز دنیا اومدن نوشاد )گذاشتن لعنتی حتی رنگ ساکشونم عوض نشده بود با دمپایی سفید(درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد) رفتم داخل بلوک ودقیقا تو همون اطاقی که زمان دنیا اومدن نوشاد اول بستری شدم رفتم اما رو یه تخت دیگه خوابیدم دو نفر دیگه هم تو اطاق بودن که هر دو برای زایمان طبیعی اومده بودن یه دختر هم یه مدت کوتاه تو اطاق ما بود که برای سزارین تو 38 هفته اومده بود از کاشان یکی از دخترها خیلی درد داشت وخیلی عالی داشت درد زایمانش پیشرفت میکرد براش خوشحال بودم ولی اون درد میکشید استرس هم به من منتقل میشد منم انقباض هام بیشتر شده بود نزاشتن من خودم خودمو بستری کنم گفتن از اطاق بیرون نمیری به بابا زنگ زدم وبابا 20دقیقه ایی خودش رو رسوند وکارهای بستریمو انجام داده بود من همه اون حرفایی که بهم زده بودن بهش گفتم ولی بابا زنگ زد که مگه نگفتی زایمان نمیکین گفتم اره گفت اخه  اینا دارن از من رضایت نامه سزارین وان ای سی یو میگیرن گفتم نمی دونم پرونده رو هم پیش خودم اوردن وکلی هم از من امضا واثر انگشت گرفت قسمت دردناک شروع شد می خواستن انژیوکت سبز که اندازه یه میخ به من بزنن واز همون هم خون گیری کنن دو جارو سرواخ کردن ونشد درست مثل زمان دنیا اومدن نوشاد قاون باید از روی دست بگیرن اخرشم یه دختر از اطاق عمب اوردن تا رگ منو بگیره واون با هم نگاه اول واولین حرکت رگ روی دستمو گرفت وخون شر شر از تو انزیکوت بیرون میریخت خیلی درناک بو.د خیلی من فقط از این قسمت زایمان میترسم بعد هم بهم سرم زدن قرار شد ساعت 4برم برای سئپونو که تا 6طول کشید خاله هدی عزیز ودوست داشتنی که هیچ وقت هیچ وقت یادم نمیاد منو تنها گذاشته باشه با امیر علی رفته بودن دنبال نوشادی واومده بودن بیمارستان بعد که قضیه جدی شده بود عمو بابک اومد دنبال نوشاد که بچم خسته نشه من همه رو وقتی خواستم برم اطاق سونو دیدم با دین خاله هدی دیگه اشکامو که نگه داشته بودم سرازیر شد وکلی هم تو بغل بابا داود گریه کردم بابا که رسما صورتش زرد شده بود اما داشت خیلی خودداری میکرد وبه مندلداری میداد بالاخره من رفتم داخا اطاق سونو وخوشبختانه طول سرویکسم که در هفته 28-33میل بود بود در هفته 30شده بود 38میل وبهم گفتم بچه اصلا پایین نیست دوباره برگشتم بلوک به دکتر زنگ زدن وگفت دارو نمی خواد فقط برای دردش هیوسین بزنید واگر رضایت شخصی داد بره خونه در غیر این صورت باید تا فردا بعد از ظهر تو بخش باشه من با شرط اینکه با کوچکترین درد برگردم رضایت دادم البته بگم در حدود 2ساعت با بابا داود تلفنی حرف زدم تا رضایت بده بریم خونه واینجوری شد که از بیمارستان فرار کردم 4شنبه هم نرفتم سرکار وکل اخر هفته رو. استراحت کردم والان خدارو شکر خوبم مامانی تورو خدا بمون تا حسابی رسیده بشی راستی امپول بتا هم 6تا زدم تا نگرانی برای ریه های نازنیننت به حداقل برس خیلی دوست داریم هممون ومنتظرتیم ولی تورو خدا سر وقتت بیاد .



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

سلام سلام

هورا من رفتم سونو وهمه چیز عالی بود خدارو شکر البته این حرف دکتر متخصص سونو بود باید دکتر خودمم تایید کنه خانم کوچولوی من دوباره جنسیت شما تایید شد که بنده یه دخملی توراه دارم بعدشم وزن خانم 1248گرم یعنی عالی با توجه به دور شکم واندازه استخوان ران دقیقا 28 هفته 2یا3روز نشون میداد قربونت برم من که با توجه به وزن نگرفتن مامان شما به رشد عالی خودت ادامه دادی یعنی عاشقتم این بار هم دسنه جمعی رفتیم من وشما باباجون اقا نوشادی خدارو شکر که همه چیز خوب بود انشالله این هفته 5شنبه هم که برم دکترمم تایید کنه همه چیز خوب الهی امین دوست دارم بانو 



موضوع :
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 3 مرتبه

امروز شنبه است 30اردیبهشت96من امروز سونو رشد جنین واندازه فیبروم طول سرویکس خیلی چیزای دیگه دارم من اصلا وزن نمیگیرم وخیلی خیلی نگرانتم مادر دکتر بهم گفته اگر تو سونوی امروز همه چیز خوب بود که مهم نیست وزن نمیگیرم اما اگر خدایی نکرده زبونم لال رشدت خوب نباشه باید یه فکر دیگه بکنن من دلم خیلی روشن خیلی تو سایتها چیزهای مختلف نوشت اما بیشترین وزنی که توش نوشتن اینه که باید تو این هفته 1250گرم باشه وقدتم 41.9باشه نمی دونم چقدر میشه بهشون اعتماد کرد ولی فقط دارم دعا میکنم همه چیز خوب خوب بشه انقدر دل شوره دارم که از صبح سردرد گرفتم قرار ساعت 3برم دنبال نوشادم بعد هم ساعت 4کنار اتوبان یادگار منتظر بابا داود باشم بعدش بریم بیمارستان بهمن تازه منتظر بشم ببینم کی نوبتم بشه خدایا بچه هامو به تو سپردمممممممممممم.



موضوع :
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 5 مرتبه

سلام به گل دخترم 

رک بهت بگم که پوستم کنده شد یعنی واقعا مرگ دیدم .همین ازمایش میگم سر اقا نوشاد من این تست ندادم چون همش قندم پایین بود اما سر شما دوبرا ازمایش دادم اوایل قند ناشتای من که همیشه بین 71تا76بود میشد 95-97دکترم بهم گفت با توجه به اینکه پدرتم دیابت داره بهتر حواست باشه منم کلی مراعات کردم تا الن شاید در کل 10تا حبه قند هم نخورده باشم لب به شیرینی وکلا چیزهای شیرین نمیزنم دکترم یکم نگران این موضوع بود بهم گفت تو هفته 24برم از بدم زودم جوابش ببرم نوبتم تو هفته 27 ولی گفت زودتر بیار من ببینم هم ازمایش برای کم خونیم هم تیروئئید وهم این ازمایش فلاکت بار می دونستم ازمایش سختی ولی نه در این حددددددددددددددددددددد.تو هفته 24-25نمیشد که برم ازمایش برای همین افتاد هفته 26 فکر کن 14ساعت گشنه بودم صبح کله سحر رفتم ازمایشگاه خون گیری رو انجام دادن بعدش بهم یه پاکت 75گرمی گلوکز منو هیدرات خالصصصصصصصصصصصصصصصص بهم دادن که تو یه لیوان اب خنک حل کنم وبخورم وغیر از این هیچ چیز دیگه ایی نباید می خوردم بهم گفت سر ضرب بخو.ر وطولش نده وگرنه حتما بالا میاری یه نصف لیوان اب ریختم وبه محض اینکه پاکت توش خالی کردم با یه هم زدن حل شد همرو یه بارکی سر کشیدم ساعت 8.15بود بهم گفتن راه نمیری فعالیت نمیکنی ساعت 9.15و10.15میای برای خون گیری اومدم خونه اولش تو راه خوب بودم نزدیک خونه احساس سر گیجه کردم رسیدم خونه بدون هیچ حرفی رفتم تو تخت دراز کشیدم بابا اومد سراغم ببین چم شده اینجوریم بهش گفتم حالم خوب نیست فقط با من حرف نزن وای تازه اولش بود حالت تهوع وسردرد دیگه برام به چشم نمیومد احساس میکردم تو مغزم فشار حس میکردم الان مغزم از تو میترکه واقعا حال بدی داشتم قربون نوشادم برم بچم داشت صبحانه می خورد از گلوش پایین نمیرفت هی لقمه برای من میاورد منم بی حوصله اعصابش خرد شده بود ساعت 9شد بابا گفت اصلا با این حالتن نمی تونی راه بری بارونم گرفته بود با ماشین منو برد دم در ازمایشگاه انقدر حالم خراب بود اطاق خون گیری رو نمیددیم رفتم داخل این بار یه خانم ازم خون گرفت گفت میفهمم حالتو نگران نباش بهرت میشی همینو به من گفت من دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم سریع عینکمو زدم که اشکهامو کسی نبینه خون گرفت اومدم پایین بابا تا اشکهای منو  دید ترسید بهش گفتم اعصابم خرد نمی تونم جلوی اشکهام بگیرم به حال خودم بزار بعدشم با صدای بلند تا خونه گریه کردم والبته یکمم تو خونه ادامه دادم تا بهتر شدم واقعا گریه کردم اعصابم اومد سر جاش خلاصه هر چقدر به تایم سوم خون گیری نزدیک میشدم حال من بهتر میشد خدارو شکر دیگه برای ساعت 10.15که رفتم تقریبا حالم عادی شده بود اما بار سومم مشکل این بود که دیگه رگ نداشتم با بیچارگی رگ پیدا کرد اما بالاخره تموم شد بهم گفتن عصری جوابش میدم کلی دعا دعا کردم حالا که انقدر اذیت شدم لااقل جوابش خوب باشه که خدارو شکر عصری که بابا جون رفت جوابش بگیرم قند تاشتام 76 بود اون موقع که داشتم میمردم قندم 123بود ودفعه سوم قندم 106شده بود تیروئئیمم خوب بود البته با مصرف قرص ها ولی متاسفانه یه مقدار خیلی جزئی کم خونم که اونم باید بهم دارو بده دکتر خدا رو شکر مشکل دیابت بارداری ندارم حالم خوب خوب انشالله تو هم خوب باشی تکونات که میگه خیلی خوب وسرحالی انشالله همین طوری هم هست .



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

سلام سلام بر دختر ناززم

خوبی عشقم نفس انشالله که خوبی فعلا که خوبم یعنی حتما تو هم خوبی دیگه .فردا یعنی 14اردیبهشت وارد هفته 26میشی وای واقعا چیزی نمونده طبق تقویم بارداری 14هفته مونده اما چون قرار سزارین بشم به احتمال زیاد میشه 12تا13هفته دیگه یعنی تقریبا 3ماه دیگه مونده خوب حالا بریم سر اصل مطلب بنده یک طومار نوشتم به واقععععععععععععع طومار از کارهایی که علاقه دارم تا زمان زایمانم انجام بدم کلا برای ما اینجوری باورد بچه انگار وارد یه دوران رنسانس میشیم سعی میکنیم تا اونجایی که میشه به سر وضع خودمون بچمون وخصوصا خونه زندگیمون برسیم منم فکر نمیکردم کاری باشه اخه این بار خونمون نوساز اما مادر دلت نخواد شروع کردم به نوشتن تو یه دفترچه یاداشت که اندازه برگ هاش نصف آ5 تا الان 23صفحه رو پر کردم کاملللللللللل اول قسمت های مختلف خونه وبعد ادم های خونه رو نوشتم بعد شروع کردم ببینم هر جا و هر فرد چیا لازم داره سعی کردم صفر تا 100ببینم وکاملا مدل مدینه فاضله جلو برم البته میدونم بیشتر فکر کنم بازم چیزی یادم میافته اما فعلا فکر میکنم خیلی کامل دو شب پیش که نوشتنم تموم شد بابا جون گفت الان مطمئنم خیلی هاش تکراری اما وقتی دید خودش کیف کرد انقدر کامل وجامع وباور کن نتونست حتی یکیشم لزومش نفی کن حالا تاببینیم چقدر میتونم جلو برم الان دوروز شروع کردم به خریدن انجام دادن کارهایی که توش نوشتم وهر کاری انجام میدیم یا چیزی میخریم توش خط میزنم تاریخ انجامشم یادداشت میکنم .وای یعنی میشه همشو انجام بدم وهمشون بشن کاغذهای خط خطی برای خودم خط پایان در نظر گرفتم انشالله هفته 32 یعنی 25خرداد باید کارهام توم بشه غیر از تو فریزری ها همین تا ببینیم چی میشه .

حالا بریم سراغ کارهایی که برای ورود دختر نازم تازگی ها انجام دادم یه تشک گاردار با یه بالشت ناز به شکل ابر برات دو ختم وتمومش کردم عکسش برات میزارم اینجا .خودم که خیلی دو سش دارم از همین پارچه یه کیف می خوام برات بدوزم یعنی همون ساک وسایل نوزاد فعلا فقط برش زدم اخه دوختنش یکم داستان داره ومن دفعه اول دارم کیف میدوزم گفتم بزارم اخرین کار دو خت دوز چون خیلی بقیه کارهارو عقب انداخته وتضعیف روحیه شده کلا .دادم لحاف دوز برات یه تشک وبالشت پنبه زده برای داخل گهواره ات یکم بزرگ شد تشکش ولی اشکال نداره خوب تازمانی که غلط نزنی نخوای خودتو بیرون بندازی نوشاد تا 9ماهگی توش خوابید ببینیم تو چه میکنی گل دختر براش ملحفه یک ماه پیش گرفتم زمینه سفید با کیتی های ریز قرمز رنگ دوروز پیش رو تشکی ورو بالشتیشو برش زدم ودوختم فقط زیپ دوزیش مونده تا تموم بشه امروز برم خونه زیپ هردوشو میدوزم والبته رو بالشتیشو هم میدوزم کلی نقشه کشیدم برای رو بالشتیش تا حسابی خوشگل بشه دیروز هم رفته بودم کلاس(اهان یادم رفت اینو بگم خیلی شرایط مناسب ومساعدی دارم شرکت هم منو برای کلاس های نرم افزارهای همکاران سیستم فرستاده کلاس من واقعا خسته میشه )موقع برگشتن یه سر رفتم پاساژ همایون واکسفورد تو جمهوری کریر که برات پیدا نکردم کالسکه گود بیبی نوشاد سالم باید یه کریر براش بخرم ولی رنگ خوشگل نمی تونم براش پیدا کنم متاسفانه حالا قرار اخر هفته با خاله هدی برم خیابون بهار اونجارو هم بگیردم ببینم پیدا میکنم یا نه دلم رنگ بنفش می خواد تا ببینیم چی میشه  برات یه شیشه شیر اونت خرید برای سن 4تا 1سال 220سیسی اما اون سر شیشه اش که دو قطره است میشه سر شیشه اش عوض کنی وبیشتر هم استفاده بشه یه شیر دوش ویه ناخن گیر هم خریدم راستی با توجه به شرایطم که سنگین شدم هر چی با بابا جون فکرکردیم دیدم نمی تونیم از لذت نمایشگاه کتاب بگذریم برای همین احتمالا شنبه رو مرخصی میگیریم ومیریم نمایشگاه انشالله دعا کن مادرت یه جونی داشته باشه به کاراش برس راستی حال جسمانییم الان که اول هفته 26ام خوب خدارو شکر نمی دونم چقدر اضافه وزن دارم اما فکر نیمکنم خیلی بد باشه ورم که اصلا ندارم  اما از صبح تا ظهر حسابی معده درد دارم دیشب هم برای اولین بار عظله پام تو خواب گرفت وخیلی اذیت شدم راستی بهت گفته بودم الرژی بارداری دارم اما الان دو هفته است دیگه اثری از عطسه وابریزش بینی نیست خدا کنه دوباره بر نگرده که خیلی اذیت شدم الهی به امید تو خدا یا خودت مراقب دو تا فرشته های نازنین من باشه 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

سلام دختر بانوی من 

امروز بعد از یک ماه چکاپ داشتم تو هفته 23 خیلی نگرانم اخه من فقط نیم کیلو به حساب خودم وزن گرفتم ولی همش حس میکنم شکمم بزرگتر بابا داود هم همش میگه تو هم زدی والکی داری هم خودتو هم منو نگران میکنی نوبتم طبق معمول نفر اول بود وقتی دکتر وزنم کرد دیدم شدم 67.5یعنی کلا از اول باردادی تا الن من نیم کیلو وزن کردم دکترم گفت خیلی کم ویکم نگران شد وگفت باید تو هفته 30سونو بشی برای رشد ووزن جنین بعد بهش گفتم که من حس میکنم شکمم خیلی بزرگ تر من چی کار کنم رو تخت دراز کشیدم ومتر طول سرویکس اندازه گرفت وبهم گفت دقیقا درست حدس زدم وبا تو جه به سن بارداری 4سانت سرویکسم بلند تر واین نشون میده فیببروم هام دارن بزرگ تر میشن بهش گفتم من از همین هفته ها سر پسرم غیر از ورم شددی فشار خون 15 داشتم تعجب کرد ولی خدارو شکر فشارم دوباره رو 11بود وورم هم که اصلا وابدا ندارم بازم هزار مرتبه شکر بهم گفت نگران نباشم ولی ورزش ممنوع پیاده روی طولانی وپر فشار ممنوع استراحت بیشتر واز همه بد تر گفت دیگه تو خونه یوگا انجام ندم وای نمی  دونی من چطوری معتاد یوگا شده بودم انقدر منو سر حال میاره که فقط خدا می دونه گفت کلاس امادگی زایمان که توش یوگا در اب نباید برم تازه بهم گفت زایمان طبیعی هم نمی تونم داشتهب اشم وشما هم باید از طریق سزارین دنیا بیای باز خوب از الان تکلیفم روشن شد بنابراین اگر بخواد سزارین بشم شما زودتر از 19مرداد که موعد طبیعی من بدنیا میای خدا کنه بتونم لااقل تا 13 مرداد تو دلم نگهت دارم اصلا نمی خوام خدایی نکرده تجربه های تلخ سر نوشاد دوباره برای من وبابا جون تکرار بشه عاشقتم خودتم هواست به خودت باشه .اخرشم که صدای قلبت برام گذاشت گوش بدم وخودشم ضربان قلب شمرد وگفت منظم وعالی جفتت قدامی عنی جلوی شکمم برای همین پیدا کردن ضربان قلبت یکم طول میکشه وخدا می دونه من چه عذابی میکشم تا پیداش کنه دفعه قبل که دقیقا استرس دکتر فهمیده بود بهم میگفت من صدای قلبش نیدم ولی واضح نبود که خودت بشنوی دارمب رای خودت پیدا میکنم بعدشم برای ازمایش نوشا اول تیروئئید بعد هم ازمایش شمارش واحد های خونی ودر اخر وبد ترین ازمایش ممکن تحمل گلوکز با 75گرم گلوکز حل شده در اب واییییییییییییییییییییییی که چقدر از این ازمایش من بیزارم وباید تو هفته 25بدم خدا کنه مشکلی از لحاظ قند هم نداشته باشم الهی امین به بابا جون هم همهچی رو گفتم واونم یکم نگران شد راستی این دفعه با همراهی باباونوشاد رفتیم دکتر اخه بعدش می خواستیم بریم فیروزکوه دانشگاه بابا جون دنبال مدرکش برای همین سه تایی رفته بودیم جلوی بیمارستان حساب ی گل کاری کردن به قدری زیبا شده که فقط خدا می دونه نوشادی  هم تو اون یک ساعتی که من نبودم سرش با گل ها گرم بود اصلا بابا جون اذیت نکرده بود.خدا رو شکر خدا جفتتون از همه بلاها به دور کنه وتنتون سالم باشه 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 7 مرتبه

سلام سلام

اومدیم سراغ بحث شیرین سیسمونی خریدن من که عاشقشم انشالله تو هم مادر میشی میبینی چقدر برای مادر لذت داره خرید کردن برای نی نی تو راهیش یه چیزی الان برات بگم شاید اون موقع که تو داری مادر میشی زبونم لال من نبودم ودوست داشته باشی این سوال هارو از مادرت پرسی مردها مثل ما نیستن عشقم تا وقتی که بچه دنیا نیاد ونبیننش بغلش نکنن وبوش نفس نکشن نمی تونن اونجوری درک کنن که چقدر فرزندشونو دوست دارن وابستگی وعشق به فرزند برای اقایون از وقتی که بچه رو میزارن تو بغلش اما برای ما زنها یعنی برای ما مادرها از وقتی بی بی چک مثبت میبینیم این عشق شروع میشه وهر روز بیشتر وبیشتر میشه درست وقتی بچه دنیا میاد انگار هزار برابر شده ولی بالاخره عشق به فرزند باری مادرها زودتر وعمیق تر شروع میشه برای همین که دیگه اخرای بارداری مادرها طاقتشون طاق میشه وهرروز میگن کاش زود تر تموم بشه این دوران فرزند دلبندشو در اغوش بکشن .برای همینم سیسمونی خریدن برای مادرها لذت بخش تر از پدرها است .اولین قدم خرید سیسمونی رو که همون موقع که تازه فهمیدم برادارم یه اویز کریر خریدم البته می دونم حساب نیست ولی بصورت رسمی از عید شروع کردم اول اطاق نوشاد وشما رو حسابی تمیز کردیم وجا باز کردیم ببینمی میشه با تو جه به اندازه ای اطاق یه تخت فسقلی برای شما بخریم که دیدم بله میشه یه تخت نوزاد بگیریم که بعدا این تصممی ملغی شد چون قرار تو بهار 97 خونمون عوض کنیم وت اون موقع اصلا شما به تخت نیازی نداری تو گهواره قرار بخوابی برای همین بابا جون گفت اون موقع یا خونه سه خوابه میگیرم که قشنگ برای دختر کوچولوم سرویس کامل میخرم یا اگر دو خوابه بگیرم دو خوابه بزرگ میگیریم که یه تخت درست درمون برات بخریم نه کوچولو که یه سال استفاده نکگرده باید یکی دیگه بخریم منم دیدم حرفش کاملا درست گهواره نوشاد هم سالم سالم رنگشم قرمز که دختر وپسر نداره پس فعلا تا چند ماه مشکل جای خواب حل با خاله هدی هم رفتم خرید ویه ملحفه سفید با عکس کیتی برات خریدم که براش سرویس خو اب بدورم سر نوشاد یه سرویس خواب برای داخل گهواره خریده بودم فقط پولش قشنگ بود اون موقع یه سرویس نوزاد 150تومن خریده بودم که متاسفانه جنسش فوق العاده به درد نخور بود پارچه مواد داره با داخل پشم شیشه به درد نخور کلی هم از همه پرسیدم فهمیدم کل جنس های تو بازار همین رو تختی تختشم که فقط جهت تزئئین بود اصلاا نمی تونست نوشادم استفاده کنه مخمل بود ونوشاد همش عطسه میکرد تصمیم گرفتم خودم بدوزم من که می خوام پول بدم خوب بزار خودم بهترش بدو.زم دیگه سر شما خیاطی هم بلدم وچرخ هم دارم .برای همین دوسری ملحفه خریدم یه سری همینی که بهت گفتم البته هنوز برش نزدم دو متر خریدم برای سرویس خواب داخل گهواره فکر کنم یکم زیاد ببینم چقدر اضافه میاد شاید چیزهای دیگه هم باهاش دو ختم ویه سری هم ملحفه ست هم  صورتی یکیش گلدار یکیش راه راه که در کنار هم باید استفاده بشه تا ست باشه از هر کدوم 2.5 متر قرار با اون برات تشک گاردار یه دست سرویس خواب دم دست وساک وتشک تعویض بدوزم البته هر چقدر پارچه بده وتوانم یاری کنه بعدم لباس هی نوشاد دراوردم کلا یه کشو زیر تخت پرشد فقط هم لباس های تا 4ماه نوشاد منظورم لباس خونه اش سالم بقیش سالم وتمیز نیست ومن فقط صرفا جهت یادگاری نگه داشتم ولی لباس های بیرونش سالم همه رو در اوردم ببینم چیاش به کارت میاد کلی نوشاد سر همی داشت که چون تو اون سنت رشد بچه خیلی سریع شاید هر کدوم یکی دو بار پوشیده باشه کشوی دوم زیر تخت هم تمیز وخالی کردیم برای خرید های جدید شما حوله وپتو وکالسکه هم مال نوشاد سالم وتمیز ومی تونی استفاده کنی تا بریم سراغ خرید ها بعدی راستی از شما برات چند تا تیکه خرید کردم یه پیراهن مهمونی صورتی رنگ برای یک سالگیت با یه تاپ وشورت مهمونی برای همون سن چند تا شلوار خونه چند تا هم تاپ ولی همش برای یک سالگیت البته به غیر از شلوار ها همه ر و از زیر وتن خریدم .بعدشم که با خاله هدی رفتیم برای خرید ملحفه رفتیم برات لباس خونه هم خردیم از سایز 1-2-3هر کدوم دو ست که حالا عکساشو برات اینجا میزارم فعلا همین تا بعدا قربونت برم من که بی صبرانه منتظرتیممممممممممممممممم



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

عشق مامان برات گفته بودم که خیلی زود تقریبا از هفته 12 تکوناتو حس میکردم اما ماشالله از این هفته برای خودت ورزشکاری شدیا حسابی تکون میخوری به شکمم ضربه میزنی تو این هفته برای اولین بار قشنگ بدنتو دیدم که از شکم من معلوم بود چنان محکم ضربه میزنی که ضربه ها وتکون هاتو با چشم هم میشه رو ی شکمم دید واین واقعا لذت بخش بابا ونوشاد هم حسابی کیف میکنن یکمی از تفریحات بعد از ظهر ما این شده که من رو کاناپه بشینم وبابا جون ونوشاد دستشو نو بزارن رو شکمم من وشما هم براشون هی قر بریزی نفسمی عزیزم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 8 مرتبه

عشق مامان سلام امسال تعطیلات عید دوست داشتیم بریم جنوب کشور مخصوصا قشم وبندر عباس مد نظرمون بود اما چون دور ودکتر هم مسافرت با هواپیما وقطار ممنوع کرده تصمیم بر این شد با ماشین خودمون وجای نزدیک بریم جای نزدیک هم کجا است معلوم شمال بنابراین با خانواده بابا داود به غیر از عمه بهناز یک هفته شمال بودیم بنابراین میشه گفت این اولین مسافرت غیر رسمی گل دخترم بود خدارو شکر مسافرت خوبی بود اذیت نشدی واذیت هم نکردی .فقط چون شکم من خیلی کوچیک هی مامان فریده سر به سرم میذاشت میگفت وای مینا بچت کو دخرت کوچولوی من ظریف ناز نازی نمی خواد مامانش خیلی چاق بشه (اخه می دونه مامانش به اندازه کافی از حاملگی قبلی اضافه وزن داره دیگه بیشترش گناه داره زبان)بابا دوست داشت هفته دوم بریم محلات اما واقعا دیگه من توانش نداشتم برای همین بی خیال مسافرت شدیم وهفته دوم تو خونه بودیم خیلی دوست دارم منتظرم دنیا بیای بصورت واقعی ورسمی بیای مسافرت دوست دارم ناز گل من 



موضوع :
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 6 مرتبه

سلا م سلام بر ناز دختر خودم 

وای نفسم یعنی واقعا چشم هم گذاشتم شد عید وشما گل دختر شدی هفته 19 همیشه وقتی کسی باردار میشه هر کی میبینتش تعجب میکنه چقدر زود میگذره ولی  اون بنده خدا حرصش در میاد میگه برای شما ها زود میگذره نه برای من ولی من باید اعتراف کنم چشم شیطون کور گوش شیطون کر برای خودمم داره راحت میگذره با تجربه هم شدم برای همین هم بهتر دارم با این شرایط کنار میام سر نوشاد ی ورم خیلی خیلی اذیتم کرد وزنم زیاد شده بود وورم هم بیشتر از بیشترش کرده بود این ورم واضافه وزن واقعا خستم کرده بود یه چیز دیگه اینکه خیلی خیلی گرمم بود هم پسر بود هم اینکه بیشترش تو فصل گرما بود ولی تا الان خدارو شکر این مشکلات سر شما ندارشتم وفعلا هم ندارم سر هیچ کدومتون ویار وتهوع واینا نداشتم خدارو شکر نه چیزی هوس میکردم نه از چیزی بدم میومد راستی میگن سر دختر مادر زشت میشه اصلا هم این طوری نیست خیلی هم هنوز خوشگلم محبتخندونک والله 

خلاصه الحمدالله حال وروزم خوب مخصوصا از بعد از سونو انومالی که بهم گفتن همه چیز خوبه بیشتر سرحال شدم بر عکس سر شما گل دختر اصلا وزن نگرفتم تا الان نگران این بودم که تو سونو بهم گفتم اصلا کمبود رشد نداری وخیالمو راحت کردن دیروز رفتم دکتر برای اخرین ویزیت در سال 95 نفر اول وقت داشتم وچون خیلی ها هم رفتن مسافرت انقدر بیمارستان وکلینیک زنان خلوت بود که خدا می دونه هر کلینیک برای خودش یه سفره هفت سین چیده بود پرسنل هم بیکار گل میگفتن وگل میشنفتن ساعت 9دکترم اومد من رفتم داخل وزنم کرد اون دو کیلو که کم کرده بودم برگشته والان من 67کیلو شدم دکتر گفت خوب نگران نباش فشارمم 11بود که گفت عالیه بعدم سونو اکو قلب دید بهم کلی تبریک گفت که همه چیز عالی گفت اصلا نگران نباشم ومی تونم مسافرت هم برم ومشکلی ندارم دارو هم فقط پریناتال وروزها هم لو تیروکسین چند تا هم قرص کلسیمم مونده اونارو تمام کنم همین وای که من چقدررررررررررررررررررررررررررررررررررر خوشحالم عزیزم عاشقتم مادر چقدر خدا منو دوست داره که هر دو نعمت پسر ودختر ونصیب من کرده می خوامت هوارتا 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 11 مرتبه

سلام

همین اول بگم انقدر همش گفتم پسرم برام یه حالت غریبی میگم یا مینویسم دخترم خیلی شیرین خیلی جدید خیلی عجیب خیلی تازه است هیجان اگیز واسترس زا هم هست نمی دونم حالا یه جوری باهاش کنار میام قبل تولد نوشاد همش میگفتم وای پسر سخت من اصلا پسر بزرگ کردن بلد نیستم الان برام دختر دار شدن عجیب وسخت ولی همه چیز به لطف خدا درست وروبراه میشه حالا بزار از دیروز ودیشب برات بگم .

اولا که بابا با صحبت کردم هماهنگ کنه بابا غلام بره دنبال نوشاد تا خیالم از اون راحت بشه مخصوصا که مهد اعلام کرده بود روز 4شنبه سوری مهد فقط تا ساعت 2باز که خدارو شکر بابا غلام هم کاری نداشته رفت دنبال نوشاد الحمدالله .خودمم با توجه به اینکه وقتم از ساعت 6شده بود 5 تصمیم گرفتم ساعت 2 برم بنابراین ساعت 2 از شرکت زدم بیرون اول رفتم خونه انقدر خلوت بود که 2.20خونه بودم رفتم بالا یکم به خودم رسیدم وساعت2.5راه افتادم به بابا زنگ زدم گفت نمی تونه زود بیاد و4.5راه میافته منم کلی دلخور شدم .بعد از چند دقیقه هم برام 700تومن کارت به کارت کرد تا اگر دیر رسید من بی پول نباشم .با مترو رفتم ویه تیکه رو هم پیاده روی کردم راس 4.30رسیدم دم در موسسه نسل امید نوبت گرفتم نفر424پذیرش شدم وهزینه هر دو تا با هم شد 870000تومان به همین گرونی .بعدم رفتم جواب ازمایش خون غربال گری دومم رو هم گرفتم تا اونجایی که من متوجه شدم جوابش مشکلی نداره وهمه موارد ریسک رد شده خدارو شکر البته باید فردا ببرم دکتر ببین نظر قطعی با دکتر .بعدم رفتم طبقه سوم وتازه شکنجه انتظار شروع شد وقتی رفتم طبقه سوم شاید 10تا 15 نفر نشسته بودن که غربال گری اول بودن ومرحله اول سونو انجام شده بود ومنتظر بودن برن پیش دکتر طهماسب تا جواب قطعی بگیرن وفقط من ویه خانم دیگه سونو انومالی داشتیم که اونم از من جلوتر بود ودر نتیجه بنده نفر اخر بودم .بعد از کلی نشستن دقیقا راس 6.35نوبت من شد که  همون خانم دکتری بودکه دفعه اول هم منو سونو کرده بود .دوسش دارم خانم محترم وخیلی خوش برخورده تازه کلی هم تو حین سونو من وخانم دکتر منشی با هم خندیدیم .شب 4شنبه سوری بود از بیرون هم حسابی صدای ترقه ونارنجک میومد .بهش گفتم من همراه دارم پایین گفت وقتی رفتی اطاق اقای دکتر به همراهت میگیم گفت من فقط اندازه هارو میزنم واقای دکتر تمام اندازه هارو چک میکنن ونتیجه گیری میکنن واکوی قلب رو هم خود اقای دکتر انجام میده .وای که چه لذتی داره سونو انومالی چون اولا بچه دیگه شکلش قشنگ شده واندام هاش با هعم تناسب داره بعدشم کامل شده ودیگه فقط با رشد کنه وتکامل نهایی رو سپری کنه در کل قیافه ادم هارو پیداده کرده واز اون شکل بچه غورباغه در اومده واز همه مهم تر اون قدری بزرگ شده که زیبا باشه وهنوز اون قدر بزرگ نشده که نشه تو سونو یک جا همه جاشو با هم دید .من دستمو گذاشتم زیر سرمو چشممو دوختم به مانیتو ر ولذتش بردم .وای که چه حالی داد اول روی سرت متمرکز شد وفکر کنم شادی 10دقیقه رو ی سرت مونده نیمکره های مغذ هیپوفیز استخوان جمجمه چشم گوش لب کام زبان وخلاصه همه ومهمه رو با دقت چک کرد وجودش تایید کرد واندازه زد وسنت دقیقا با سونوی ان تی می خوند این یعنی رشدت عالی تا اینجا خدارو شکر .بعد هم رفت سراغ قلب کلیه وریه ومثانه ورحم کوچولوت وستون فقرات اندازه استخوان هر دوست دتطابقش با هم تعدا انگشتها ی هر دو دست ودر اخر هم اندازه گیر یاستخوان ران هردو پا تطابقش وتخمین سن وای انقدر بامزه بود وقتی کف پاهاتو نشونم داد خیلی خیلی مزه میداد چه لگدی هم به مامان میزدی خیلی طول کشید بیرون اومد دیدم ساعت 7.10شده و.هنوز از اون خانم ها سونو اول سه تا بیرون منتظرن واون خانمی هم که مثل من سونو انومالی داشت هم بیورن نشسته که بعد فهمیدم کارش تموم شده وفقط منتظر جواب دکتر بهش بده ولی متاسفانه تیغه بینی بچش دیده نشده بود تو هفته 18 ودکتر براش نوشت بره ازمایشگاه دنا وازمایش فیفتی بده تا مطمئن بشن بچش مشکلی نداشته باشه الهی که بچش سالم باشه .خلاصه نشستم تا 7.45 دیگه همه رفتم ومن بودم اقای دکتر ودو تا منشی وطبقه پایین هم فقط وفقط بابا داود نشسته بود ونگهبان همین همون اول پایین به نگهبان گفتن که بابا یی بره واز مانیتور پایین نی نی مون ببین بابا هم دوربین داشت واز همه 40دقیقه سونو دوم فیلم گرفته خدا قوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

خلاصه دکتر شروع کرد دوباره به اندازه زدن شما وتمام اعدادی که خانم دکتر در اورده بود چک کرد وبعد رسیدیم به اکوی قلب که شیرین نیم ساعت طول کشید من دیگه واقعا خسته وکوفته شده بودم هم پروپ به شکمم خیلی فشار میداد وهم باید تغییر پوزیشن میدادم به این دنده واون دنده میشدم تا بتونه حسابی شمارو چک کنه الحمدالله بعد از تقریبا 45 دقیقه کارش تموم شد وبهم گفت این بچه هیچ مشکلی نداره صحیح وسالم هم از نظر انومالی وهم از نظر اکو من هیچ مشکلی تو این بچه نمیبینم الحمدالله .بعدم بهم گفت اگر نوشاد هم سر موقع دنیا میومد هیچ وقت این مشکل براش پیش نمیمود بهم جفتم خیلی بالا نیست ولی پایین هم نیست واین بچه زود دنیا نمیاد به خواست خدا خیلی خوشحال شدم والحمدالله اون همه سختی جوابش خوب بود بعدشم با دست پر ولب خندون اومدم پایین ومژده سلامتیتو به بابا جون دادم کلی دوتایی خوشحالی کردیم پیاده اومدیم تا میدون ونک وبا اتوبوس اومدیم تا چهار راه ولی عصر(اهان یادم رفت بگم چون 4شنبه سوری بود ماشین نبرده بودیم)رفتیم 4راه ولی عصر ودیدیم خوشبختانه شیلا باز وحسابی دلی از عذا در اوردیم وساعت نزدیک 11شب بود که رسیدیم خونه .به مامان فریده زنگ زدم وگفتن نوشاد اذیت نمیکنه وبزارید بمونه نوشاد هم کلی خواهش کرد که امشب پیش مادر بزرگ وپدر بزرگش بمونه منم قبول کردم وهمون موقع از خستگی بی هوش شدم البته بگم چون نوشادم خونه نبود اعصابم خرد بود از ساعت 3 بیدار شدم دیگه تا صبح نتونستم بخوابم نزاشتم بابا داود هم بخواب هی تا صبح غر زدم وای بچم نیست اعصابم خرد خلاصه اینکه ما یه خانواده خوشبخت 4نفره هستیم وخدارو شکر میکنم انقدر منو دوست داره وانقدر به من لطف داره که یه خانواده خوب دارم ولیاقت داشتم هم پسر وهم دختر بهم داده خدایااااااااااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 12 مرتبه

سلام جیگری

بالاخره 24اسفند رسید خدا کنه خوشحال خندون از نسل امید بیام وبرات تعریف کنم که همه چیز تو انومالی اسکن عالی بود واکوی قلبتم نشون میده جگر گوشه من سالم سالم الهی امین ساعت نزدیک دو من 2مرخصی گرفتم برم خونه ماشین بزارم خونه چون امشب 4شنبه سوری ومن نگران میشم ماشین بمون تو خیابون بعدشم برم با مترو تا حقانی ومنتظر بابا جون بشم خدا یا خودت مراقب دو تا فرشته های کوچولوی من باش الهی امین 



موضوع :
بازدید : 13 مرتبه

سلام بر عشق مامان 

الهی من دورت بگردم الان که دارم برات مینویسم همه چیز به خیر گذشته ومن شاد وشنگولم پس بزار از اولش برات بگم .5شنبه هفته پیش خیلی سرحال نبودم از صبح رفتیم بیمارستان مفید برای اقا نوشاد اکوی قلب ،که خدارو شکر همه چیز عالی بود ووقت عمل دندان براش گرفتیم که افتاد تیر ماه 96یعنی نزدیک دنیا اومدن  شما حالا نمی دونم قرار چی کار بکنم بابا جون گفت وقت بگیر تا اون موقع بینیم قرار چی کار کنیم من متاسفانه فکر کردم هوا گرم ویه بافت نازک پوشیده بودم اما قشنگ هوا سوز داشت من لرزم گرفته بود داخل سالن انتظار هم در اصلی باز بود وحسابی سرد بود نوشاد هم کلاه وکاپشنش برداشته بود و من هی حرص می خوردم که نوشاد مریض شد .5شنبه گذشت شد جمعه صبح دیدم یا خدا من اصلا از سرگیجه وسرد درد نم یتونم سرمو بلند کنم حالم خیلی بد وبدن درد شدید دارم اصلا توان بلند شدن ندارم به زور بلند شدم یه صبحونه کوچیک خوردن دیدم خیر این حال من بهتر نمیشه هنوز تو فاز انکار بودم اومدم لباس های خشک جمع کنم دیدم از سردرد وسرگیجه توان وایسادن ندارم خونه رو هم گند گرفته بودم رفتم رو تخت دراز کشیدم بیچاره بابا داود کلی نگران شد هی به من اصرار کرد تو تخت بمونم خودش همه کارهارو میکنه نوشاد هم بدیار شدم دیدم بله اقا هم سر ما خورده وابریزش شدید وسرفه داره یکم خوابدیم وبیدار شدم بابا جون بهم اب میوه تازه داد وهی شروع کرد ازم پرسیدن که چه جوری سوپ بزارم دیدم اگر تو تخت بایفتم نمیشه دیگه کم کم بلند شدم یه ذره یه ذره کار کردم اما اصلا نمی تونستم دیگه شب شد دیدم سرددر امونمو بریده به بابا گفتم رفتیم بیمارستان بابک یه خانم دکتری بود معاینه کرد گفت سر ما خوردگی برای هر جفتمونم دارو داد بهشم گفتم اصلا اشتها ندارم گفت به زور بخور از ظهر هم به زور سوپ خورده بودم که لااقل مایع امنیوتیک شما کم نشه برگشتم خونه زنگ زدم به بلوک زایمان فقط دو تا از دارو هارو که دکتر داده بود تایید کرد منم خوردم وهر کاری کردم نتونستم لب به شام بزنم بعدشم رفتم رو تراز و دیدم یا بسم الله من باز چند گرم کم کردم وقتی دیگه عصبی شدم که بابا گفت احساس میکنه دور شکمم کوچیک شده دیگه اون موقع نمی تونستم اشک هامو نگه دارم گرفتم خوابدیم وصبح شنبه خدارو شکر بدون درد بیدار شدم با خودم عهد کردم امروز عوض دیروز در میارم وخوب میخورم رسیدم شرکت صبحانه خوردم تقریبا کامل اما دیدم خیلی حالم جور نیست ضعف شدید دارم اینجا هم که هیچ کس خبر نداشت چی  می تونستم بگم یه همکار خانم دارم به اسم جان نثار اومدم تو اطاق قیافه منو که دید ترسید گفت وای چرا اینجوری شدی من بهش نگفتم باردارم گفتم فشارپایین دو تا لیوان اب قند خوردم حس کردم این بار فشارم بالا است چشمام خون شده بود اونم ترسید رفت بگه ماشین شرکت بیاد اخه ما داخل محوطه کارگاه اینجا درمانگاه تقریبا مجهزی داریم رفت که به مدیر عاملمون بگه خود مدیر عامل اومد تو اطاق من حالم بد بود به صندلی لم داره بودم اون که اومد تو خجالت کشیدم هم حالم بدتر شد هم بدتر از اون گریم گرفته بود اون بیچاره هم انقدر ترسید گفت سریع ببریدش درمانگاه من ترسیدم خدایی نکرده بیهوش بشم گفتم بزار لااقل به یکی بگم بدون بهم دارو نزنن برای همین با کلی گریه به خانم جان نثار گفتم اون اولش فکر کرد همین الان فهمیدم باردارم گفت بابا اشکال نداره مگه چی میشه بعد من بهشش گفتم تازه نیست خیلی وقت دارم بهت میگم حواست باشه به من دارو نزنن گفت الان چند وقتت بهش گفتم 18 هفته ودوروز تو ماه 5ام از تعجب دستشو گاز گرفت گفت وای پس چرا نگفتی چرا اصلا معلوم نیست خلاصه ماشین اومد منو بردن درمانگاه از جان نثار قول گرفتم به کسی نگه دیگه من خوابوندن ودکتر ازم پرسید منم گفتم برای همین راننده شرکت هم فهمید .بهم اکسیژن وصل کردن وفشارمو گرفتن رو13 بود بعد فشارم دوباره افت کرد بهم گفتن نوسان فشار دارم وهمش از ضعف استرس به دکرت گفتم من تا الان وزن نگرفتم گفت مهم نیست گفتم حس میکنم درو شکمم کوچیک شده وحرکات جنینم هم کم شده گفت باید الان بری بیمارستان .بهتر شدم وبعد از نیم ساعت بهم اجازه دادن برم رفتم شرکت یکم دارز کشیدم دیدم بهترم بابا هم جلسه داشت ونمی تونست بیاد برای همین تنهایی رفتنم بیمارستان بهمن بلوک زایمان تقریبا 1ساعت طول کشید تا نوبت من شد ماما بلوک صدای قلب بچمو برام گذاشت وخیال منو راحت کرد بعد هم سونو نوشت ساعت دو شده بود رفتم سونو گفت دکتر 3 میاد باید یکم هم بشینی رفتم ناهار خوردم گفتم الان میرم سونو میگن بچه اصلا تکون نمی خوره خلاصه ساعت 3.5 نوبتم شد انقدر استرس داشتم که نگو همش خدا خدا میکردم بگه رشدت خوب بوده واصلا کمبود وزن مهم نیست .یه اقای دکتر بود همون اول براش همه چیز تو ضیح دادم اونم سونو کرد واول صدای قلبشو گذاشت تا خیالم راحت بشه بعدم گفت هر جای از بدنش اندازه میزنم (دور سز-دور شکم-استخوانران پا)همه نشون میدن بچه تو هفته 18 خدارو شکر انقدر ذوق کردم خدا میدونه این خوشحالی وقتی زیاد شد که بهم کفت بهت گفتن دختر گفتم بله البته گفتن احتمالا گفت یه لحظه صبر کن بعد گفت بلههههههههههههههههههه دقیقا شما دخملی هورااااااااااااااااااااااااااااااا نی نی ما دخمللللللللللللللللللللللللللل

انقدر مطمئن بود تو جنسیت که زیر برگ سونو نوشت جنسیت دختر از خوشحالی اشک به چشممام نشست خدارو شکر هم سالمی هم دخملی دیگه جنسم جور جور شد الحمدالله .بیرون اومدم به بابا جون زنگ زدم بهش گفتم چشمت روشن نینی مون دخمل جیگر اونم کلی خوشحال شد جواب بردم بلوک اونا هم گفتم همه چیز خوب برو خونه و5شنبه که وقت دکتر داری بیا با دکتر درباره وزن نگرفتنت هم صحبت کن الهی هزار مرتبه شکرت خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممم.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | نویسنده : مامان مینا
بازدید : 8 مرتبه

سلام صبح به خیر .عشق مامان یعنی باز شروع شد .من سر نوشاد از ماه 5کلی ورم کردم .ماه 5 خونه رو نقاشی کردیم ومن برای دو سه هفته خیلی سرپا بودم همون شد که ورم کردم تااااااااااااااااااااااااااااااااا دو ماه بعد از زایمانم .وای ورم خیلی سخت واقعا ادم عذاب میده .این سری همش به خودم میگفتم چون اونقدر وزن نگرفتم وسر پا هم نیستم انشالله که اون جوری ورم نمیکنم ولااقل تو اخرای بارداری ورم میکنم اما زهی خیال باطل زهی خیال محال اصلا یک هفته هم تو این مورد تاخیر نداشتم من از هفته پیش 5شنبه که وارد 17 هفته شدم وارد ماه 5بارداری شدم ومن دیشب اولین ورم بارداری رو تجربه کردم اونم به خاطر اینکه استراحت نکردم از راه که رسیدم همین که در حال تماشای فوتبال پرسپولیس ونفت تهران بودم یکم خونه رو جمع وجور کردم به نوشاد رسیدم بعدشم تا ساعت 11شب یه بند خیاطی کردم ویکی از مانتو هام تموم کردم فقط پس دوز زیرش مونده ودوختن دکمه هاش که امروز تموم میشه این مانتورو  می خوام جشن پایان سال نوشاد جونم بپوشم تا خوش تیپ بشم حسابی وقتی کارم تموم شد دراز کشیدم دیدم یا خدا مچ پام اندازه پای بچه فیل شده بابا جون کلی پاهامو مالید تا بلکم یه ذره ورمش بخواب شب هم بین زانوهام بالشت گذاشتم تا پام وکمرم تو حالت خوبی باشه خدارو شکر صبح دیدم ورمی ندارم باید نمک از این هم کمتر مصرف کنم ویه ذره بیشتر استراحت کنم . الان با این که ورم ندارم اما مچ پامو تکون میدم حس میکنم گز گز میکنه واین نشون میده یکم ورم دارم .انشالله این 5ماه زود بگذره تا هم من کمتر اذیت بشم هم شما زودتر بیای تو بغلم .دو هفته مونده به عید وما از 27 یعنی جمعه دیگه مسافریم ومن تو همین یه هفته ونیم انقدر کار دارم که خدا می دونه غیر از کار خیاطی که یه مانتو نصفه ویه پیراهن نصفه رو دوستم مونده که جفتشون فقط استینشون وپاک دوزیشون مونده وهمچنین کار خونه که دارم همین جوری یه خونه تکونی الکی پلکی میکنم کلی کار دیگه سرمر یخته 5شنبه 19 ام باید نوشادی رو ببریم بیمارستان مفید برای نوار واکوی قلب تا جوابشو ببریم واحد دندانپزشکی وبراش وقت بگیرم .یکشنبه هم جشن نوشاد که باید دو ساعت مرخصی بگیرم وبرم اونجا سه شنبه که دقیقا چهارشنبه سوری واین همه بیورن خطر ناک باید برم تا خیابان افریقا نسل امید وقت سونو انومالی واکوی قلب دارم در نهایت 5شنبه هفته دیگه هم باید صبح کله سحر برم دکتر وبعدش نوشاد ببرم ارایشگاه بعد وسایل جمع کنیم بچینیم تو ماشین بعدشم ناهار وبعد از اون من برم ارایشگاه چیتان پیتان کنم برمی کرج شب خونه خاله هدی بخوابیم صبح کله سحر بزنیم به جاده انشالله که همه اینایی که گفتم کامل انجام میشه با دللللللللللللللل خوش .

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

فرشته کوچک من مادرانه هایم را برایت مینویسم از حسم در دومین زایش من با تو دوباره جوان خواهم شد در کنار تو جوانه خواهم زد تا عرش خدا وتو خواهی امد تا من دوباره بهشت را نه در زیر پا که در اغوشم حس کنم

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 77 نفر
كل بازديدها : 1669 نفر
امکانات جانبی